سلام...
حضرت حافظ
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد........ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد
خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو....که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین.......که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد
صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند....عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی.....که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش....که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز...برو کاین وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است....دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس.....زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را......که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است...چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار......اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت.......دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم........که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد
..................................
در این لحظات خیلی به درد بخور بود...
.........................................................................
قراره امروز اعزام شم به خدمت سربازی.. دیشب شب به یادموندنی ای بود..چه فال خوبی ...
دل به زمانه داده ام..هر چه زمانه میکند
توکل بر خدا
به امید ظهور مهدی موعود
کسانی که پیمان الهی و سوگند های خود را به نام مقدس او ، به بهای ناچیز میفروشندبهره ای از آخرت نخواهند داشت و خداوند با آنان سخن نمیگوید و به آنان در قیامت نگاه نمیکند و آنان را پاک نمیسازد و عذاب دردناکی برای آنهاست...آل عمران آیه 77
سلام...چند روز پیش یکی از دوستام ایمبلی رو برام فرستاد که حیفم اومد این روزا اینجا نزارمش... متن نامه:
چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ...القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزیرا ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد،بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقعوزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد.
سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت:
«۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارت ۲۸۵۰ تومان»
نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!
رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»
ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد:
«وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»
پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…»
حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.
چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»
چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد.
راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی , ...
امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی
سلام
تا حالا به این فراز از زیارت عاشورا دقت کردید؟ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُم
خدایا الگوی ما مختار نیست .. تا عباس هست ، تا ابن عقیل هست ، چرا باید از مختار درس بگیرم؟؟؟ مختار نه اینکه تقدیرش این بود که در زمان واقعه عاشورا در زندان باشه تا بعد بخواد انتقام بگیره ... نه ... مختار لیاقت حضور در کربلا رو نداشت .. لیاقت نداشت پشت امامش بجنگه ... لیاقت نداشت از وزیر و خلیفه ی امام حسین یعنی مسلم دفاع کنه ...
هجده هزار نامه از هشتاد هزار بیعت کننده به سمت امام حسین علیه السلام روانه شد... ولی یک روز مسلم در شهر امام علی علیه السلام تنها شد . خبری از یک مرد هم نبود .. بدون یاور... ابتدا هشتاد هزار نفر رفتند پیش خلیفه ی امام و گفتند سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُم و حال همه اون جمعیت رای شون عوض شد.. حتی مختار ... وقتی ابن عقیل به شهادت رسید همه به دربار ابن زیاد رفتند.. هشتاد هزار نفر این بار به ابن زیاد گفتند سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُم ....... حتی مختار.....
به ابن زیاد ملعون گفتند مختار کسی بوده که ابن عقیل در خانه اش با مردم بیعت میکرده ، ابن زیاد اون رو خواست و مختار تکذیب کرد ... مختار یکی از کسانی رو که در اون جلسه حاضر بود صدا کرد و گفت من در آن زمان در منزل ایشان سکنا داشتم و او هم تایید کرد... ابن زیاد ملعون با خیزران به سر مختار زد و ابرویش پاره شد .. اینجا جان مختار به او بخشیده شد.. او لیاقت نداشت جزو شهدا باشد...
خدایا الگوی من مختار نیست .. خدایا تو را به مادر خوبیها حضرت ام ابیها قسم میدهم که من را به مثال مختار قرار مده ... روایت است مختار به جهنم میرود ... پیامبر به امام حسین علیه السلام خطاب میکند او منتقم خون توست و امام حسین ایشان را از عذاب نجات میدهد... خدایا امروز روز حمایت از امام و جانشین اوست ... خدایا مختار را نمیخواهم... من عباس و مسلم ابن عقیل را دوست دارم... آنانی که از اول تا اخر بودند... آری عباسی را دوست دارم که غرق در لذت اربابش بود... و وقتی شبانگاه امام خوبان همه را از فردایشان مطلع میکند همه شهادت را از عسل شیرین تر میخوانند...
فدای عباسی که وقتی ولیش شب قبل از شهادت به او میگوید تو اگر بخواهی مانند دیگران آزادی که بروی... و ایشان نزد خواهرشان رفتند و با ناله ماجرا را تعریف کردند..خواهری که حتی سه روز از برادر نمیتوانست دور بماند... چه لذتی بیشتر از حب ؟ خواهری که عباس را تا اوج احساس بالا میبرد و حسین را تمنا میکرد ولی میدانست که چه میشود...
و حبی که در دل من و توست ... و چگونه شرمنده نباشیم؟ الگوی من و تو کیست؟ امروز نوای هل من ناصر را میشنوی؟ چقدر مطمئنی که فردا پشیمان نیستی؟
فدای ابن عقیل شوم ... مسلم ابن عقیلی که وقتی ابن زیاد دستگیرش کرد گریه میکرد ... ابن زیاد او را به تمسخر گرفت ... ابن عقیل گفت تو چه میدانی گریه ام برای چیست... بخدا شهادت بزرگترین لذت است آن هم در رکاب ولی خدا... ابن عقیل برای آن آقایی گریه کرد که با همه اهل بیتش رهسپار شده ... گریه میکرد که با خود اهل بیتش را نیاورد .. گریه میکرد که کودکان را نیاورد .. گریه میکرد حال که میآورد مقداری کفن و مشک اضافی و معجر بیاورند ... گریه میکرد و میدید ... نامه هایی که مدعای پوشالی روشنفکر آن زمان اهل کوفه بود...
راستی لذت چیست؟؟ تو اگر معنی لذت را میدانی تفسیر کن/... تشیع یعنی نهایت لذت از زندگی دنیا و آخرت.. کدام لذت در دینت منع شده ... همیشه بیشترین و بزرگترین لذایذ دنیا در دست من و توست ... خداوند لذت تو را به گونه ای قرار داد که سه ویژگی داشته باشد..عمبق باشد ... طولانی و پایدار باشد...ضرری به تو نرساند... حال چه لذتی تا به حال از تو منع شد .. و خدا را شکر که لذت محرم داریم ... به فدای سرت حسین فاطمه ... تو رفتی به همراه اهل بیتت که ما را غرق لذت کنی ... تو رفتی و من شرمنده ات شدم ... ابن عقیل گریه میکرد چون شرمنده ات شده بود... حسین جان نه عقیل که همه دنیا شرمنده ی توست... شرمنده تشنگی تو .. شرمنده اهل بیتت... شرمنده گلوی پاره .. شرمنده ی علی های تو... شرمنده ایم.... شرمنده از درسی که به ما دادی... و هنوز ما جواب پس ندادیم...
نه ما که دختر شیر خدا بر سر تل زینبیه ایستاد و ندا سر داد ... کیست حسین مرا یاری کند... من شرمنده ام که نبودم ... قائل بر حیاتم شدم... و نمیخواهم مختار باشم ... شرمنده ام که بانویم گفت بابی انت و امی یاحسین....
آری خدایا ... ما هم میگویم سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُم ...اما در ادامه ... اِلي يُومِ القِيمةِ ...که نمیخواهم فقط منتقم باشم... نمیخواهم اندکی دور باشم.. حتی لحظه هم...شاید دارد...
ای معنی لذت به حیات ابدی .... جانم به فدایت گل زهرا و علی
ای که شد در ره عشق سر ز تن هاتان جدا... به فدای لب قاری خدا
به فدای گل دردانه ی تو... معنی ذکر علی در بر تو
آری .. دعای پدر و مادر و پدر و مادران ما بود...و دعای ما شد ... بابی انت و امی یاحسین .. و خدا کند دعای فرزندانم باشد...
به امید ظهور و سلامتی بهترین حضرت خلیفه الله فی الارض ، منتقم خون ائمه ، خیمه نشین فاطمه و سلامتی نایب ایشان...
مرغ دل غمزده ، پر زده سوی رضا ................ حال و هوایش شده ، صحن و سرای رضا
یک شب بارانی و یک تن خسته روان ................ ورد لبش روضه و غمزه برای رضا
صحن به صحن در طواف، در حرم پاک او ............... دل ز تنم شد جدا ، بر سر خان رضا
میکده آتش زنید ، جان ز تنم برکنید ................ دلبر شیرین سخن ، گشته فدای رضا
غالب حرف دلم ، در طلب عشق توست ................ قالب قلبم شده ، مرکب عشق رضا
هادی آرامشم ، در بر تو جا گرفت ................ نیست دگر راحتم ، جز بر تو یا رضا
فایده ی بودنم ، بی تو چه سودی مرا ........ ای شه و سلطان عشق ، ضامن مردم ، رضا
آهویی تن خسته ام ، منتظر یک نگاه .......... غلام نامت شدم ، قبله ایران، رضا
گر چه کرم میکنید بر سر ما مردگان
زنده شود مرده هم ، در حرمت یا رضا
مصطفی 66 ...................90/8/26 ...... یک شب بارانی
امروز عید قربانه. یعنی عید هم گذشت و تموم شد... زندگی .... تصمیم دارم از این عصر یک فصل جدید تو زندگیم باز کنم و اینجا بشه راه دل و دلگشا ... نمیدونم چطوری ولی باید طعم زیبای تفاوت رو شروع کرد... دوباره شروع کنم به نوشتن ... از قهر با وبلاگم میخوام بیرون بیام...
عهدی که از امروز میخوام اجراش کنم... عهدی که با سرور خودم بستم... با امام رضا..
همه چی از صحن گوهر شاد نشات میگیره... منم مثل خیلی ها با یه مکان خیلی مانوسم... من که روی رفتن کنار ضریح سلطان رو ندارم از دور ناظر اون مکان زیبا میشم... وارد صحن گوهر شاد میشم و کنار یکی از کفشداری ها یک پنجره و درب هست که بالاش نوشته شده پاسخ به سوالات شرعی... ازاونجا ضریح معلومه... بچه ها به اونجا میگن باب المصطفی... هر کی میره ازش خواهش میکنم بره اونجا و به جای منم یک نفس بکشه.. راستش خیلی پیمان ها اونجا بین من و خودم بسته شد و همه شکسته شد... این هم از سست بودن نفس من سرچشمه میگیره... اما این بار میخوام از اینجا شروع کنم و عهدم رو اجرا کنم...
تفاوت تا رسیدن...