|
گفتار ساده و آشنا
|
سلام
بعد یه مدتی اومدم ، عجب تابستونی بود امسال ... من که از تابستون هیچیی شو نفهمیدم . انگار روزا فقط اسمشون با هم دیگه فرق داره و بس .
این روزا اصلا حال و روزم دیدنی نیست. یه جوری شده . یاد یه چیزایی و روزایی خیلی اذیتم میکنه .
هر کسی از نوشته و شعر خودش یه جوری برداشت میکنه اینم از قشنگیشه اما خیلی وقتا با همه متفاوتی برداشتا منظورت رو همه میفهمن اما انگار که هیچ کس نمیخواد که بدونه خودش رو میزنه به اون راه ، به قول گفتنی میزنه به کوچه علی چپ ... اما یه نفر یه جایی یه وقتی منتظره تا فقط حرفای تو رو بشنوه و بگه که غصه نخور من که اینجام من باهاتم ، میگی خدا کنه اینبار درست اومده باشم ، اما خدا نکنه یه روز به خودت بگی اونم تنهات گذاشته و از یاد اونم رفتی ...
یاد خاطراتی می افتم که دیگه شاید بی ارزش باشن یا نه بی ارزششون کرده باشن اما به هر حال یادش بخیر چون ما یاد گرفتیم با خاطراتمون بیدار شیم ، راه بریم ، کار کنیم ، روزگارمون و بچرخونیم و اخرشم بخوابیم ...
اما با همه ی این حرفا یادش بخیر. یاد روزا و شبایی که رفت و دیگه بر نمیگرده ، یاد لحظه های تلخ و شیرین ، یادش بخیر ...
کارمون اين بود که فال بگيريم و بعد با چه ذوقي اون فالها رو مي خونديم مي سپرديمشون به دست امواج و منتظر تا وقتي جوابت رو بده ...؛
و چقدر قشنگ در ميومد فالهاي رند شيراز !
استخاره میگرفتیم و چه زیبا امیدوار میشدیم به ادامه راه...
حرفای دیگران که یا هل میدادن به جلو یا لهت میکردن اما خوب دلشون میسوخت و دوستت داشتن از سر دلسوزی یه چیزی میگفتن.
یاد روزگاری که همش مهر و محبت بود . سفره قشنگ خونه با همه کم حجمیش پر از رحمت بود . نفهمیدیم نعمت چیه و راه رو اشتباه رفتیم.
حالا که اينا رو مي خونم دوباره همون ايام تو ذهنم تداعي ميشه , ياد روزاي سراسر اضطراب تو و ترس از اينکه آينده چه خواهد شد و ...؟؟؟
دیگه گذشت و امروز شد و...
دیگه اون حال و اخلاقها مُرد و روزگار عوض شد.
این روزا که ماه رمضون میرسه یاد چند سال پیش می افتم و لذت میبرم اما راستی راستی چی شد که همه چی داره رنگ وبوش عوض میشه ؟؟؟ اون مهر و محبتها اون صفای قدیما کجا رفت؟؟؟
خدایا اون روزای قشنگ رو برگردون یا نه خدا جون ما رو همون ادم قدیمی کن ...

باور کن رفتنم را، که می روم تا خاطره ام با ماندنم، لگدمال نشود
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني
ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
سنگپشت، ناراضی ونگران بود.
پرندهاي درآسمان پر زد، سبك؛
و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست،
اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين
نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك
سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي .
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را
نشانش داد. كُرهاي كوچك بود.
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس
نميرسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگراندكي.
و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست،
توپارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش
چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت : رفتن، حتي اگر اندكي؛
هربار که می روی.... رسیده ای....
راستی این ماه چطوری میگذره ؟؟؟ اگه یه وقت هوای دلتون بارونی شد اگه چشماتون هوس باریدن گرفت و دلتون خواست با همه کسش حرف بزنه یادش نره اونی که تو خرابه نشسته هم میخواد از لذت بارون محروم نشه...
ایشالله ماهام زیر بارون شما خیس بشیم ...

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را
یا ارحم الراحمین
یا حق
التماس دعا