|
گفتار ساده و آشنا
|
بوی عطر یار دارد جمعه ها مژده دیدار دارد جمعه ها
جمعه در خورشید ما آئینه است وعدگاه عاشقان آدینه است
جمعه ها دل یاد دلبر می کند نغمه یابن الحسن سر می کند
به ضریح ها ببندند دخیل را ولی من...
به کجا ببندم این دل که تواش ضریح باشی؟؟؟

بسم رب المهدي
از آسمان و از زمين به عشق تو گذشته ام
اي آسماني اي عزيز من به تو دل سپرده ام
كوچه به كوچه شهر را از پي تو دويده ام
در همه جاي اين ديار نام تو را شنيده ام
در آرزوي وصل تو از همه دل بريده ام
بلكه رسد نگاه تو بر دل داغديده ام
درد و غم زمانه را به جان و دل خريده ام
تا نرسد به تو غمي منجي جاودانه ام
ساحل چشمان تو را به آرزو نشسته ام
لاله سرخ عشق تو بر دل خود كشيده ام
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت
بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده ست
چرا آب به گلدان نرسیده ست و
هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده ست
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد
که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده ست
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده ست
عصر این جمعه ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس!
تو کجایی گل نرگس؟؟
هجر تو زدرد وداغ دلگیرم کرد
اندوه غم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد..........

دلی دارم که رسوای جهان است
گرفتار بتی ابرو کمان است
نگاهم سوی طاووسی بهشتی است
که نامش مهدی صاحب الزمان(عج)است

نشان لیاقت
از جنگ بر می گردی، هیچ کس نمی داند که به جنگ رفته بودی. با شکوه ترین جنگ ها اما همین
است. جنگی غریبانه. جنگی تنها. جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی، خدا می داند که به جنگ رفته بودی. خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان
لیاقتی به تـو می دهد. نشان لیاقتش امـا مدالی نیست کـه بـر گردنت بیـاویزی. نشان لیاقت خدا،
تنها چند خط ساده است. خط های ساده ای که بر پیشانی ات می کشد.
از جنگ بـر می گردی و هـر بـار خطی بـر خطـوط پیشانیت اضـافه می شود. و روزی مـی رسد کـه
پیشانیت پر از دست خط خدا می شود.
آیـنه هـا می گویند آن کس زیبـاتر اسـت کـه خـطـی بـر چهـره نـدارد. آیـنه هـا امـا دروغ می گـویند.
دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.
جوانی بهـایی است که در ازای دستـخط خـدا می دهیم. دستخط خـدا اما بیـش از این ها می ارزد،
کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!

از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود ولی ...
راستی
دلم
که می شود
....

با همه ی بی سر و سامانی ام
بــاز بــه دنـبـال پــریـشـانـی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
د ر پـی ویــران شـدن آنـی ام
آمــده ام بـلـکـه نـگــاهـم کـنـی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دلـخـوش گرمـای کسی نیستم
آمـده ام تـا تـو بسـوزانـی ام
آمــده ام بـــا عـطـش ســال هـا
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
مـاهـی بـرگـشـته ز دریــا شـدم
تـا کـه بـگـیـری و بـمـیـرانـی ام
خـوبـتـریـن حـادثـه مـی دانـمــت
خوبـتـرین حادثه می دانی ام ؟
حـرف بــزن ابــر مــرا بــاز کـن
دیـر زمـانـی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها..به کجا می کشیم،خوب من ؟
ها..نکشانی به پشیمانی ام ؟
آنقدر منتظرم در ره عشقت که اگر زود بیایی دیر است ...