تبليغاتX

لبخند فقط نشانه رضایت نیست
گفتار ساده و آشنا

 

 

 

 

سلام

وقتی گريبان عدم با دست خلقت مـی دريد

وقتی ابد چشـم تو را پيش از ازل مـی آفريد

وقتی زمين ناز  تو را در آسمانها مـی کشيد

وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم میچشيد

من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی

چيـــزی نمی دانـم از اين ديوانگـــی و عاقلـــی

 يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمــانت مـــرا از عمــــق چشمـانم ربــود

وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودمو چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی

 انشاالله که خوبه خوب باشین.

 بازم اومدم تا به روز بشم و یه حال و هوایی تو وب بگیرم. اینجا من رو خیلی آروم میکنه . نمیدونم چطوری بتونم احساساتم رو تو این خونه کوچولو بیارم که اگه بعدا هم خوندم مثل امروز همین حال و هوا رو داشته باشم.  این یکی دو هفته خیلی روزای خوب و قشنگی بود  و هست... خدا رو شکر... نیمه پر برکت شعبان پر از نور و روشنی بود و ما راهی شهرستانمون بروجرد شده بودیم. جشن ازدواج یکی از آشناهامون بود. البته چشمتون روز بد نبینه ما هر وقت بریم بروجرد ... یا عروسی باید بریم... یا عزا...  یا  هر دو !!! مثل این سری...

 این چند روزه همش تداعی خاطرات قدیمی و ایجاد خاطرات قشنگ قشنگه جدید، بخصوص روز جمعه که یه روز رویایی و خیلی خیلی قرمزی بود واسه من که مکمل سبزی زندگی منه ... ( تو پرانتز یه چیزی بگم اول : دوستای خوبم تا به حال دقت کردین داستان های قرآن همشون به خوبی و خوشی تموم میشه ؟ همشون مثبت بینن. خدا تو قرآن با ماها حرف میزنه. میگه تو هم مثبت نگاه کن و قشنگ ببین. حالا هر چی هم میبینم جز قشنگی چیزی نصیبم نمیشه ... دقت کنین خوشبختی نصیب چه کسانی میشه .. مومنان ، صابران ، متفکران ،... اگه از هر کدومشون یه نموره بدست بیاریم اونوقت چی میشه ...)

راستی داشتم از جمعه میگفتم . روز جمعه که دیگه خیلی خیلی خوش گذشت به من...جمعه به یاد موندنی من شد. ای خدا بازم میشه ؟؟؟ نمیدونم کسی میفهمه امروز چه اتفاقی افتاده یا نه ، اما خدا رو شکر که یه بار دیگه هم به لطف خدا نفسی تازه کردیم ... میدونین آخه تجدید پیمان تو زندگی هم هر از گاهی لازمه حتی با یک نگاه کوتاه یا با گفتن چند کلمه که وابستگی ها رو بیشتر میکنه و دلها رو نزدیکتر .  خلاصه کاری که باید انجام داد تا زندگی زیباتر بشه ...بقول قدیمیا ماهم غنچه دلمون وا شده . اونم کجا ... توی کوه های بالای درکه. جایی که بایداز کوه ، استقامت و از آب روشنی و صداقت و از طبیعت زیبایی و اصالت رو  یاد گرفت ، ببینید این همه احساس قشنگ که با هم درگیر بشن چی بوجود میارن... چیزی جز زیبایی میشه دید ؟؟؟ نمیتونم از احساسم توضیح زیادی بدم اخه بلد نیستم. میترسم خرابش کنم.میدونم مطلب رو گرفتین ... واسه دل ماهم دعا کنین ... ایشالله یه دل دریایی داشته باشیم.

 

طعنه بر طوفان نزن ، ایراد بر دریا مگیر ، عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد . . .

فاصله ها هیچ وقت خاطره ها رو پاک نمی کنند!

این شعر فروغ فرخزاد هم که خیلی دوسش دارم  ...

For you …

اي شب از روياي تو رنگين شده / سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روح چشم من گسترده خويش / شادي ام بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک / هستي ام ز آلودگي ها کرده پاک

اي تپش تن سوزان من / آتشي در سايه ي مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشار تر /  اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيد ها / در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست / هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنگ من و اين بار نور ؟  / هاي و هوي زندگي در قعر گور ؟

اي دو چشمانت چمن زاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم / هر کسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريکي ست درد خواستن / رفتن و بيهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سينه دل سينه ها / سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش ،نيش ماران يافتن / زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرار ها / گم شدن در پهنه ي بازار ها

آه ، اي با جان من آميخته / اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان / آمده از دوردست آسمان
جوي خشک سينه ام را آب تو / بستر رگ هايم را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه / با قدم هايت قدم هايم به راه

اي به زير پوستم پنهان شده / همچو خون در پوستم جاري شده
گيسويم را از نوازش سوخته / گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، اي بيگانه با پيراهنم / آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب / آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه ، آه اي از سحر شاداب تر / از بهاران تازه تر سراب تر
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگي ست / چلچراغي در سکوت و تيرگي ست
عشق چون در سينه ام بيدار شد / از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم / حيف از آن عمري که با من زيستم
..............
اي تشنج هاي لذت در تنم / اي خطخط پيکرت پيراهنم
آه مي خواهم بشکافم زهم / شادي ام يک دم بيالايد به غم
آه ، مي خواهم برخيزم ز جاي / همچو ابراي اشک ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين درد عود ؟ / در شبستان ، زخمه هاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟ / اين شب خاموش و اين آواز ها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار / گاهوار کودکان بي قرار
اي نفس هايت نسيم نيم خواب / شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من / رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شور شعر آميخته / اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي / لاجرم شعرم به آتش سوختي

 

چند شب پیشم خونه یکی از آشناهامون سمت شاه عبدالعظیم دعوت بودیم. از زیر پل خبرنگار شهید ، محمود صارمی که میخواستیم رد شیم یاد خاطراتشون دوباره زنده شد.توی خوابگاه دانشگاه تهران 4 تا رفیق صمیمی بودن ، اهل بروجرد ، آقا محمود و عموی من و آقا مرتضی و آقای ساکی که هم اتاقی هم بودن . عموم گهگداری من رو میبرد خوابگاه . واسه اینکه من رو اذیت کنن  ، 2 تاشون دست و پای عموم رو میگرفتن و یکیشونم من رو میگرفت، نشون میدادن که میخوان از پنجره بندازنش بیرون . من هرچی تقلا میکردم آقای ساکی نمیذاشت... چقدر ادمای خوبی بودن. چه روزای قشنگی بود . یه بچه کوچولو رو با کلی دنگ و فنگ میبردن تو خوابگاه که اذیتش کنن. هر 4 تاشون شر بودن. روزی که خبر ترور آقا محمود به گوشمون رسید خیلی ناراحت شدیم . غیر قابل باور بود... خوش به حالش که شهید شد اما خانوادش ...خدا رحمتش کنه ... ان شاالله...

میبینین خدا هرکی رو بخواد عزیز میکنه. اقا محمود هم عزیزه ملت شدن . یه روز کسی نمیشناختشون اما حالا یک ایران با نامش آشنا شده. باورتون میشه ؟ بدون هیچ ادعایی ...

 مهربونا چقدر بزرگ و توانایی ولی ما چقدر نادان و  ...

اول یه داستان که خیلی دوستش هم دارم میزارم. دوم معذرت خواهی به خاطر اینکه دیر جواب کامنتاتون رو میدم.البته در اولین فرصت جبران میکنم. سوم اینکه ایشالله این روزای مونده به ماه رمضان ما رو هم دعا کنین تا شاید یه ذره سبک شیم بعد بریم مهمونی خدا و پربار برگردیم.

   

            وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود , شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست , سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .

 

دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه میکرد , ولی داروساز توجهی نمیکرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .

داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترک جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترک توضیح داد : برادر کوچک من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد , دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم , نجات جان پسرم یک معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار !

 

         

ایشالله زنده باشیم و آقامون رو ببینیم ...

بچه دعا واسه سلامتی آقا یادتون نره ...

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:58  توسط مصطفی  |