تبليغاتX

لبخند فقط نشانه رضایت نیست
گفتار ساده و آشنا

 

 

 

 

 

 

 

 

بِسمِ اللهِ الرَّحمَنٍ الرَّحِیمِ

 

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على

عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ

الْحَرامِ فى عامى هذا وَفى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظام

فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلاّمُ

 

خدايا اى پروردگار ماه رمضان كه در آن قرآن را فرستادى و بر بندگان روزه را در اين ماه واجب كردى درود فرست بر محمد و آل محمد و روزيم گردان حج خانه محترم خود كعبه را در اين سال و در هر سال و بيامرز برايم اين گناهان بزرگ راَ

سلام... دوباره ماه رمضان شد ... دارم از یه کوچه باصفا رد میشم. چقدر سرسبزه و زیبا... وسطش به  اندازه  راه یک آدم جاده درست کردن...کناره هاش درخته و پای درختا گل و چمن... درختای زیبایی که تا حالا ندیدم...نه زیاد بلندن نه زیاد کوتاه ... هیچ روشنایی وجود نداره اما انگارکوچه رو نورانی کردن... یه جوی آب از یه سمت کوچه در حال حرکته ... چه آب زلالی... چه گلای خوش بویی... اما عطر یاس بیشتر از همه به مشامم میرسه...یه صوت دلنوازی میاد... آره چقدر قشنگ دارن قرآن میخونن ... 

 در یک خونه بازه... یه دختر خانوم  کم سن و سال ، به گمونم سه سال  بیشتر نداره جلوی دروایستاده ... فکر کنم مهمون دارن. انقدر قشنگ دعوت میکنه که به گمونم بانی مجلسه... شنیدم کسی با صدای خوش آهنگی صدا زد رقیه جان،دخترم ، تعارف کن مهمونا بیان داخل... مردم رو تعارف میکنه ... سلام کردم و جواب زیبایی شنیدم... چقدر مهربون بود ... رفتم داخل ... وای که چی بگم... یه حیاط بزرگ که یه چاه آب و یک تنورو چندتا درخت نخل توش نمود داره...

چشمام درست میبینه خداجون ؟؟؟ این همه آدم و این اسمای آشنا ... برق عجیبی تو چشمام دیده میشد... اسماء ائمه بیشتر از همه به گوشم میخوره...مثل اینکه دیر اومدم...سفره رو پهن کردن... وسط چارچوب در وایستادم ، چه آدمای نورانی و پاکی دور سفره نشستن ... وای خدای من  ، یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه. پاهام حرکت نمیکنه... انگار که اینجا جای من نیست باید برگردم ...

از وقتی دیدمشون انگار دارم از غصه دق میکنم... سرم رو نمیتونم بالا بگیرم ...به خودم میگم، میشه منم برم و کنارشون بشینم ؟؟؟ اما نه ... روم نمیشه ... مهر و محبت ازچهره هاشون میباره... دارن دعا میخونن... اینا که انقدر زیبا رو هستن ... انقدر به خدا نزدیکن...  منه زشترو  رو  راه نمیدن... میدونم...راستش اصلا من لیاقت ندارم برم پیششون. من وقتی خوش بودم ،کی به یاد خدا بودم... اینا رو نگاه کن...چقدر قشنگ اسم خداشون رو میارن... دلم میسوزه ،  سرم رو میندازم پایین.

برمیگردم جلوی در... پاهام یاری نمیکنه... میشینم کنار در. تکیه ام رو میدم به دیوار کاهگلی... میرم تو فکر و با خودم حرف میزنم : دیدی ... دیدی دنیا چقدر سیاهت کرده ؟؟؟ ببین قلبت باهات راه نیومد. چقدر فرصت داشتی ولی ... دیدی چقدر قشنگ با معبودشون حرف میزدن.  لبم رو گاز گرفتم ...اما یه چیزی ته قلبم هست که میگه درسته بدم... درسته گنهکارم و زشتم... اما خدا جون خیلی دوست دارم... دوستت دارم که تنهایی و هیچ کی رو کنارت نمیبینم..

خدا جون با تموم بدیم میخوام همیشه خدام باشی... چون مهربونی...هیچکی رو از تو مهربونتر سراغ ندارم... با اینکه من بدی کردم اما تو هنوز اون کاری رو نکردی که من سزاوارشم. هیچ جا آبرو داری نکردم، عوضش هیچ جا آبروم رونبردی... تا تنها شدم ، فراموشت کردم و تو تنهاییام فراموشم نکردی... همیشه گناه کردم ، عوضش یه راههایی رو جلوم گذاشتی که برگردم ولی من قدر ندونستم.

خدای عزیزم با این همه خوبی که در حقم کردی همیشه بدی کردم ... چه صبوری و چه رحیمی... چطوری روم بشه کنار این خوبان بشینم و اسم زیبات رو صدا کنم ؟؟؟ اما خداجون هر چند همیشه بی احترامی کردم...ولی  طاقت ندارم کسی به شما بی احترامی کنه. اخه مهربونم که میتونه ببینه کسی به مهربونش بی احترامی میکنه ؟.

 بازم میرم تو فکر. صورتم خیس شده ... دلم گرفته ... زانوم رو بغل میکنم و میگم حقمه هرچی سرم بیاد... خودم کردم... یادم اومد خدا تو قرآن گفته بود اونایی که ظلم کردن در واقع به خودشون ستم کردن.. اما خدا جون اگه نبخشیم چی بهت میرسه؟ واگه ببخشیم چیزی از رحمانیتت کم میشه ؟ به خودم میگم چقدر گستاخ شدی.. تو چیکار کردی که خدا دلش بهت خوش باشه ...

یه کمی که گذشت ، یاد دختری افتادم که جلوی در بود... گرمی یه دست رو روی شونم حس کردم... اما سرم رو بالا نمیگیرم ... روم نمیشه کسی صورتم رو ببینه... ببینه و بگم چی شده ؟ بگم چیکارا کردم ؟... یه صدای آشنا میگه پاشو...غریبی نکن... رسم ما نیست مهمونمون جلوی درب بشینه...ما خودمون غریب بودیم... پاشو... گفتم نه من مهمون نیستم ... گفت پس فکر کردی چطوری اومدی اینجا ؟ ... بازم رفتم تو فکر... هرچی فکر کردم یادم نیومد واسه چی اومدم... بادستاش شونم رو اروم فشار داد... گفت پاشو که منتظرن... خوب نیست اینجا بشینی...دستم رو گرفت وبلندم کرد... سرم رو گذاشت رو شونش... شرمندم کرد... اروم در گوشم

گفت ... اون موقع که حتی فکرشم نمیکردی همونی که مهربون میخونیش خواست بازم ببینتت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط مصطفی  |