|
گفتار ساده و آشنا
|
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلامون جای غمه لونه درده
تورو بی من منو دور از تو گذاشته
چی بگم؟ با من و تو دنیا چه کرده؟
تو دلم این همه غم جا نمیگیره
چی به جز غم داره این دل که اسیره
گفتی از یاد میره این غمها یه روزی
تو دلم ریشه دوونده دیگه دیره
تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
و ندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقت به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم ،مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو،من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی ،گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد عشقش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
اللهم عجل الولیک الفرج
نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستی را
که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم
التماس دعا
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم ســـــردیها، خــــدایا
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مـَــهــــی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهـــــی
که ناله ای خرد با آهــــی
داد از این بی دردیـــــــها، خــــــدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام مــــی
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنــــهان
که چه دردی دارم بر جــان
وای از این بی همرازی خـــــدایا
وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنــــون زد
مردم چشمم جام به خــــون زد
آه .. دلبــرم زنا شکیبی
با فسون و خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خــــــــــدایا

سلام دوستان خوبم...
داره کم کم عید فطر از راه میرسه ... آدم یاد قیامت می افته ... با خودش میگه هیچی ندارم ... توشه ای ندارم تا روز قیامت سربلند باشم... زمانم که مثل برق میگذره ... روز عید فطرم باید بریم حساب کتاب... ده روز مثل باد گذشت .. هیچ باری جمع نکردم ... کوله ام خالی خالیه ....
یا اما حسن (علیه السلام ) دارم به نیمه میرسم... چشمم به شب تولد کریم اهل بیت و شبای قدره ... اینجا اگه امضا کنی شب قدرهم میدونم میتونم دستم رو دراز کنم...خودت کمک کن والا دست خالی کجا برم ...
سحرگاهان که شبنم ایتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد ... به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت ... خوب دیدن ، خوب بودن ،خوب ماندن را ؛
اللهم عجل الولیک الفرج
سلام
وقتی گريبان عدم با دست خلقت مـی دريد
وقتی ابد چشـم تو را پيش از ازل مـی آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمانها مـی کشيد
وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم میچشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی
چيـــزی نمی دانـم از اين ديوانگـــی و عاقلـــی
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمــانت مـــرا از عمــــق چشمـانم ربــود
وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودمو چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی
انشاالله که خوبه خوب باشین.
بازم اومدم تا به روز بشم و یه حال و هوایی تو وب بگیرم. اینجا من رو خیلی آروم میکنه . نمیدونم چطوری بتونم احساساتم رو تو این خونه کوچولو بیارم که اگه بعدا هم خوندم مثل امروز همین حال و هوا رو داشته باشم. این یکی دو هفته خیلی روزای خوب و قشنگی بود و هست... خدا رو شکر... نیمه پر برکت شعبان پر از نور و روشنی بود و ما راهی شهرستانمون بروجرد شده بودیم. جشن ازدواج یکی از آشناهامون بود. البته چشمتون روز بد نبینه ما هر وقت بریم بروجرد ... یا عروسی باید بریم... یا عزا... یا هر دو !!! مثل این سری...

این چند روزه همش تداعی خاطرات قدیمی و ایجاد خاطرات قشنگ قشنگه جدید، بخصوص روز جمعه که یه روز رویایی و خیلی خیلی قرمزی بود واسه من که مکمل سبزی زندگی منه ... ( تو پرانتز یه چیزی بگم اول : دوستای خوبم تا به حال دقت کردین داستان های قرآن همشون به خوبی و خوشی تموم میشه ؟ همشون مثبت بینن. خدا تو قرآن با ماها حرف میزنه. میگه تو هم مثبت نگاه کن و قشنگ ببین. حالا هر چی هم میبینم جز قشنگی چیزی نصیبم نمیشه ... دقت کنین خوشبختی نصیب چه کسانی میشه .. مومنان ، صابران ، متفکران ،... اگه از هر کدومشون یه نموره بدست بیاریم اونوقت چی میشه ...)

راستی داشتم از جمعه میگفتم . روز جمعه که دیگه خیلی خیلی خوش گذشت به من...جمعه به یاد موندنی من شد. ای خدا بازم میشه ؟؟؟ نمیدونم کسی میفهمه امروز چه اتفاقی افتاده یا نه ، اما خدا رو شکر که یه بار دیگه هم به لطف خدا نفسی تازه کردیم ... میدونین آخه تجدید پیمان تو زندگی هم هر از گاهی لازمه حتی با یک نگاه کوتاه یا با گفتن چند کلمه که وابستگی ها رو بیشتر میکنه و دلها رو نزدیکتر . خلاصه کاری که باید انجام داد تا زندگی زیباتر بشه ...بقول قدیمیا ماهم غنچه دلمون وا شده . اونم کجا ... توی کوه های بالای درکه. جایی که بایداز کوه ، استقامت و از آب روشنی و صداقت و از طبیعت زیبایی و اصالت رو یاد گرفت ، ببینید این همه احساس قشنگ که با هم درگیر بشن چی بوجود میارن... چیزی جز زیبایی میشه دید ؟؟؟ نمیتونم از احساسم توضیح زیادی بدم اخه بلد نیستم. میترسم خرابش کنم.میدونم مطلب رو گرفتین ... واسه دل ماهم دعا کنین ... ایشالله یه دل دریایی داشته باشیم.

طعنه بر طوفان نزن ، ایراد بر دریا مگیر ، عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد . . .
فاصله ها هیچ وقت خاطره ها رو پاک نمی کنند!
این شعر فروغ فرخزاد هم که خیلی دوسش دارم ...
For you …
اي شب از روياي تو رنگين شده / سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روح چشم من گسترده خويش / شادي ام بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک / هستي ام ز آلودگي ها کرده پاک
اي تپش تن سوزان من / آتشي در سايه ي مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشار تر / اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيد ها / در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست / هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اي دل تنگ من و اين بار نور ؟ / هاي و هوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمن زاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم / هر کسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريکي ست درد خواستن / رفتن و بيهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سينه دل سينه ها / سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش ،نيش ماران يافتن / زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرار ها / گم شدن در پهنه ي بازار ها
آه ، اي با جان من آميخته / اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان / آمده از دوردست آسمان
جوي خشک سينه ام را آب تو / بستر رگ هايم را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه / با قدم هايت قدم هايم به راه
اي به زير پوستم پنهان شده / همچو خون در پوستم جاري شده
گيسويم را از نوازش سوخته / گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، اي بيگانه با پيراهنم / آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب / آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه ، آه اي از سحر شاداب تر / از بهاران تازه تر سراب تر
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگي ست / چلچراغي در سکوت و تيرگي ست
عشق چون در سينه ام بيدار شد / از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم / حيف از آن عمري که با من زيستم
..............
اي تشنج هاي لذت در تنم / اي خطخط پيکرت پيراهنم
آه مي خواهم بشکافم زهم / شادي ام يک دم بيالايد به غم
آه ، مي خواهم برخيزم ز جاي / همچو ابراي اشک ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين درد عود ؟ / در شبستان ، زخمه هاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟ / اين شب خاموش و اين آواز ها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار / گاهوار کودکان بي قرار
اي نفس هايت نسيم نيم خواب / شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من / رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شور شعر آميخته / اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي / لاجرم شعرم به آتش سوختي
چند شب پیشم خونه یکی از آشناهامون سمت شاه عبدالعظیم دعوت بودیم. از زیر پل خبرنگار شهید ، محمود صارمی که میخواستیم رد شیم یاد خاطراتشون دوباره زنده شد.توی خوابگاه دانشگاه تهران 4 تا رفیق صمیمی بودن ، اهل بروجرد ، آقا محمود و عموی من و آقا مرتضی و آقای ساکی که هم اتاقی هم بودن . عموم گهگداری من رو میبرد خوابگاه . واسه اینکه من رو اذیت کنن ، 2 تاشون دست و پای عموم رو میگرفتن و یکیشونم من رو میگرفت، نشون میدادن که میخوان از پنجره بندازنش بیرون . من هرچی تقلا میکردم آقای ساکی نمیذاشت... چقدر ادمای خوبی بودن. چه روزای قشنگی بود . یه بچه کوچولو رو با کلی دنگ و فنگ میبردن تو خوابگاه که اذیتش کنن. هر 4 تاشون شر بودن. روزی که خبر ترور آقا محمود به گوشمون رسید خیلی ناراحت شدیم . غیر قابل باور بود... خوش به حالش که شهید شد اما خانوادش ...خدا رحمتش کنه ... ان شاالله...
میبینین خدا هرکی رو بخواد عزیز میکنه. اقا محمود هم عزیزه ملت شدن . یه روز کسی نمیشناختشون اما حالا یک ایران با نامش آشنا شده. باورتون میشه ؟ بدون هیچ ادعایی ...
مهربونا چقدر بزرگ و توانایی ولی ما چقدر نادان و ...
اول یه داستان که خیلی دوستش هم دارم میزارم. دوم معذرت خواهی به خاطر اینکه دیر جواب کامنتاتون رو میدم.البته در اولین فرصت جبران میکنم. سوم اینکه ایشالله این روزای مونده به ماه رمضان ما رو هم دعا کنین تا شاید یه ذره سبک شیم بعد بریم مهمونی خدا و پربار برگردیم.
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود , شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست , سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .
دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه میکرد , ولی داروساز توجهی نمیکرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .
داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترک جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترک توضیح داد : برادر کوچک من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .
آن مرد , دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم , نجات جان پسرم یک معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار !
ایشالله زنده باشیم و آقامون رو ببینیم ...
بچه دعا واسه سلامتی آقا یادتون نره ...

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
بنام او که خالق یاس ونرگس است ![]()
یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت ![]()
در کودکی خوانده بودیم" آن مرد درباران آمد"؛
غافل ازاینکه تاآن مردنیاید، باران نمی بارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام آقا جونم
فدات شم ارباب جونم . میدونی آقا دارم از قصه میمیرم.ذلم گرفته . روزه تولدت نزدیکه و میخوام به جای جشن گرفتن ، درد دل کنم اخه آقا جونم یا صاحب الزمان ، میدونی میخوام چی بگم ؟؟؟من که میدونم تو میدونی من چیکاره ام... میخوام بگم یا صاحب الزمان اگه بیام بگم غلط کردم ما رو تحویل میگیری ؟؟؟ بیام بگم اشتباه کردم ... بگم ببخشید بازم نگام میکنی؟؟؟ آره آقا جون بد کردم ؟؟؟ میدونم چی میگی... میدونم چجوری جواب این رو سیاه رو میدی. همیشه شرمندم میکنی... حتما میگین اره عزیزم تو بیا، بیا چرا تحویل نگیرم ، من مگه جز شما کسی رو داریم ؟؟؟ کسی جز شما در خونه من میاد مگه ؟؟؟ خوب آقا جون من اینا رواینجا میگم یا از مجلست که بیرون میرم نمیدونم چه مرگم میشه بازم بد میشم ، میرم بازم خراب میشم... هی آبروت رو میبرم... بد کردم آقا... غلط کردم ... اونوقت بازم میگی تو بیا فقط معذرت خواهی کن ما می بخشیمت ... تو بیا ... غم دلت رو نگیره یه وقتا ... من به تو نزدیکم . آخ قربون اون قلب مهربونتون برم آقا جون...ای عزیز زهرا ... تو پسر علی و زهرایی... تو پسر همون طبیب کرببلایی ...آره آقا از شما و خانوادت چی بگم .؟؟ هر چی خیمش رو دور کرد به آقا و رفت اون دور دورا خیمش رو علم کنه ،که امام حسین بهش نزدیک نشه ، دید نه نمیشه آقا میاد نزدیکش ... اره آقا محبش رو دوست داره ... دید آقا از خودش بهش نزدیک تره ... یه دفعه آقا با اون صدای پر از عاطفه صداش زد گفت زُهیر پا در رکابی ؟؟؟شاید گفت ای محب حسین... ای کسی که حسین به دلت نشسته ... برگرد عزیزم بیا پیش خودم . بیا که دوست ندارم تو راه رو اشتباهی بری ...
زُهیر وقتی اومد پیش امام حسین یه نگاه به آقا کرد ، دید چقدر نزدیکه به آقا .. چقدر آقا صمیمی باهاش حرف میزنه... گفت حسین جان ، شما چقدر پیر شدی ... محاسنت سفید شد ... مهرشون به دل هم افتاده بود ... به آقا دل بسته شده بود ... شما چقدر مهربونین... تو رو به حضرت عباس دستم رو بگیر... وای دست ... چی گفتم ...
امشب شب تولد حضرت علی اکبر هست... تو رو به دردانه امام حسین به جوونیمون رحم کن ...
![]()
![]()
![]()
![]()

آقا جون شما چرا داری گریه میکنی؟؟؟ بد حرف زدم ؟ بازم ببخشید نمیتونم حرف دلم رو بزنم... بخدا میخوام ها... میخوام تو رکابت باشم اما خیلی بدم میدونم... آقا جون، ای نازنینم ،خودت اصلا بزنم شاید درست شم... آقا جونم قربون چشمای نازت بشم گریه نکن... غلط کردم من لیاقت آوردن اسم پدرتون رو ندارم ... غلط کردم... ببخشید آقا میدونم ماها باعث شدیم شماهم محاسنتون سفید شه ... آخه چقدر از دست ما حرص بخوری ... چقدر بدیم ...
میشه مهرتون تو دل ماهاهم بیشتر شه... خيلي دوست داشتم باطنم بهتر از ظاهرم باشه، عشقي عشقي، اما افسوس... آقا اصلا بیا ببین تو خیمه دلم چه خبره .. همه جا آتیش گرفته ... تو رو به خدا مقداری آب بروی دلم بریز... دارم میسوزم ... داد میزنم ... درسته بی آبرو هستم اما ... ای خدااااااااا ... من آقام رو می خوام... دوسش دارم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چرا باغ دل سبزم خزان است
چرا روز است و خورشيدم نهان است
اميد آخرين شام تارم
يقينا مهدي صاحب الزمان است

بیهوده در اضطراب ماندیم همه
در تاب و تب و عذاب ماندیم همه
این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد
عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای روح دعا ای مهدی جان 1170 بهار وخزان گذشت و هنوز هم نیامدی
عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 آقا جان! یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد .برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0
بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!
نازنینم! آقا جان! ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟
کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟
یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0 دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است وبیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم .نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0
این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود / مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند / هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد
کاش می شد
که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد
کاش می شد
مهدی جان
بی تو غروب ها همیشگی اند
بی تو صبح ها رویایی اند
بی تو عشق ها دروغی اند
به امید آمدنت، دل ها هوایی اند
هر روزی که می گذرد،یک روز به ظهور امام زمان نزدیک تر می شویم؛
اما به خود امام زمان چطور؟؟؟
تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد .
سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.
او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "
صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
كشتي مي آمد تا او را نجات دهد .
مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "
آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "

نمي دانم از گناهكاربودن نوشتن آرايه ي ادبي مي خواهد يانه؟
نمي دانم روسياه بودن را در قالب كلمات
به نثردر آوردن
تخيل مي خواهد يا نه؟
اما.....
امااين را مي دانم كه
يا صاحب الزمان روسياهم
فقط شرمنده ام همين!
خوشا به حال یتیمان عصر علی (ع) به آنها سر می زد هر عصر علی(ع)
آقا جونم تو این دم صبحی نمیدونم چی میخوام. آقا جون میخوام با این زبون دلم رو ورق این دنیا بنویسم آی مردم من آقام رو دوست دارم. میدونم گنهکارم میدونم خیلی بدم. آقا به خدا خبر دارم دلت ازم خونه...نگام کن چقدر بدبختم. ببین... میبینی؟ چیه ارزش نگاه کردنم ندارم نه؟معلومه ندارم. توگناه غلط میخورم و باکم نیست اره میدومنم.دست خودم نیست. اما آقا جون دلم گرفته. اومدم بنویسم دیگه خسته شدم.از بس ... آقا اگه تو رو نداشتم به چه امیدی نفس میکشیدم. خودم میدونم بدم و تو خیلی خوبی. اخه اگه شما نخوای من کی میتونم اسم نازنینت رو بیارم؟ اقا میخوام بگم دلم گرفتارت شده. ای عزیزی که از ازل همه گرفتارت شدن منم خاطرخوات شدم. بهم نمیاد نه؟ اره بازم دروغ میگم،اخه تا حالا چند دفه رو حرفم موندم؟؟؟ ای لعنت به من و اشکای دروغینم...
گنهکارا رو هم می پذیری؟بپذیر که امشب خداییم، بپذیر که پر از پریشانیم،ولی میدانم که به من نظر داری، وگرنه من که باشم که نام تو را آرم.

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد بیا
یا دل از فرقت تو پیر شود بعد بیا
ای کبوتر به کجا ، قدر دگر صبر نما
آسمان ، پای پرت پیر شود بعد بیا
باش تا صفحه آیینه دل پاک کنم
نکند روی تو دلگیر شود ، بعد بیا
یک نفر حسرت لبخند ، تو را می گرید
خنده کن ، عشق نمک گیر شود بعد بیا
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد بیا
ظاهر هر کس و ناکس به تو مشغول شدست
صبر کن عشق تو اکسیر شود بعد بیا
خواب دیدم شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد بیا
بنفشه منوچهری

هميشه بر اين باور بودم كه مي توان در كنار شقايقها و با وجود عشق![]()
زندگي را معنا بخشيد اما... چند صباحي است كه اقاقي ها حديث تلخ![]()
دوری تو را در كوچه باغ شهر زمزمه مي كنند . كاش بدانی ! كاش![]()
بدانی که با ترانه ي نگاهت هم صداي چكاوك هاي عاشق می خوانم كه![]()
" زندگي بي تو معنا ندارد ![]()
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشیدو باد و باران آیئنه گردان جمال بی مثال توست.
آسمان را با ریسه های ستاره زینت می کنیم
همه ی افق ها را آب می زنیم
با دستهای لبخند و لبهای بارانی هر چه کوه بر روی زمین است به بوسه می گیریم
بال فرشتگان را با نوازش اندازه می کنیم
که لحظه...لحظه ی گلچین کردن ترانه از دنیاست
ای ماه ببین که شب چه زیباست...
یار آمده ..
یار آمده اینجاست
ای ماه ببین که شب چه زیباست
امشب همه ی جهان چه زیباست
"فرزاد حسني"
الهى رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم و تو از ما بگذر.
الهى ما را ياراى ديدن خورشيد نيست، دم از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم.
مهربانم! می بینی چه تغییر کرده است همه چیز؟ می بینی چه آرام شده است
دلم؟ می بینی همه روزهای تلخم تمام شده است؟ می بینی؟ ...
دلم عجیب امیدوار است و این حسی نیست که آنچنان که باید به زبان بیاید اما
خوب می دانم که تو آنچه را که می نویسم٬با چشم دل می خوانی و درک می کنی.
پس جای نگرانی نیست. حالا تو بگو حق دارم که احساس خوشبختی کنم یا نه؟
تکیه کردن بر امن ترین تکیه گاه دنیا٬ تنها یک کلمه به ذهنم می آورد و نام تو در سرم
می چرخد و بس.
تمام این روزهای سرخوشیمان به یک طرف و امروزمان به یک طرف. ناب ترین لحظه های
با تو بودن ...
آشفته شد عاشقانه ام٬ نه؟ بس که سرخوشم و از خود بی خود. تو می دانی چه می گویم.
تو تمام آنچه را هم که بر زبان نیاورم می دانی ...
خبرت هست که از خوبی خود بی خبری
به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخ چون شمعی که بر جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت این آشوب چیست مر تو را این سوختن مطلوب چیست گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم
دلم در سایه ی لطفت چو قصری پادشاهی بود
شهنشاه دلم بودی شعارت دادخواهی بود
چو بر من خیره میگشتی خدا را در تو میدیدم
جهان در چشم مست تو نگاهت آسمانی بود
غلام حلقه بر گوشت من حیران دیوانه
نگویم عاشقی هایم ز روی قدر دانی بود
چو میرفتی قدم هایت به روی قلب من بنشست
تو بد کردی بر این بنده اگر از خیر خواهی بود
اگر عدلت چنین باشد دگر از من چه میماند
جفا کردی به حق من اگر این قدر دانی بود

غروب این همه غربت چرا نمی آیی ؟
زمین به دور سرم چرخ می زند پس کی
تمام می شود این روزهای یلدایی ؟
کجاست جاذبه ات آفتاب من ؟ خسته است
شهاب کوچکت از این مدار پیمایی
کبوترانه دلم را کجا روانه کنم ؟
کجاست گنبد آن چشمهای مینایی ؟
تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی.
تمام مشکل بشر این است که خیال می کند ظهور یکی از راههای نجاتش است و حال آنکه ظهور تنها راه نجات است

هنـــــــوزم انتـــــظار و انتـــــظار اسـت
هنـــوزم دل به سـینه بیـقـــــرار است
هنـــــــوزم خـــواب میبینم به شبــــها
همان مردی که بر اسبی سوار است
همـــان مــردی
که آیـــد جمعـه روزی
و این پایــــان خــــوب انتــــــظار است ...
تو دعای ام داوود نوشته
ای خدایی که یحی رو به ذکریا داد و ما بگیم علی اکبر و به حسین (علیه السلام) نداد.
ای خدایی که درد و رنج رو از ایوب گرفت و ما میگیم از زینب نگرفت .
خدایی که یوسف رو به یعقوب برگردونر و حالا ما میگیم یوسف زهرا رو بر نگردوند ...
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری میرسد
فقط ۱۲ -۱۳ روز تا کنکور کارشناسی مونده... ای خدا ...
دعام کنین ...
به نام آغارگری که نه سرآغازی دارد و نه پایانی
خدایا از آن می ترسم که باز به غیر تو بنگرم.
از آن می ترسم که باز فراموشت کنم، که تو فراموش نخواهی کرد.
خدایا از آن می ترسم که عادی شوم.
خدایا می خواهم مثل خودت باشم و فراموش نکنم حقیقت را.
خدایا حیران و سرگردان توام، تو نیزکمکم کن که واله و مجنون گردم.
خدایا می خواهم تو خدایم باشی نه دنیا، که دنیا نیز خدای بسیاری ست.
خدایا آزاد و رها هستم و در این رهایی تو را دیدم، که فرد محبوس در دنیا تو را نخواهد دید...
سلام دوستای خوبم.
چقدر سیاه شده ایم !
تا باران چقدر مانده است ؟
میلاد فرخنده ی حضرت جواد الائمه امام محمد تقی
علیه السلام مبارک باد.

یادش بخیر. پارسال شب ولادت اقا با سه تا از دوسام رفتیم مشهد. کاش امسال هم قسمت میشد. ایشالله فردا پس فردای کنکور یعنی اولای مرداد بازم بریم. یعنی قرارش رو گذاشتیم...
باز هم مشهد مسافرها هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد: آقا به دادم می رسی ؟
چقدر خاطره خوبی بود...![]()
![]()
راستی یه تبریکم به دکتر احمدی نژاد بگم.خیلی دوستون داریم. اگه تونستین گوشه پایین روزنامه کیهان تو همین صفحه رو بخونین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزگار داره تند تند میگذره و من هنوز سرخطم و شروع نکردم به نوشتن اما دریغ که نیمی از وقت گذشته و ترس تموم وجودم رواشغال کرده .میترسم که بیان و بگن ورقه ها بالا وچیزی تو برگم نباشه. اخه اگه تو امتحانا تو برگه چیزایی بنویسی شاید استاد رحمش بیاد و یه ریزه کمکت کنه اما نه اینجا مثل کنکوره و نمره منفی داره. فکرکنم شهریوری شدم...
راستی فردا جمعه ی دوست داشتنی هست اما چرا دیگه مثل قدیما نیست.؟؟؟ یادمه دم غروب یه حالی دیگه بود. فضا سنگین میشد و دلا گرفته میشد . اما الان دیگه اونجوری نیست. من که میگم اسمون که عوض نشده این ماییم که عوض شدیم...
یا صاحب الزمان جمعه به جمعه کو به کو چشم به راه در میشویم تا شاید
نور جمال دل ارای تو قلبان سیاه ما را روشن کند تا مگر این امید مانده
برای ما کمی اراممان کند و بتوانیم به زندگی یعنی عشق به معشوق
حقیقی در راه اصلی امید برسیم . ای تنها امید ما. ای منتقم ظلم ها .ستم
زمانه ما را از پای انداخته ما منتظر ذوالفقار تو هستیم . ای خوب این
درست است که خوبان را با بدان راهی نیست اما میدانیم که تو اهل دل
شکستن نیستی پس انتظار میکشیم حضور سبزت را.اما اگر پیراهن
صبرمان پاره شد چه کنیم ؟؟؟
باز هم جمعه ...
هق هق آسمان از دست زمين
و صدای گنجشک خيسي
که از گلويش حسرت می بارد
و من با پاهای ترک خورده روی سنگفرش خيسی
که آيينه قلب توست راه مي روم
تمامي نيمکت خط خطی شده
کجا بنويسم آمدم نبودی؟

وعده کردی که بیایی غم دل با تو بگویم
زنگ و گرد دل خسته به شراب تو بشویم
شب و روزم به سر آمد به امید گل رویت
اسف است راحت جانم ،گل روی تو نبویم
تو حدیث دل و عشقی به سراپرده غیبت
سوز سینه نگذارد غم هجر تو نگویم
تو عزیز دل صدها گل پاکیزه صفاتی
من سرگشته توانم غم دل با تو بگویم؟
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو كه آيا , من نيز
در روزگار آمدنت هستم ؟
![]()
![]()
![]()
راستی منم کنکور دارم دعام کنین. اینم هدیه به شما... دعا یادتون نره ...![]()
![]()
![]()
![]()
آقا گفت : فکر می کردم شما سه تا را تو نماز جمعه ببینم
- آخه آقا ، می دونین ما نمیتونیم بیایم ، باید درس بخونیم ، کنکور داریم
- کنکور یعنی چی ؟
- آقا یک امتحان سخت . بین همه هست ، همه سال آخری ها ، باید رتبه مون خوب بشه تا قبول بشیم ، باید زحمت کشید ، سخته ، خیلی باید زحمت کشید تا رتبه خوب بشه ، از همه چیز امتحان می گیرن . باید تو همه چیزها آدم قوی باشه تا رتبه اش خوب بشه ، اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا .
آقا به دقت به حرفهای کورش گوش می کرد حتی آنها را زیر لب تکرار می کرد (( یعنی یه امتحان سخت ... اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا ... آقا .... یا سیدی ...اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم ))
بعد آقا یه دفعه زد زیر گریه . علی هم انگار با سیم وصل شده باشه به آقا شروع کرد به گریه کردن .
آقا همین جور پشت سر هم می گفت :
- باید رتبه مون خوب بشه ، ما آبرو داریم ... اگه رتبه بد بشه ، آبرو میره ...سخته ...همه سال آخری ها هستن .... بغضش رو نیمه کاره خورد .
به تک تک ما نگاه کرد ، انگار می خواست رازی رو به ما بگوید . بعد گفت : ثلاث مائه و ثلاث عشر .... به فارسی میشود ؟
- علی زودتر از ما دو تا گفت: سیصد وسیزده آقا
- بله ، احسنت ، سیصد وسیزده صحیح است .
- رفقا ، آدم باید رتبه اش کمتر از سیصد وسیزده بشه ، وگر نه آبرویش می رود . خیلی ها دارند زحمت می کشند ، به این سادگیها نیست ...
بغض کرده بود و فریاد می کشید . لحنش به دعوا می زد :
آدم بمیرد بهتر است از اینکه رتبه اش بد شود ... اگه قرار است رتبه مون بدتر از ثلاث مائه ... بدتر از سیصد وسیزده شود . بهتر است آدم بمیرد . خفت داره ...
آقا از حال رفت و ......
بر گرفته از کتاب ناصر ارمنی نوشته رضا امیر خانی
به امید ظهور حضرت عشق

اى منتهاى صبورى،
آنگاه كه مىرفتى گفته بودى كه جمعه روزى خواهى آمد.
از آن روز ، همه جمعهها را پاس داشتهام.
به همان سان كه همه هفته را در انتظار جمعه ماندهام.
جمعه ، بوى تو را مىدهد.
جمعه اميد را پررنگتر از هر زمان در دلم زنده مىكند.
جمعه كه مىرود، غمى ديگر در دلم چنگ مىاندازد.
غروب جمعه كه فرا مىرسد ، پشت همه درختها مىشكند.
اى همه خوبى!
وقتى كه مىرفتى، گفتى كه آسمان فرا رسيدنت را خبر خواهد داد
و مكه ،جايى است كه تو را به من و مرا به تو مىرساند.
از آن روز ، هر صبح و شام رو به سوى مكه آوردهام.
شايد نگاهم به كعبه ، يادآور روزى باشد كه تو خواهى آمد.
مكه نام تو را و خاطره زيبايت را در دلم زنده مىكند.
وه كه چقدر كعبه را دوست دارم.
كعبه را كه پشت تو را محكم می دارد
روزى كه خواهى آمد.
و فریاد سر خواهی داد :
انا بقیت الله
اللهم عجل لولیک الفرج
سلام
ایام غمبار فاطمیه و درگذشت مرجع عالیقدر حضرت آیتالله بهجت رو به همه ی عزاداران فاطمی به خصوص امام عصر و رهبر عزیزمون و داغداران اهل بیت تسلست میگم.
نمیدونم از چی بنویسم. دلم خیلی گرفته... از فاطمیه ؟ از روزای جمعه؟ از آیت الله بهجت ؟ از درد دل ؟ ازچی؟؟؟
حالا ميروي حالا که تازه داشتي دست دلم را مي گرفتي .نگفتي جان عاشقان با غمت چه کنيم...نگفتي بي تو در اين ماتمکده چه کنيم...بي شک آسمان هم در غم درگذشت اين عالم رباني مي گريد
گفتم که: الف، گفت: دگر هيچ.
در خانه اگر کس است،يک حرف بس است.
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم)): کسي که بداند هر که خدا را ياد کند،
خدا همنشين اوست، احتياج به هيچ وعظي ندارد، مي داند چه بايد بکند
و چه بايد نکند، مي داند که آنچه را که مي داند،بايد انجام دهد، و در
آنچه که نمي داند، بايد انجام دهد، و در آنچه که نمي داند، بايد احتياط کند.))
والسّلام عليکم و رحمة الله و برکاته
الاقل محمد تقي البهجة

رندان تشنه لب را آبي نميدهد کس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
...
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهاي برون آي اي کوکب هدايت
خلاصه اینکه : عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند .حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد .
پیامبر اکرم(ص):
هنگامی که عالمی می میرد در دیوار اسلام رخنه ای ایجاد می شود که هیچ چیز نمی توتند آن را جبران نماید.
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود ای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
واقعا نعمت و برکتی بس عظیم از دنیا گرفته شد اما چرا در این زمان ایشان قصد قطع امداد ما و پرواز را کردند ؟ چه چیزی قلب بزرگ ایشان را چنان آزرده که نیازمندان فیضشان ؛بلکه تمام شیعیان را محروم از برکاتشان کردند؟!

ایران اسلامی و جهان اسلام و بلکه عالم خلقت، یکی از ارکان و اوتاد خود را از دست داد.
مرحوم آیتالله العظمی محمد تقی بهجت، مردی که هیچ گاه چشمان آسمان پیمایش بر فیض سحر بسته نماند و از لبان مبارکش جز کلام وحی و سخنان معصومان و اولیای خدا نتراوید و به اختیار خود، چشم بر جهان فروبست. زمان دردانه خود را از دست داد و زمین گوهری یکدانه را در برکشید.
منابع حکایات: کتاب فریادگر توحید، مؤسسه فرهنگی اهل بیت و کتاب «برنامه سلوک» به اهتمام دکتر علی شیروانی
گرچه داغ آن عالم فرزانه و عارف کم نظیر بسیار سنگین است اما با حضور حضرت بقیه الله عجل الله تعالی فرجه الشریف دل داغدار ما تسلی می یابد که اگر تک تک عارفان از این جهان رخت بربندند هنوز حجت خدا و آن عزیز دل زهرا گرچه در پس غیبت اما در این جهان فانی حضور دارند و هنوز راه زمین به آسمان بسته نشده است. مردی که سراپای وجودش لبریز از انتظار حضرت ولی عصر (عج) بود از دنیا رخت بربست و به سوی مولا و معبود و ارباب خود پرواز کرد. کسی که منتظران سالخورده را به نزدیکی و دیدار و ظهور یار بشارت میداد در ایام عزای بانوی مسلمین تشیع به آغوش گرم ائمه رفت تا با غریب الغربا امام حسن مجتبی (ع) و شاه تشنه لبان حضرت سیدالشهدا امام حسین (ع) به ناله و شیون بپردازد.
مهدی جان. ای دردانه ختم رسل دل ما هنوز در خود به جستجوی توست. بیا و این آتش را در دل ما دامن بزن تا با کام وصال یار بسوزیم نه در حسرت و ناکامی. بیا که سخت محتاج توایم. بیا ارباب. بیا که دنیای ما تاریک و سرد است و تا هنوز مقداری نور ایمان در شهر دلمان هست نگاه تو مارا به حرکت درآورد. مهدی جان باطری قلبمان رو به کاستیست. دیگر صبرمان هم از دوریت صبر ندارد. تو را به یار قدکمان حیدر قسم بیا بیا بیا ...
اللهم عجل لولیک الفرج
بوی عطر یار دارد جمعه ها مژده دیدار دارد جمعه ها
جمعه در خورشید ما آئینه است وعدگاه عاشقان آدینه است
جمعه ها دل یاد دلبر می کند نغمه یابن الحسن سر می کند
به ضریح ها ببندند دخیل را ولی من...
به کجا ببندم این دل که تواش ضریح باشی؟؟؟

بسم رب المهدي
از آسمان و از زمين به عشق تو گذشته ام
اي آسماني اي عزيز من به تو دل سپرده ام
كوچه به كوچه شهر را از پي تو دويده ام
در همه جاي اين ديار نام تو را شنيده ام
در آرزوي وصل تو از همه دل بريده ام
بلكه رسد نگاه تو بر دل داغديده ام
درد و غم زمانه را به جان و دل خريده ام
تا نرسد به تو غمي منجي جاودانه ام
ساحل چشمان تو را به آرزو نشسته ام
لاله سرخ عشق تو بر دل خود كشيده ام
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت
بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده ست
چرا آب به گلدان نرسیده ست و
هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده ست
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد
که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده ست
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده ست
عصر این جمعه ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس!
تو کجایی گل نرگس؟؟
هجر تو زدرد وداغ دلگیرم کرد
اندوه غم زمان زمینگیرم کرد
گفتند که جمعه میرسی از کعبه
این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد..........

دلی دارم که رسوای جهان است
گرفتار بتی ابرو کمان است
نگاهم سوی طاووسی بهشتی است
که نامش مهدی صاحب الزمان(عج)است

نشان لیاقت
از جنگ بر می گردی، هیچ کس نمی داند که به جنگ رفته بودی. با شکوه ترین جنگ ها اما همین
است. جنگی غریبانه. جنگی تنها. جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی، خدا می داند که به جنگ رفته بودی. خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان
لیاقتی به تـو می دهد. نشان لیاقتش امـا مدالی نیست کـه بـر گردنت بیـاویزی. نشان لیاقت خدا،
تنها چند خط ساده است. خط های ساده ای که بر پیشانی ات می کشد.
از جنگ بـر می گردی و هـر بـار خطی بـر خطـوط پیشانیت اضـافه می شود. و روزی مـی رسد کـه
پیشانیت پر از دست خط خدا می شود.
آیـنه هـا می گویند آن کس زیبـاتر اسـت کـه خـطـی بـر چهـره نـدارد. آیـنه هـا امـا دروغ می گـویند.
دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.
جوانی بهـایی است که در ازای دستـخط خـدا می دهیم. دستخط خـدا اما بیـش از این ها می ارزد،
کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!

از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود ولی ...
راستی
دلم
که می شود
....

با همه ی بی سر و سامانی ام
بــاز بــه دنـبـال پــریـشـانـی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
د ر پـی ویــران شـدن آنـی ام
آمــده ام بـلـکـه نـگــاهـم کـنـی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دلـخـوش گرمـای کسی نیستم
آمـده ام تـا تـو بسـوزانـی ام
آمــده ام بـــا عـطـش ســال هـا
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
مـاهـی بـرگـشـته ز دریــا شـدم
تـا کـه بـگـیـری و بـمـیـرانـی ام
خـوبـتـریـن حـادثـه مـی دانـمــت
خوبـتـرین حادثه می دانی ام ؟
حـرف بــزن ابــر مــرا بــاز کـن
دیـر زمـانـی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها..به کجا می کشیم،خوب من ؟
ها..نکشانی به پشیمانی ام ؟
آنقدر منتظرم در ره عشقت که اگر زود بیایی دیر است ...
![[14520438.jpg]](http://bp3.blogger.com/_7stotcPNW8E/Rb9yEavlxLI/AAAAAAAAACQ/A6FHKwR_rcE/s1600/14520438.jpg)
بیرون شو ای سیه جان این خانه جای عشق است
پایان این سیاهی ، خود ابتدای عشق است
آن لاله های خونین بر پهنه ی دماوند
هم خود درفش عشق و هم جای پای عشق است
با عشق می ستیزی ، از عشق می گریزی
فریاد پاک جانان ، شور و نوای عشق است
اعدام عشق تا کی ؟ ای از خدا بریده
الله تو همانا ایرانخدای عشق است
ای شبنهاد شبدل ، خورشید ما به منزل
چون بردمد تو جایت ، در زیر پای عشق است
خفاش کور جهلت ، افتد به خاک ظلمت
این سرزمین به زیر بال همای عشق است
هرچند ارمغانت ویرانی است و نکبت
پرواز ما ازین دام با بال های عشق است
ای نفرت مجسم ، خاک مرا رها کن
جای تو نیست دیگر آنجا که جای عشق است
خون ها که ریخت بر خاک، سرها که رفت بر دار
شد واژه ی سرودی، کاو خود صدای عشق است
خواهم که جان و سر را بهر خرد گذارم
ناقابل است اما این خونبهای عشق است
اي که يك گوشه چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد تو باشي و مرا غم ببرد
.
اين قدر نگو اگر گذشت كنم كوچك ميشوم!!! اگر با گذشت كردن كسي كوچك مي شد خدا اين قدر بزرگ نبود
.
اي خدا غصه نخور از تو فراري نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاري نشدم با وجوديکه به حکم تو دلم زخمي شد شاکي از آنکه مرا دوست نداري نشدم ابر را چوب همين سادگي اش ويران کرد منکه ويرانتر از آن ابر بهاري نشدم اي خدا غصه نخور باز همين مي مانم من زمين خورده اين ضربه کاري نشدم هرکسي خواست تو رااز من جدا سازد ديد هر چه کردي تو به من از تو فراري نشدم
.
.
هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
.
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
.
من به مرگم راضیم اما نمی آید عجل
.
بخت بد بین از عجل هم ناز می باید کشید