تبليغاتX

لبخند فقط نشانه رضایت نیست
گفتار ساده و آشنا

 

 

 

 

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلامون جای غمه لونه درده
تورو بی من منو دور از تو گذاشته
چی بگم؟ با من و تو دنیا چه کرده؟

تو دلم این همه غم جا نمیگیره
چی به جز غم داره این دل که اسیره
گفتی از یاد میره این غمها یه روزی
تو دلم ریشه دوونده دیگه دیره

تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

و  ندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقت به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم ،مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک  یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم  امشب با منی ،گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد عشقش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

 

اللهم عجل الولیک الفرج

 

نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستی را
که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

 

ببخشید دیر دیر به روز میشم ... دانشگاه و کار و زندگی و مشکلات زندگی همش بهونه ای بیش نیست و ما تنبلی میکنیم.  موفق و پیروز باشید.. ممنونم از اینکه فراموشم نکردین ....ممنونم 

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:7  توسط مصطفی  | 

خدایا ببخش

سلام خدا ...سلام مهربون ...!
خدای مهربون امشب پشیمون اومدم به در گاهت طلب
مغفرت كنم . خدایا ببخشم از گناهایی كه تومحضرت انجام دادم و خودمو زدم به نفهمی خدایا عفوم كن از معصیتایی كه كردم بعدش بجای استغفار توجیهش كردم . خدایا ببخش که ناخواسته دل بنده هات رو شکوندم .ولی نیتم خیر بوده. هرچند نادانم... خدایا دلشون رو بدست بیارکه بهترین مهربانانی... این نادان رو ببخش ... خدایا شرمسارم ...خدایا ببخش که خودت گفتی بیا و فقط به خودم بگو ... اقرار کن گنه کاری ... کسی رو آگاه نکن که من ستارالعیوبم ... تا ببخشمت و من فراموش کردم ...خدایا ببخش که امیدم به غیر تو بود .. ای امید، نا امیدم نکن... دلم صید راهت شده و باز تیر نگاهی قلبم را به اتش کشیده.. ای خدا از چه میترسم . من تورا دارم نیازم چیست و بدا به حالم که تمام داراییم را فراموش میکنم ... دلی که تو در آنی کجا به بیراهه رود کما اینکه من زندگی ام در بیراهه ها سپری شد... راه تویی و غیر تورا پسندیدم و شادمان شدم... چه شادی گذرایی که مرا در منجلابی رها کرد که خود هم طاقت آن را ندارم ... چیزی جز مشتی گناه ندارم .. اشکم جاری نمیشود... آنقدر دلم تاریک و سرد شده که یاد محبوسگاه های وحشیان میافتم... نوری نیست تا امیدی جاری شود... مگر من بنده ات نیستم ...  به که قسمت دهم ای ارحم الراحمین... زنگار دلم را گرفته .. غرق سکوت میشوم .. دستانم بالا و سرم پایین .. شرمساری اجازه ام نمیدهد...


خدایا ببخش !!!

پروردگارا!

میدانم که جهانت وادی امتحان است ومی دانم که سخت ترین وادی این
امتحان محبت است! ولغزنده ترین وادی محبت ؛ محبت به غیر خودت !!! خداوندا ! از این بنده حقیرو گناه کارت این خواهش را بپذیر واین بیچاره را به محبت غیرخودت امتحان نكن كه بسیار از این وادی وحشتناك می ترسد. مهربانا آنقدر این بنده ات دلتنگ شده كه هوای رفتن به سرش زده! هوای پرواز با بال های سفید بر فراز زیبایی ها... بیا وحاجتش را بده! بیا وبرای همیشه ببربش كه سخت دلتنگ رفتن است! هوس زیاد شده ... میترسم .. میترسم به گناهانم هم رشوه دهم .. میترسم غیر خودت مرا زمین گیر کند.. خدایا از خودت نصیبم کن ... چرا که زیبایی دنیا مرا در خود حل ننماید ... نیازم تویی... بی نیازم نکن...

:: یا ارحم الراحمین ::

الهی!
بنده ات را ببین! ببین كه با
چه كوله بار قلیلی از ثواب وچه كیسه ای پر از گناه آمده ،
ببین كه چگونه دلش را زباله دان انسان وزرق وبرق دنیا پر كرده است.دلت برایش نمی سوزد!
دلت برایش نمی سوزد كه اینچنین در گرداب هوس گیر كرده ،كه این چنین دل خسته وناتوان كنج ویرانكده خیالاتش نشسته است.نگا هش نمی كنی !لبخندی بروی
خسته غمگین از گناهاش نمی زنی!
دستش را نمی گیری،آخر امروز
محتاج ترین روز زندگی اوست! امروز روز امتحان اوست! كمكش كن كه تو.............كه تو بهترین ماوایش هستی ،ای بهترین دست گیرنده.....! دست من را هم بگیر... دیده ام مسلمان کافر شده و دیده ام عاشق ، بیگانه شده ... من از امتحان میترسم ... صیاد زیاد و دل من هنوز پر از نیاز ...اگر مهربانا ، شما دانه ام ندهی در چه صیدهای گرفتار میشوم ... بال و پرم میشکند... مرغ بی بال در درون قفس و بیرون برایش تفاوتی دارد ؟

بنده رو سیاهت را ببین ...

چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــي ز قفـس پريده باشد
پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد
من از آن يکي گـزيدم که بجـز يکـي نديدم
که ميان جمله خوبان به صفت گزيده باشد
عجب از حبيـبم آيد که ملول مي نمايد
نکند که از رقيبان سـخني شـنيده باشد
اگر از کسي رسيده است به ما بدي بماند
به کسي مبـاد از ما که بدي رسـيده باشد

التماس دعا ...

اللهم عجل الولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 7:1  توسط مصطفی  | 

 

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد


آه از این دم ســـــردیها، خــــدایا

 

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مـَــهــــی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهـــــی
که ناله ای خرد با آهــــی


داد از این بی دردیـــــــها، خــــــدایا

 

نه صفایی ز دمسازی به جام مــــی
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنــــهان
که چه دردی دارم بر جــان


وای از این بی همرازی خـــــدایا

 

وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنــــون زد
مردم چشمم جام به خــــون زد
آه .. دلبــرم زنا شکیبی
با فسون و خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی


وای از این افسون سازی، خــــــــــدایا

 

 

سلام دوستان خوبم...

داره کم کم عید فطر از راه میرسه ... آدم یاد قیامت می افته ... با خودش میگه هیچی ندارم ... توشه ای ندارم  تا روز قیامت سربلند باشم... زمانم که مثل برق میگذره ... روز عید فطرم باید بریم حساب کتاب... ده روز مثل باد گذشت .. هیچ باری جمع نکردم ... کوله ام خالی خالیه ....

یا اما حسن (علیه السلام ) دارم به نیمه میرسم...  چشمم به شب تولد کریم اهل بیت و شبای قدره ... اینجا اگه امضا کنی شب قدرهم میدونم میتونم دستم رو دراز کنم...خودت کمک کن  والا دست خالی کجا برم ...

 

سحرگاهان که شبنم ایتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد ... به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت ... خوب دیدن ، خوب بودن ،خوب ماندن را ؛

 

اللهم عجل الولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 6:30  توسط مصطفی  | 

 

 

 

 

بِسمِ اللهِ الرَّحمَنٍ الرَّحِیمِ

 

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على

عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ

الْحَرامِ فى عامى هذا وَفى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظام

فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلاّمُ

 

خدايا اى پروردگار ماه رمضان كه در آن قرآن را فرستادى و بر بندگان روزه را در اين ماه واجب كردى درود فرست بر محمد و آل محمد و روزيم گردان حج خانه محترم خود كعبه را در اين سال و در هر سال و بيامرز برايم اين گناهان بزرگ راَ

سلام... دوباره ماه رمضان شد ... دارم از یه کوچه باصفا رد میشم. چقدر سرسبزه و زیبا... وسطش به  اندازه  راه یک آدم جاده درست کردن...کناره هاش درخته و پای درختا گل و چمن... درختای زیبایی که تا حالا ندیدم...نه زیاد بلندن نه زیاد کوتاه ... هیچ روشنایی وجود نداره اما انگارکوچه رو نورانی کردن... یه جوی آب از یه سمت کوچه در حال حرکته ... چه آب زلالی... چه گلای خوش بویی... اما عطر یاس بیشتر از همه به مشامم میرسه...یه صوت دلنوازی میاد... آره چقدر قشنگ دارن قرآن میخونن ... 

 در یک خونه بازه... یه دختر خانوم  کم سن و سال ، به گمونم سه سال  بیشتر نداره جلوی دروایستاده ... فکر کنم مهمون دارن. انقدر قشنگ دعوت میکنه که به گمونم بانی مجلسه... شنیدم کسی با صدای خوش آهنگی صدا زد رقیه جان،دخترم ، تعارف کن مهمونا بیان داخل... مردم رو تعارف میکنه ... سلام کردم و جواب زیبایی شنیدم... چقدر مهربون بود ... رفتم داخل ... وای که چی بگم... یه حیاط بزرگ که یه چاه آب و یک تنورو چندتا درخت نخل توش نمود داره...

چشمام درست میبینه خداجون ؟؟؟ این همه آدم و این اسمای آشنا ... برق عجیبی تو چشمام دیده میشد... اسماء ائمه بیشتر از همه به گوشم میخوره...مثل اینکه دیر اومدم...سفره رو پهن کردن... وسط چارچوب در وایستادم ، چه آدمای نورانی و پاکی دور سفره نشستن ... وای خدای من  ، یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه. پاهام حرکت نمیکنه... انگار که اینجا جای من نیست باید برگردم ...

از وقتی دیدمشون انگار دارم از غصه دق میکنم... سرم رو نمیتونم بالا بگیرم ...به خودم میگم، میشه منم برم و کنارشون بشینم ؟؟؟ اما نه ... روم نمیشه ... مهر و محبت ازچهره هاشون میباره... دارن دعا میخونن... اینا که انقدر زیبا رو هستن ... انقدر به خدا نزدیکن...  منه زشترو  رو  راه نمیدن... میدونم...راستش اصلا من لیاقت ندارم برم پیششون. من وقتی خوش بودم ،کی به یاد خدا بودم... اینا رو نگاه کن...چقدر قشنگ اسم خداشون رو میارن... دلم میسوزه ،  سرم رو میندازم پایین.

برمیگردم جلوی در... پاهام یاری نمیکنه... میشینم کنار در. تکیه ام رو میدم به دیوار کاهگلی... میرم تو فکر و با خودم حرف میزنم : دیدی ... دیدی دنیا چقدر سیاهت کرده ؟؟؟ ببین قلبت باهات راه نیومد. چقدر فرصت داشتی ولی ... دیدی چقدر قشنگ با معبودشون حرف میزدن.  لبم رو گاز گرفتم ...اما یه چیزی ته قلبم هست که میگه درسته بدم... درسته گنهکارم و زشتم... اما خدا جون خیلی دوست دارم... دوستت دارم که تنهایی و هیچ کی رو کنارت نمیبینم..

خدا جون با تموم بدیم میخوام همیشه خدام باشی... چون مهربونی...هیچکی رو از تو مهربونتر سراغ ندارم... با اینکه من بدی کردم اما تو هنوز اون کاری رو نکردی که من سزاوارشم. هیچ جا آبرو داری نکردم، عوضش هیچ جا آبروم رونبردی... تا تنها شدم ، فراموشت کردم و تو تنهاییام فراموشم نکردی... همیشه گناه کردم ، عوضش یه راههایی رو جلوم گذاشتی که برگردم ولی من قدر ندونستم.

خدای عزیزم با این همه خوبی که در حقم کردی همیشه بدی کردم ... چه صبوری و چه رحیمی... چطوری روم بشه کنار این خوبان بشینم و اسم زیبات رو صدا کنم ؟؟؟ اما خداجون هر چند همیشه بی احترامی کردم...ولی  طاقت ندارم کسی به شما بی احترامی کنه. اخه مهربونم که میتونه ببینه کسی به مهربونش بی احترامی میکنه ؟.

 بازم میرم تو فکر. صورتم خیس شده ... دلم گرفته ... زانوم رو بغل میکنم و میگم حقمه هرچی سرم بیاد... خودم کردم... یادم اومد خدا تو قرآن گفته بود اونایی که ظلم کردن در واقع به خودشون ستم کردن.. اما خدا جون اگه نبخشیم چی بهت میرسه؟ واگه ببخشیم چیزی از رحمانیتت کم میشه ؟ به خودم میگم چقدر گستاخ شدی.. تو چیکار کردی که خدا دلش بهت خوش باشه ...

یه کمی که گذشت ، یاد دختری افتادم که جلوی در بود... گرمی یه دست رو روی شونم حس کردم... اما سرم رو بالا نمیگیرم ... روم نمیشه کسی صورتم رو ببینه... ببینه و بگم چی شده ؟ بگم چیکارا کردم ؟... یه صدای آشنا میگه پاشو...غریبی نکن... رسم ما نیست مهمونمون جلوی درب بشینه...ما خودمون غریب بودیم... پاشو... گفتم نه من مهمون نیستم ... گفت پس فکر کردی چطوری اومدی اینجا ؟ ... بازم رفتم تو فکر... هرچی فکر کردم یادم نیومد واسه چی اومدم... بادستاش شونم رو اروم فشار داد... گفت پاشو که منتظرن... خوب نیست اینجا بشینی...دستم رو گرفت وبلندم کرد... سرم رو گذاشت رو شونش... شرمندم کرد... اروم در گوشم

گفت ... اون موقع که حتی فکرشم نمیکردی همونی که مهربون میخونیش خواست بازم ببینتت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط مصطفی  | 

سلام

وقتی گريبان عدم با دست خلقت مـی دريد

وقتی ابد چشـم تو را پيش از ازل مـی آفريد

وقتی زمين ناز  تو را در آسمانها مـی کشيد

وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم میچشيد

من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی

چيـــزی نمی دانـم از اين ديوانگـــی و عاقلـــی

 يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمــانت مـــرا از عمــــق چشمـانم ربــود

وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودمو چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی

 انشاالله که خوبه خوب باشین.

 بازم اومدم تا به روز بشم و یه حال و هوایی تو وب بگیرم. اینجا من رو خیلی آروم میکنه . نمیدونم چطوری بتونم احساساتم رو تو این خونه کوچولو بیارم که اگه بعدا هم خوندم مثل امروز همین حال و هوا رو داشته باشم.  این یکی دو هفته خیلی روزای خوب و قشنگی بود  و هست... خدا رو شکر... نیمه پر برکت شعبان پر از نور و روشنی بود و ما راهی شهرستانمون بروجرد شده بودیم. جشن ازدواج یکی از آشناهامون بود. البته چشمتون روز بد نبینه ما هر وقت بریم بروجرد ... یا عروسی باید بریم... یا عزا...  یا  هر دو !!! مثل این سری...

 این چند روزه همش تداعی خاطرات قدیمی و ایجاد خاطرات قشنگ قشنگه جدید، بخصوص روز جمعه که یه روز رویایی و خیلی خیلی قرمزی بود واسه من که مکمل سبزی زندگی منه ... ( تو پرانتز یه چیزی بگم اول : دوستای خوبم تا به حال دقت کردین داستان های قرآن همشون به خوبی و خوشی تموم میشه ؟ همشون مثبت بینن. خدا تو قرآن با ماها حرف میزنه. میگه تو هم مثبت نگاه کن و قشنگ ببین. حالا هر چی هم میبینم جز قشنگی چیزی نصیبم نمیشه ... دقت کنین خوشبختی نصیب چه کسانی میشه .. مومنان ، صابران ، متفکران ،... اگه از هر کدومشون یه نموره بدست بیاریم اونوقت چی میشه ...)

راستی داشتم از جمعه میگفتم . روز جمعه که دیگه خیلی خیلی خوش گذشت به من...جمعه به یاد موندنی من شد. ای خدا بازم میشه ؟؟؟ نمیدونم کسی میفهمه امروز چه اتفاقی افتاده یا نه ، اما خدا رو شکر که یه بار دیگه هم به لطف خدا نفسی تازه کردیم ... میدونین آخه تجدید پیمان تو زندگی هم هر از گاهی لازمه حتی با یک نگاه کوتاه یا با گفتن چند کلمه که وابستگی ها رو بیشتر میکنه و دلها رو نزدیکتر .  خلاصه کاری که باید انجام داد تا زندگی زیباتر بشه ...بقول قدیمیا ماهم غنچه دلمون وا شده . اونم کجا ... توی کوه های بالای درکه. جایی که بایداز کوه ، استقامت و از آب روشنی و صداقت و از طبیعت زیبایی و اصالت رو  یاد گرفت ، ببینید این همه احساس قشنگ که با هم درگیر بشن چی بوجود میارن... چیزی جز زیبایی میشه دید ؟؟؟ نمیتونم از احساسم توضیح زیادی بدم اخه بلد نیستم. میترسم خرابش کنم.میدونم مطلب رو گرفتین ... واسه دل ماهم دعا کنین ... ایشالله یه دل دریایی داشته باشیم.

 

طعنه بر طوفان نزن ، ایراد بر دریا مگیر ، عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد . . .

فاصله ها هیچ وقت خاطره ها رو پاک نمی کنند!

این شعر فروغ فرخزاد هم که خیلی دوسش دارم  ...

For you …

اي شب از روياي تو رنگين شده / سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روح چشم من گسترده خويش / شادي ام بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک / هستي ام ز آلودگي ها کرده پاک

اي تپش تن سوزان من / آتشي در سايه ي مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشار تر /  اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيد ها / در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست / هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنگ من و اين بار نور ؟  / هاي و هوي زندگي در قعر گور ؟

اي دو چشمانت چمن زاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم / هر کسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريکي ست درد خواستن / رفتن و بيهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سينه دل سينه ها / سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش ،نيش ماران يافتن / زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرار ها / گم شدن در پهنه ي بازار ها

آه ، اي با جان من آميخته / اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان / آمده از دوردست آسمان
جوي خشک سينه ام را آب تو / بستر رگ هايم را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه / با قدم هايت قدم هايم به راه

اي به زير پوستم پنهان شده / همچو خون در پوستم جاري شده
گيسويم را از نوازش سوخته / گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، اي بيگانه با پيراهنم / آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب / آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه ، آه اي از سحر شاداب تر / از بهاران تازه تر سراب تر
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگي ست / چلچراغي در سکوت و تيرگي ست
عشق چون در سينه ام بيدار شد / از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم / حيف از آن عمري که با من زيستم
..............
اي تشنج هاي لذت در تنم / اي خطخط پيکرت پيراهنم
آه مي خواهم بشکافم زهم / شادي ام يک دم بيالايد به غم
آه ، مي خواهم برخيزم ز جاي / همچو ابراي اشک ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين درد عود ؟ / در شبستان ، زخمه هاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟ / اين شب خاموش و اين آواز ها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار / گاهوار کودکان بي قرار
اي نفس هايت نسيم نيم خواب / شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من / رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شور شعر آميخته / اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي / لاجرم شعرم به آتش سوختي

 

چند شب پیشم خونه یکی از آشناهامون سمت شاه عبدالعظیم دعوت بودیم. از زیر پل خبرنگار شهید ، محمود صارمی که میخواستیم رد شیم یاد خاطراتشون دوباره زنده شد.توی خوابگاه دانشگاه تهران 4 تا رفیق صمیمی بودن ، اهل بروجرد ، آقا محمود و عموی من و آقا مرتضی و آقای ساکی که هم اتاقی هم بودن . عموم گهگداری من رو میبرد خوابگاه . واسه اینکه من رو اذیت کنن  ، 2 تاشون دست و پای عموم رو میگرفتن و یکیشونم من رو میگرفت، نشون میدادن که میخوان از پنجره بندازنش بیرون . من هرچی تقلا میکردم آقای ساکی نمیذاشت... چقدر ادمای خوبی بودن. چه روزای قشنگی بود . یه بچه کوچولو رو با کلی دنگ و فنگ میبردن تو خوابگاه که اذیتش کنن. هر 4 تاشون شر بودن. روزی که خبر ترور آقا محمود به گوشمون رسید خیلی ناراحت شدیم . غیر قابل باور بود... خوش به حالش که شهید شد اما خانوادش ...خدا رحمتش کنه ... ان شاالله...

میبینین خدا هرکی رو بخواد عزیز میکنه. اقا محمود هم عزیزه ملت شدن . یه روز کسی نمیشناختشون اما حالا یک ایران با نامش آشنا شده. باورتون میشه ؟ بدون هیچ ادعایی ...

 مهربونا چقدر بزرگ و توانایی ولی ما چقدر نادان و  ...

اول یه داستان که خیلی دوستش هم دارم میزارم. دوم معذرت خواهی به خاطر اینکه دیر جواب کامنتاتون رو میدم.البته در اولین فرصت جبران میکنم. سوم اینکه ایشالله این روزای مونده به ماه رمضان ما رو هم دعا کنین تا شاید یه ذره سبک شیم بعد بریم مهمونی خدا و پربار برگردیم.

   

            وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود , شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست , سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .

 

دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه میکرد , ولی داروساز توجهی نمیکرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .

داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترک جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترک توضیح داد : برادر کوچک من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد , دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم , نجات جان پسرم یک معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار !

 

         

ایشالله زنده باشیم و آقامون رو ببینیم ...

بچه دعا واسه سلامتی آقا یادتون نره ...

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:58  توسط مصطفی  |