|
گفتار ساده و آشنا
|
سلام
سلامی به وسعت دریا و سکوت کویر
به زیبایی آسمون و آرامش انسان
یه سلامم به ماه خون به شهر عشق
يادداشت های سوخته ام را به همراه تمام ناگفته هايم , در بطری نهاده به امواج خروشان دريا سپردم......سال ها گذشت و من در انتظار اين که پيامی از تو نرسيد , مايوسانه از امواج دريا نيز دل بريدم . اما حيف ....بعد از رفتنت فهميدم تقصير تو نبود......گناه دريا نيز نبود .....در بطری باز مانده بود !!!

راستش بازم دیوونه شدم .
امشب نمیخواستم بیام و چیزی بنویسم اما نمیدونم چی شد که یک دفعه حال و هوای اینجا زد به سرم و اومدم... دله دیگه بهونه میگیره. مگه میشه بهش گوش نکرد؟
امروز بد جوری دلم گرفته ای کاش یه خورده از نویسندگی حالیم می شد تا اینجا رو با حرفام خط خطی می کردم
دعام میکنین نه؟
نمیدونم خوشم یا ناخوش...
محرم نزدیکه ایشالله آقا خودش یه نظری به همه ما بکنه و خودش خریدارمون شه...
خیلی دوست دارم از محرم بنویسم . از اون روزای خوشی که طلبید. از اون حال و هوای قشنگ بین الحرمین. از سرخی حرمهای زیبا و سکوت آب القمه. از مقام ها و از عطر یاس. از جایگاه مشک و دستها . از قتل گاه و خیمه گاه . از تل زینبیه . از صحن زیبای اقای مهربون. از گلدسته های محترم با ادب حضرت عباس. فدای شما شیم. ایشالله بازم قسمت شه.
فرا رسیدن ایام سوگواری سید الشهدا امام حسین (علیه السلام) را با همه ی دوستان تسلیت عرض می نماییم و امیدواریم عشق و شورحسینی همیشه در وجودتان شعله ور باشد.

از دشت جنـــون بوی خدا می آید
مجــنون به سر از بهر فــــدا می آید
وز جلوه عشــــق ناب در دشت بلا
از عـــــرش صــدای ربنـــا می آیــد
جامی ز می دشت بلا می خواهم
از دست عزیز نینـــــوا می خواهم
خاکیم به راه ساقی تشنه لبان
یارب مددی که کـــربلا می خواهم
اما الان دلم بهونه کرده گذشتش رو درست کنه.
نمیدونستم چرا به حکمت خدا داشتم کمکم بدبختانه ....
خدا من رو ببخشه اصلا من بندشم هر کاری هم بکنه اختیار داره.
گاهی اوقات یه تلنگر لازمه تا آدم بخودش بیاد.
راستی خیلی خوشحالم.
واسه اینکه امسالم یه جورایی میشه نوکری ارباب رو انجام بدم.
غلامتم...
رفتم دکتر و قرار شد کارامون رو انجام بدیم تو همین روزا عمل کنم اما وقتی داشتیم صحبت میکردیم مادرم یه نگاهی بهم انداخت و گفت اگه عمل کنی محرم چی میشه؟ هییت و آشپزخونه و... ؟ منم یه نگاهی کردم و رفتم تو فکر نکنه به محرم نرسم و نباشم ... یهو صدای دکتر رو شنیدم که گفت حالا که اسم هییت و امام حسین علیه السلام اومد ایشالله ۲روز بعد عاشورا عمل میکنی ناراحت نباش . ایشالله خودش کمک میکنه. خیلی خوشحال شدم .قربون آقای خوبمون برم که اجازه دادن یه محرم دیگه هم باشم و ... . میدونم عمر دست خداست اما شاید جواز موندنمون تو همین عاشورا تاسوعا امضا بشه.

میدونین گاهی اوقات دلم خیلی میگیره .از دست خودم بیشتر... وقتی میدیدم فکرایی که اصلا فکر کردن به اونا من رو بجایی نمیرسوند داغونم میکرد تا یه جایی که دیگه خسته میشدم ... خدایا میترسم. میترسم گاهی این فکرا هم من رو از واقعیت زندگی دور کنه. آخه خیلی وقتا جواب درستی واسه حل معادلات ذهنم ندارم. رو راست بگم جلو خودم کم میارم.
خدا جونم شرمندتم. این همه نعمت دادی و من رو خوشبخت کردی. خانواده و دوستای خوبی نصیبم کردی پدر مادر مهربون. این همه نعمت و فراوانی دادی . من رو تو یه کشور شیعه متولد کردی. شرمندتم هیچ کدوم رو ندیدم. بازم کارم پیشت افتاد و یادم اومدم خدا ... . خیلی وقتا یادم میره که خدا ... . شرمنده ام.

حال شما دعا کنین. این روزا حال و روزم عکس اون شبای وهم انگیز پیش شده و حال خوشی دارم.واقعا خیلی چیزا حتی ارزش فکر کردنم ندارن.
بیایم وقتی دریا رو میبینم نگاهمون همش به ساحل نباشه . شاید اونی که متظرشیم توی دریا به کمک نیاز داشته باشه. چشمامون رو خوب باز کنیم و خوب به همه صدا ها توجه کنیم شاید اون صدا آشنا باشه.
این روزگاری که من میبینم مثل باد میگذرن و همه چیز رو با خودشون میبرن حتی خاطرات و زیبایی ها و حرمت ها رو . پس چرا به خاطره هایی که به ما تعلق ندارن فکر کنیم؟ میگم اگه اون خاطرات متعلق به ما باشن دیگه با باد نمیرن اگه باد بخواد اونا رو ببره مارم باید با خودش ببره...
حالم رو بعضی چیزا میگیره. یاد روزی که بابا بزرگم فوت شد می افتم. آه...
نمیدوین از چی اینقدر پرم. این شعر رو میذارم و میگم دارم مصداقش رو میبینم.آدمای مرد نمای نامرد رو میبینم. مردهای به ظاهر نجیب و حیوان سیرت رو میبینم.چی بگم.
بازم فکر... میترسم . میترسم شک به حکمت خدا بشه. خدا خودت میدونی چیکار میکنی اما ما دیگه طاقتمون داره تموم میشه...
مواظب باشیم جزو این آدما نباشیم
روزهای بودنش همه با او بيگانه بودن
کسی نه شاخه گلی می آورد
نه برايش می خنديدند و نه می گريستند
وقتی رفت ....
برايش دسته گل آوردند..همه آمدند
سياه پوشيدند و برای رفتنش گريستند
شايد تنها جرمش نفس کشيدن بود
این شعر یاد افتاد

آقا جون چیکار کنیم تا بیایی. میدونی که ما اهل عمل نیستیم داریم کم میاریم....
سلام بهونه ی قشنگه من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه ها هر چی بگم بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو نمیدونی بی تو چه دری کشیدم
حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم
نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟
یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته؟
یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه؟
غم غریبی عزیزم زردو شکستت نکنه
چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مکررم ماله هوای دوریه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟
دلت می خواد من می اومدم یا تنها رفتی بهتره
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه داَیم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقتی نگیر
حرف من و به دل نگیر همش ماله غریبیه
تو نیستی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو این جا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
دلم برات شور میزنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن
نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن
فردا روز جمعه هست و روز حضرت صاحب .
اللهم عجل الولیک الفرج

بازم دعامون کنین
آخر سرم این دعا
خدایا! با من آن کن که تو شایسته آنی از آمرزش و بخشش ورحمت و نه آنکه من سزاوار آنم از عذاب ومجازات ونقمت ، بحق رحمتت ای هر چه جوی لطف از چشمه جود تو
یا حق
سلام
یا صاحب الزمان بیقرارم هر زمان از غم هجر تو من دلخسته ام ...
امروز اومدم یه چیزایی بنویسم و برم با دلی پر . امیدوارم دعام کنین. اخه شاید دیگه آخرین مطلبی باشه که مینویسم و شایدم خدا خواست و بازم بیام ...
اینجا همه دلخوشی منه چرا که اونی که من رو دلخوش میکرد به ادامه دادن شاید بیاد و اینجا حرفای من و بخونه.
اره دوستای عزیز به امیدی روزگارمون سپری میشد هیچی بین ما نبود که پنهان باشه اما نمیدونم چرا اخرش اینجوری شد...
چرا یه دفه همه مشکلا رو سر آدم خراب میشه ؟ اما اونا همه به کنار این رفتن به کنار. نمیدونی چی میکشم اخه میدونستی که من ...
اومدم به خاطر انتخابتون بهتون تبریک بگم. یادم نمیره هر کی میرفت خونه خدا میگفتم واسمون دعا کنه. به بعضیا میگفتم اول اسممون رو رو پرده خونه خدا بنویسه ولی ...
چی بگم جز اینکه ارزوی خوشبختی واست کنم. اما منم آدم بودم و ...
یادته اسم خودت رو گذاشتی غریبه اشنا بعد خودت گفتی غریبه ای که بازم داره تنه میشه؟
نمدونم چی میشد که اینجوری باهام رفتار میکردی. دیگه اون صبر قدیما رو ندارم تو که میخواستی اینجوری باهام رفتار کنی چرا دوباره اومدی؟ تو که میدونستی اونبار چی کشیدم. تا کجا که نرفتم و چه فکرایی که نکردم. تو که به قول خودت واسه این فاصله اشک میریختی پس حرمت اون اشکا چی شد؟ یادم نمیره ... اما هیچ وقت انقدر غریب وتنها نبودم. منم خدایی دارم.
خیلی دلم گرفته خیلی. دوباره همه چی رو تکرار کردی اما از اون مزاحم تلفنی فهمیدم که چی شده ...
تو که میدونستی تا اینجا برسیم چقدر سخی کشیدیم.
از دستای کوچیک حضرت رقیه خواستم کمک کنه
مطمئنم بی جواب نمیذارتم....چون هر وقت ازش چیزی خواستم نشده که بهم نده....یا حضرت رقیه به نفسم کمک کن
بخدا سر نماز دعات میکنم . دعات میکنم عاقبت بخیر شی . عیبی نداره که من رو شکوندی و اینجوری عذابم دادی اما چیکار کنم نه میتونم فراموش کنم نه از یاد ببرم.
خیلی داغونم. کاش واسه اخرین بار ...
هر چی بنویسم بازم کمه . کاش لااقل جوابمو میدادی...
کاش میدونستی ... ...گفتم بیام اینجا یکم واست بنویسم شاید دلم آروم بگیره ولی انگار نه انگار.....تنها چیزی که میتونه آرومم کنه یه خوابه...تو رو خدا اگه هنوز ۱ذره دوستم داری..اگه هنوز ۱ ذره جا برام تو قلبت مونده برام دعا کن
میخوای بهت بگم ؟ اونی که میگفتی همه وجودته یک هفتس که دیگه مرده ...
از یه مرده چی بنویسم؟
حالا شرمنده بلد نبودم درست حسابی جمله سازی کنم.
از اینجا به بعد مبحث جداست. ایشالله ارباب میاد...
چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند ، در این قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند
راز شقایق
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

من دگـر خـسته شـدم
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
.........................
خلاصه :
اگر بار گران بودیم
رفتیم ٬
اگر نا مهربان بودیم
رفتیم ...
خداوندا!
نداي تو را ميشنوم
كه مرا به سكوت درون ميخواند
حضورت را حس ميكنم
و در مييابم كه در هر چه روي ميدهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكستها ميگذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...