تبليغاتX

لبخند فقط نشانه رضایت نیست
گفتار ساده و آشنا

 

 

 

 

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده

شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلامون جای غمه لونه درده
تورو بی من منو دور از تو گذاشته
چی بگم؟ با من و تو دنیا چه کرده؟

تو دلم این همه غم جا نمیگیره
چی به جز غم داره این دل که اسیره
گفتی از یاد میره این غمها یه روزی
تو دلم ریشه دوونده دیگه دیره

تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

و  ندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقت به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم ،مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک  یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم  امشب با منی ،گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد عشقش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

 

اللهم عجل الولیک الفرج

 

نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستی را
که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

 

ببخشید دیر دیر به روز میشم ... دانشگاه و کار و زندگی و مشکلات زندگی همش بهونه ای بیش نیست و ما تنبلی میکنیم.  موفق و پیروز باشید.. ممنونم از اینکه فراموشم نکردین ....ممنونم 

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:7  توسط مصطفی  | 

خدایا ببخش

سلام خدا ...سلام مهربون ...!
خدای مهربون امشب پشیمون اومدم به در گاهت طلب
مغفرت كنم . خدایا ببخشم از گناهایی كه تومحضرت انجام دادم و خودمو زدم به نفهمی خدایا عفوم كن از معصیتایی كه كردم بعدش بجای استغفار توجیهش كردم . خدایا ببخش که ناخواسته دل بنده هات رو شکوندم .ولی نیتم خیر بوده. هرچند نادانم... خدایا دلشون رو بدست بیارکه بهترین مهربانانی... این نادان رو ببخش ... خدایا شرمسارم ...خدایا ببخش که خودت گفتی بیا و فقط به خودم بگو ... اقرار کن گنه کاری ... کسی رو آگاه نکن که من ستارالعیوبم ... تا ببخشمت و من فراموش کردم ...خدایا ببخش که امیدم به غیر تو بود .. ای امید، نا امیدم نکن... دلم صید راهت شده و باز تیر نگاهی قلبم را به اتش کشیده.. ای خدا از چه میترسم . من تورا دارم نیازم چیست و بدا به حالم که تمام داراییم را فراموش میکنم ... دلی که تو در آنی کجا به بیراهه رود کما اینکه من زندگی ام در بیراهه ها سپری شد... راه تویی و غیر تورا پسندیدم و شادمان شدم... چه شادی گذرایی که مرا در منجلابی رها کرد که خود هم طاقت آن را ندارم ... چیزی جز مشتی گناه ندارم .. اشکم جاری نمیشود... آنقدر دلم تاریک و سرد شده که یاد محبوسگاه های وحشیان میافتم... نوری نیست تا امیدی جاری شود... مگر من بنده ات نیستم ...  به که قسمت دهم ای ارحم الراحمین... زنگار دلم را گرفته .. غرق سکوت میشوم .. دستانم بالا و سرم پایین .. شرمساری اجازه ام نمیدهد...


خدایا ببخش !!!

پروردگارا!

میدانم که جهانت وادی امتحان است ومی دانم که سخت ترین وادی این
امتحان محبت است! ولغزنده ترین وادی محبت ؛ محبت به غیر خودت !!! خداوندا ! از این بنده حقیرو گناه کارت این خواهش را بپذیر واین بیچاره را به محبت غیرخودت امتحان نكن كه بسیار از این وادی وحشتناك می ترسد. مهربانا آنقدر این بنده ات دلتنگ شده كه هوای رفتن به سرش زده! هوای پرواز با بال های سفید بر فراز زیبایی ها... بیا وحاجتش را بده! بیا وبرای همیشه ببربش كه سخت دلتنگ رفتن است! هوس زیاد شده ... میترسم .. میترسم به گناهانم هم رشوه دهم .. میترسم غیر خودت مرا زمین گیر کند.. خدایا از خودت نصیبم کن ... چرا که زیبایی دنیا مرا در خود حل ننماید ... نیازم تویی... بی نیازم نکن...

:: یا ارحم الراحمین ::

الهی!
بنده ات را ببین! ببین كه با
چه كوله بار قلیلی از ثواب وچه كیسه ای پر از گناه آمده ،
ببین كه چگونه دلش را زباله دان انسان وزرق وبرق دنیا پر كرده است.دلت برایش نمی سوزد!
دلت برایش نمی سوزد كه اینچنین در گرداب هوس گیر كرده ،كه این چنین دل خسته وناتوان كنج ویرانكده خیالاتش نشسته است.نگا هش نمی كنی !لبخندی بروی
خسته غمگین از گناهاش نمی زنی!
دستش را نمی گیری،آخر امروز
محتاج ترین روز زندگی اوست! امروز روز امتحان اوست! كمكش كن كه تو.............كه تو بهترین ماوایش هستی ،ای بهترین دست گیرنده.....! دست من را هم بگیر... دیده ام مسلمان کافر شده و دیده ام عاشق ، بیگانه شده ... من از امتحان میترسم ... صیاد زیاد و دل من هنوز پر از نیاز ...اگر مهربانا ، شما دانه ام ندهی در چه صیدهای گرفتار میشوم ... بال و پرم میشکند... مرغ بی بال در درون قفس و بیرون برایش تفاوتی دارد ؟

بنده رو سیاهت را ببین ...

چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــي ز قفـس پريده باشد
پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد
من از آن يکي گـزيدم که بجـز يکـي نديدم
که ميان جمله خوبان به صفت گزيده باشد
عجب از حبيـبم آيد که ملول مي نمايد
نکند که از رقيبان سـخني شـنيده باشد
اگر از کسي رسيده است به ما بدي بماند
به کسي مبـاد از ما که بدي رسـيده باشد

التماس دعا ...

اللهم عجل الولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 7:1  توسط مصطفی  | 

 

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد


آه از این دم ســـــردیها، خــــدایا

 

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مـَــهــــی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهـــــی
که ناله ای خرد با آهــــی


داد از این بی دردیـــــــها، خــــــدایا

 

نه صفایی ز دمسازی به جام مــــی
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنــــهان
که چه دردی دارم بر جــان


وای از این بی همرازی خـــــدایا

 

وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنــــون زد
مردم چشمم جام به خــــون زد
آه .. دلبــرم زنا شکیبی
با فسون و خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی


وای از این افسون سازی، خــــــــــدایا

 

 

سلام دوستان خوبم...

داره کم کم عید فطر از راه میرسه ... آدم یاد قیامت می افته ... با خودش میگه هیچی ندارم ... توشه ای ندارم  تا روز قیامت سربلند باشم... زمانم که مثل برق میگذره ... روز عید فطرم باید بریم حساب کتاب... ده روز مثل باد گذشت .. هیچ باری جمع نکردم ... کوله ام خالی خالیه ....

یا اما حسن (علیه السلام ) دارم به نیمه میرسم...  چشمم به شب تولد کریم اهل بیت و شبای قدره ... اینجا اگه امضا کنی شب قدرهم میدونم میتونم دستم رو دراز کنم...خودت کمک کن  والا دست خالی کجا برم ...

 

سحرگاهان که شبنم ایتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد ... به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت ... خوب دیدن ، خوب بودن ،خوب ماندن را ؛

 

اللهم عجل الولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 6:30  توسط مصطفی  | 

 

 

 

 

بِسمِ اللهِ الرَّحمَنٍ الرَّحِیمِ

 

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على

عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ

الْحَرامِ فى عامى هذا وَفى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظام

فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلاّمُ

 

خدايا اى پروردگار ماه رمضان كه در آن قرآن را فرستادى و بر بندگان روزه را در اين ماه واجب كردى درود فرست بر محمد و آل محمد و روزيم گردان حج خانه محترم خود كعبه را در اين سال و در هر سال و بيامرز برايم اين گناهان بزرگ راَ

سلام... دوباره ماه رمضان شد ... دارم از یه کوچه باصفا رد میشم. چقدر سرسبزه و زیبا... وسطش به  اندازه  راه یک آدم جاده درست کردن...کناره هاش درخته و پای درختا گل و چمن... درختای زیبایی که تا حالا ندیدم...نه زیاد بلندن نه زیاد کوتاه ... هیچ روشنایی وجود نداره اما انگارکوچه رو نورانی کردن... یه جوی آب از یه سمت کوچه در حال حرکته ... چه آب زلالی... چه گلای خوش بویی... اما عطر یاس بیشتر از همه به مشامم میرسه...یه صوت دلنوازی میاد... آره چقدر قشنگ دارن قرآن میخونن ... 

 در یک خونه بازه... یه دختر خانوم  کم سن و سال ، به گمونم سه سال  بیشتر نداره جلوی دروایستاده ... فکر کنم مهمون دارن. انقدر قشنگ دعوت میکنه که به گمونم بانی مجلسه... شنیدم کسی با صدای خوش آهنگی صدا زد رقیه جان،دخترم ، تعارف کن مهمونا بیان داخل... مردم رو تعارف میکنه ... سلام کردم و جواب زیبایی شنیدم... چقدر مهربون بود ... رفتم داخل ... وای که چی بگم... یه حیاط بزرگ که یه چاه آب و یک تنورو چندتا درخت نخل توش نمود داره...

چشمام درست میبینه خداجون ؟؟؟ این همه آدم و این اسمای آشنا ... برق عجیبی تو چشمام دیده میشد... اسماء ائمه بیشتر از همه به گوشم میخوره...مثل اینکه دیر اومدم...سفره رو پهن کردن... وسط چارچوب در وایستادم ، چه آدمای نورانی و پاکی دور سفره نشستن ... وای خدای من  ، یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه. پاهام حرکت نمیکنه... انگار که اینجا جای من نیست باید برگردم ...

از وقتی دیدمشون انگار دارم از غصه دق میکنم... سرم رو نمیتونم بالا بگیرم ...به خودم میگم، میشه منم برم و کنارشون بشینم ؟؟؟ اما نه ... روم نمیشه ... مهر و محبت ازچهره هاشون میباره... دارن دعا میخونن... اینا که انقدر زیبا رو هستن ... انقدر به خدا نزدیکن...  منه زشترو  رو  راه نمیدن... میدونم...راستش اصلا من لیاقت ندارم برم پیششون. من وقتی خوش بودم ،کی به یاد خدا بودم... اینا رو نگاه کن...چقدر قشنگ اسم خداشون رو میارن... دلم میسوزه ،  سرم رو میندازم پایین.

برمیگردم جلوی در... پاهام یاری نمیکنه... میشینم کنار در. تکیه ام رو میدم به دیوار کاهگلی... میرم تو فکر و با خودم حرف میزنم : دیدی ... دیدی دنیا چقدر سیاهت کرده ؟؟؟ ببین قلبت باهات راه نیومد. چقدر فرصت داشتی ولی ... دیدی چقدر قشنگ با معبودشون حرف میزدن.  لبم رو گاز گرفتم ...اما یه چیزی ته قلبم هست که میگه درسته بدم... درسته گنهکارم و زشتم... اما خدا جون خیلی دوست دارم... دوستت دارم که تنهایی و هیچ کی رو کنارت نمیبینم..

خدا جون با تموم بدیم میخوام همیشه خدام باشی... چون مهربونی...هیچکی رو از تو مهربونتر سراغ ندارم... با اینکه من بدی کردم اما تو هنوز اون کاری رو نکردی که من سزاوارشم. هیچ جا آبرو داری نکردم، عوضش هیچ جا آبروم رونبردی... تا تنها شدم ، فراموشت کردم و تو تنهاییام فراموشم نکردی... همیشه گناه کردم ، عوضش یه راههایی رو جلوم گذاشتی که برگردم ولی من قدر ندونستم.

خدای عزیزم با این همه خوبی که در حقم کردی همیشه بدی کردم ... چه صبوری و چه رحیمی... چطوری روم بشه کنار این خوبان بشینم و اسم زیبات رو صدا کنم ؟؟؟ اما خداجون هر چند همیشه بی احترامی کردم...ولی  طاقت ندارم کسی به شما بی احترامی کنه. اخه مهربونم که میتونه ببینه کسی به مهربونش بی احترامی میکنه ؟.

 بازم میرم تو فکر. صورتم خیس شده ... دلم گرفته ... زانوم رو بغل میکنم و میگم حقمه هرچی سرم بیاد... خودم کردم... یادم اومد خدا تو قرآن گفته بود اونایی که ظلم کردن در واقع به خودشون ستم کردن.. اما خدا جون اگه نبخشیم چی بهت میرسه؟ واگه ببخشیم چیزی از رحمانیتت کم میشه ؟ به خودم میگم چقدر گستاخ شدی.. تو چیکار کردی که خدا دلش بهت خوش باشه ...

یه کمی که گذشت ، یاد دختری افتادم که جلوی در بود... گرمی یه دست رو روی شونم حس کردم... اما سرم رو بالا نمیگیرم ... روم نمیشه کسی صورتم رو ببینه... ببینه و بگم چی شده ؟ بگم چیکارا کردم ؟... یه صدای آشنا میگه پاشو...غریبی نکن... رسم ما نیست مهمونمون جلوی درب بشینه...ما خودمون غریب بودیم... پاشو... گفتم نه من مهمون نیستم ... گفت پس فکر کردی چطوری اومدی اینجا ؟ ... بازم رفتم تو فکر... هرچی فکر کردم یادم نیومد واسه چی اومدم... بادستاش شونم رو اروم فشار داد... گفت پاشو که منتظرن... خوب نیست اینجا بشینی...دستم رو گرفت وبلندم کرد... سرم رو گذاشت رو شونش... شرمندم کرد... اروم در گوشم

گفت ... اون موقع که حتی فکرشم نمیکردی همونی که مهربون میخونیش خواست بازم ببینتت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:47  توسط مصطفی  | 

سلام

وقتی گريبان عدم با دست خلقت مـی دريد

وقتی ابد چشـم تو را پيش از ازل مـی آفريد

وقتی زمين ناز  تو را در آسمانها مـی کشيد

وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم میچشيد

من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی

چيـــزی نمی دانـم از اين ديوانگـــی و عاقلـــی

 يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمــانت مـــرا از عمــــق چشمـانم ربــود

وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودمو چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی

 انشاالله که خوبه خوب باشین.

 بازم اومدم تا به روز بشم و یه حال و هوایی تو وب بگیرم. اینجا من رو خیلی آروم میکنه . نمیدونم چطوری بتونم احساساتم رو تو این خونه کوچولو بیارم که اگه بعدا هم خوندم مثل امروز همین حال و هوا رو داشته باشم.  این یکی دو هفته خیلی روزای خوب و قشنگی بود  و هست... خدا رو شکر... نیمه پر برکت شعبان پر از نور و روشنی بود و ما راهی شهرستانمون بروجرد شده بودیم. جشن ازدواج یکی از آشناهامون بود. البته چشمتون روز بد نبینه ما هر وقت بریم بروجرد ... یا عروسی باید بریم... یا عزا...  یا  هر دو !!! مثل این سری...

 این چند روزه همش تداعی خاطرات قدیمی و ایجاد خاطرات قشنگ قشنگه جدید، بخصوص روز جمعه که یه روز رویایی و خیلی خیلی قرمزی بود واسه من که مکمل سبزی زندگی منه ... ( تو پرانتز یه چیزی بگم اول : دوستای خوبم تا به حال دقت کردین داستان های قرآن همشون به خوبی و خوشی تموم میشه ؟ همشون مثبت بینن. خدا تو قرآن با ماها حرف میزنه. میگه تو هم مثبت نگاه کن و قشنگ ببین. حالا هر چی هم میبینم جز قشنگی چیزی نصیبم نمیشه ... دقت کنین خوشبختی نصیب چه کسانی میشه .. مومنان ، صابران ، متفکران ،... اگه از هر کدومشون یه نموره بدست بیاریم اونوقت چی میشه ...)

راستی داشتم از جمعه میگفتم . روز جمعه که دیگه خیلی خیلی خوش گذشت به من...جمعه به یاد موندنی من شد. ای خدا بازم میشه ؟؟؟ نمیدونم کسی میفهمه امروز چه اتفاقی افتاده یا نه ، اما خدا رو شکر که یه بار دیگه هم به لطف خدا نفسی تازه کردیم ... میدونین آخه تجدید پیمان تو زندگی هم هر از گاهی لازمه حتی با یک نگاه کوتاه یا با گفتن چند کلمه که وابستگی ها رو بیشتر میکنه و دلها رو نزدیکتر .  خلاصه کاری که باید انجام داد تا زندگی زیباتر بشه ...بقول قدیمیا ماهم غنچه دلمون وا شده . اونم کجا ... توی کوه های بالای درکه. جایی که بایداز کوه ، استقامت و از آب روشنی و صداقت و از طبیعت زیبایی و اصالت رو  یاد گرفت ، ببینید این همه احساس قشنگ که با هم درگیر بشن چی بوجود میارن... چیزی جز زیبایی میشه دید ؟؟؟ نمیتونم از احساسم توضیح زیادی بدم اخه بلد نیستم. میترسم خرابش کنم.میدونم مطلب رو گرفتین ... واسه دل ماهم دعا کنین ... ایشالله یه دل دریایی داشته باشیم.

 

طعنه بر طوفان نزن ، ایراد بر دریا مگیر ، عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد . . .

فاصله ها هیچ وقت خاطره ها رو پاک نمی کنند!

این شعر فروغ فرخزاد هم که خیلی دوسش دارم  ...

For you …

اي شب از روياي تو رنگين شده / سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روح چشم من گسترده خويش / شادي ام بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک / هستي ام ز آلودگي ها کرده پاک

اي تپش تن سوزان من / آتشي در سايه ي مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشار تر /  اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيد ها / در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست / هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنگ من و اين بار نور ؟  / هاي و هوي زندگي در قعر گور ؟

اي دو چشمانت چمن زاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم / هر کسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريکي ست درد خواستن / رفتن و بيهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سينه دل سينه ها / سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش ،نيش ماران يافتن / زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرار ها / گم شدن در پهنه ي بازار ها

آه ، اي با جان من آميخته / اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان / آمده از دوردست آسمان
جوي خشک سينه ام را آب تو / بستر رگ هايم را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه / با قدم هايت قدم هايم به راه

اي به زير پوستم پنهان شده / همچو خون در پوستم جاري شده
گيسويم را از نوازش سوخته / گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، اي بيگانه با پيراهنم / آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب / آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه ، آه اي از سحر شاداب تر / از بهاران تازه تر سراب تر
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگي ست / چلچراغي در سکوت و تيرگي ست
عشق چون در سينه ام بيدار شد / از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم / حيف از آن عمري که با من زيستم
..............
اي تشنج هاي لذت در تنم / اي خطخط پيکرت پيراهنم
آه مي خواهم بشکافم زهم / شادي ام يک دم بيالايد به غم
آه ، مي خواهم برخيزم ز جاي / همچو ابراي اشک ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين درد عود ؟ / در شبستان ، زخمه هاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟ / اين شب خاموش و اين آواز ها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار / گاهوار کودکان بي قرار
اي نفس هايت نسيم نيم خواب / شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من / رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شور شعر آميخته / اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي / لاجرم شعرم به آتش سوختي

 

چند شب پیشم خونه یکی از آشناهامون سمت شاه عبدالعظیم دعوت بودیم. از زیر پل خبرنگار شهید ، محمود صارمی که میخواستیم رد شیم یاد خاطراتشون دوباره زنده شد.توی خوابگاه دانشگاه تهران 4 تا رفیق صمیمی بودن ، اهل بروجرد ، آقا محمود و عموی من و آقا مرتضی و آقای ساکی که هم اتاقی هم بودن . عموم گهگداری من رو میبرد خوابگاه . واسه اینکه من رو اذیت کنن  ، 2 تاشون دست و پای عموم رو میگرفتن و یکیشونم من رو میگرفت، نشون میدادن که میخوان از پنجره بندازنش بیرون . من هرچی تقلا میکردم آقای ساکی نمیذاشت... چقدر ادمای خوبی بودن. چه روزای قشنگی بود . یه بچه کوچولو رو با کلی دنگ و فنگ میبردن تو خوابگاه که اذیتش کنن. هر 4 تاشون شر بودن. روزی که خبر ترور آقا محمود به گوشمون رسید خیلی ناراحت شدیم . غیر قابل باور بود... خوش به حالش که شهید شد اما خانوادش ...خدا رحمتش کنه ... ان شاالله...

میبینین خدا هرکی رو بخواد عزیز میکنه. اقا محمود هم عزیزه ملت شدن . یه روز کسی نمیشناختشون اما حالا یک ایران با نامش آشنا شده. باورتون میشه ؟ بدون هیچ ادعایی ...

 مهربونا چقدر بزرگ و توانایی ولی ما چقدر نادان و  ...

اول یه داستان که خیلی دوستش هم دارم میزارم. دوم معذرت خواهی به خاطر اینکه دیر جواب کامنتاتون رو میدم.البته در اولین فرصت جبران میکنم. سوم اینکه ایشالله این روزای مونده به ماه رمضان ما رو هم دعا کنین تا شاید یه ذره سبک شیم بعد بریم مهمونی خدا و پربار برگردیم.

   

            وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود , شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست , سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .

 

دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه میکرد , ولی داروساز توجهی نمیکرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .

داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترک جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترک توضیح داد : برادر کوچک من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد , دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم , نجات جان پسرم یک معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار !

 

         

ایشالله زنده باشیم و آقامون رو ببینیم ...

بچه دعا واسه سلامتی آقا یادتون نره ...

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:58  توسط مصطفی  | 

 بنام او که خالق یاس ونرگس است

 یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت

در کودکی خوانده بودیم" آن مرد درباران آمد

غافل ازاینکه تاآن مردنیاید، باران نمی بارد

سلام آقا جونم

فدات شم ارباب جونم . میدونی آقا دارم از قصه میمیرم.ذلم گرفته . روزه تولدت نزدیکه  و میخوام به جای جشن گرفتن ، درد دل  کنم  اخه آقا جونم یا صاحب الزمان  ، میدونی میخوام چی بگم  ؟؟؟من که میدونم تو میدونی من چیکاره ام... میخوام بگم  یا صاحب الزمان اگه بیام بگم غلط کردم ما رو تحویل میگیری ؟؟؟ بیام بگم اشتباه کردم ... بگم ببخشید بازم نگام میکنی؟؟؟ آره آقا جون  بد کردم ؟؟؟  میدونم چی میگی... میدونم چجوری جواب این رو سیاه رو میدی. همیشه شرمندم میکنی... حتما میگین اره عزیزم  تو بیا، بیا چرا تحویل نگیرم ،  من مگه جز شما کسی رو داریم ؟؟؟ کسی جز شما در خونه من میاد مگه ؟؟؟ خوب آقا جون من اینا رواینجا میگم یا از مجلست که بیرون میرم نمیدونم چه مرگم میشه بازم بد میشم  ، میرم بازم خراب میشم... هی آبروت رو میبرم... بد کردم آقا... غلط کردم ... اونوقت بازم میگی تو بیا فقط معذرت خواهی کن ما می بخشیمت ... تو بیا ... غم دلت رو نگیره یه وقتا ...  من به تو نزدیکم . آخ قربون اون قلب مهربونتون برم آقا جون...ای  عزیز زهرا ... تو پسر علی و زهرایی... تو پسر همون طبیب کرببلایی ...آره آقا از شما و خانوادت چی بگم .؟؟ هر چی خیمش رو دور کرد به آقا و رفت اون دور دورا خیمش رو علم کنه ،که امام حسین بهش نزدیک نشه  ، دید نه نمیشه آقا میاد نزدیکش ... اره آقا محبش رو دوست داره ... دید آقا از خودش بهش نزدیک تره ...  یه دفعه آقا با اون صدای پر از عاطفه صداش زد گفت زُهیر پا در رکابی ؟؟؟شاید گفت ای محب حسین... ای کسی که حسین به دلت نشسته ... برگرد عزیزم بیا پیش خودم . بیا که دوست ندارم تو راه  رو اشتباهی بری ...

زُهیر  وقتی اومد پیش امام حسین یه نگاه به آقا کرد ، دید چقدر نزدیکه به آقا .. چقدر آقا صمیمی باهاش حرف میزنه... گفت حسین جان ،  شما چقدر پیر شدی ... محاسنت سفید شد ... مهرشون به دل هم افتاده بود ...  به آقا دل بسته شده بود ...  شما چقدر مهربونین... تو رو به حضرت عباس دستم رو بگیر... وای دست ... چی گفتم ...

امشب شب تولد حضرت علی اکبر هست... تو رو به دردانه امام حسین به جوونیمون رحم کن ...

 

آقا جون شما چرا  داری گریه میکنی؟؟؟ بد حرف زدم ؟ بازم ببخشید نمیتونم حرف دلم رو بزنم...  بخدا میخوام ها... میخوام تو رکابت باشم اما خیلی بدم میدونم... آقا جون، ای نازنینم ،خودت اصلا بزنم شاید درست شم... آقا جونم قربون چشمای نازت بشم گریه نکن... غلط کردم من لیاقت آوردن اسم پدرتون رو ندارم ... غلط کردم... ببخشید آقا میدونم ماها باعث شدیم شماهم محاسنتون سفید شه ... آخه چقدر از دست ما حرص بخوری ... چقدر بدیم ...

میشه مهرتون تو دل ماهاهم بیشتر شه... خيلي دوست داشتم باطنم بهتر از ظاهرم باشه، عشقي عشقي، اما افسوس... آقا اصلا بیا ببین تو خیمه دلم چه خبره .. همه جا آتیش گرفته ... تو رو به خدا مقداری آب بروی دلم بریز... دارم میسوزم ... داد میزنم ... درسته بی آبرو هستم اما ... ای خدااااااااا ... من آقام رو می خوام... دوسش دارم...

  

چرا باغ دل سبزم خزان است

چرا روز است و خورشيدم نهان است

اميد آخرين شام تارم

يقينا مهدي صاحب الزمان است

 

بیهوده در اضطراب ماندیم همه

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه


از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید

 

ای روح دعا ای مهدی جان  1170 بهار وخزان گذشت و هنوز هم نیامدی

 

عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 آقا جان! یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد .برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0

بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!

 نازنینم! آقا جان! ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

 یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0 دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است وبیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم .نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0

 

 

این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود / مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند / هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

 

 

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

 

مهدی جان


سئوالی ساده دارم از حضورت     من آیا زنده ام وقــــت ظهورت

 
اگر که آمـــــدی من رفته بودم     اسیر سال و ماه و هفته بودم

 
دعایم کن دوباره جـــــان بگیرم      بیایـــــم در رکاب تو بمیــــــرم 

 

 

بی تو غروب ها همیشگی اند
بی تو صبح ها رویایی اند
بی تو عشق ها دروغی اند
به امید آمدنت، دل ها هوایی اند

 

هر روزی که می گذرد،یک روز به ظهور امام زمان نزدیک تر می شویم؛

 اما به خود امام زمان چطور؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:27  توسط مصطفی  | 


 

تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد .

سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.

او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "

صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
 كشتي  مي آمد تا او را نجات دهد .

مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "

آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "

 

نمي دانم از گناهكاربودن نوشتن آرايه ي ادبي مي خواهد يانه؟

 

نمي دانم روسياه بودن را در قالب كلمات

به نثردر آوردن

تخيل مي خواهد يا نه؟

اما.....

امااين را مي دانم كه

يا صاحب الزمان  روسياهم

 

فقط شرمنده ام همين!

 

 

خوشا به حال یتیمان عصر علی (ع)              به آنها سر می زد هر عصر علی(ع)

 

آقا جونم تو این دم صبحی نمیدونم چی میخوام. آقا جون میخوام با این زبون دلم رو ورق این دنیا بنویسم آی مردم من آقام رو دوست دارم. میدونم گنهکارم میدونم خیلی بدم. آقا به خدا خبر دارم دلت ازم خونه...نگام کن چقدر بدبختم. ببین... میبینی؟ چیه ارزش نگاه کردنم ندارم نه؟معلومه ندارم. توگناه غلط میخورم و باکم نیست اره میدومنم.دست خودم نیست. اما آقا جون دلم گرفته. اومدم بنویسم دیگه خسته شدم.از بس ... آقا اگه تو رو نداشتم به چه امیدی نفس میکشیدم. خودم میدونم بدم و تو خیلی خوبی. اخه اگه شما نخوای من کی میتونم اسم نازنینت رو بیارم؟ اقا میخوام بگم دلم گرفتارت شده. ای عزیزی که از ازل همه گرفتارت شدن منم خاطرخوات شدم. بهم نمیاد نه؟ اره بازم دروغ میگم،اخه تا حالا چند دفه رو حرفم موندم؟؟؟ ای لعنت به من و اشکای دروغینم...

گنهکارا رو هم می پذیری؟بپذیر که امشب خداییم، بپذیر که پر از پریشانیم،ولی میدانم که به من نظر داری، وگرنه من که باشم که نام تو را آرم.

 

 


صبر کن عشق زمین گیر شود بعد بیا

یا دل از فرقت تو پیر شود بعد بیا



ای کبوتر به کجا ، قدر دگر صبر نما

آسمان ، پای پرت پیر شود بعد بیا



باش تا صفحه آیینه دل پاک کنم

نکند روی تو دلگیر شود ، بعد بیا



یک نفر حسرت لبخند ، تو را می گرید

خنده کن ، عشق نمک گیر شود بعد بیا



تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد بیا



ظاهر هر کس و ناکس به تو مشغول شدست

صبر کن عشق تو اکسیر شود بعد بیا



خواب دیدم شبی از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبیر شود بعد بیا

 


بنفشه منوچهری

هميشه بر اين باور بودم كه مي توان در كنار شقايقها و با وجود عشق

زندگي را معنا بخشيد  اما... چند صباحي است كه اقاقي ها حديث تلخ

دوری تو را در كوچه باغ شهر زمزمه مي كنند . كاش بدانی ! كاش

بدانی که با ترانه ي نگاهت هم صداي چكاوك هاي عاشق می خوانم كه

" زندگي بي تو معنا ندارد

جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست

ماه و خورشیدو باد و باران آیئنه گردان جمال بی مثال توست.

آسمان را با ریسه های ستاره زینت می کنیم

همه ی افق ها را آب می زنیم

با دستهای لبخند و لبهای بارانی هر چه کوه بر روی زمین است به بوسه می گیریم

بال فرشتگان را با نوازش اندازه می کنیم

که لحظه...لحظه ی گلچین کردن ترانه از دنیاست

ای ماه ببین که شب چه زیباست...

یار آمده ..

یار آمده اینجاست

ای ماه ببین که شب چه زیباست

امشب همه ی جهان چه زیباست

 

"فرزاد حسني"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 5:20  توسط مصطفی  | 

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

سلام

استشمام عطر خوشبوي رمضان از پنجره ملکوتي شعبان گواراي وجود پاکتان.

تولد سه اختر فاضل است

حسين و سجاد و ابوفاضل است

ای جان ...

شعبان که مه سرور هر مرد و زن است.

تابان ز وجود جلوه چهار تن است.

هم مولد سجاد و ابالفضل و حسین

هم مولد پاک حجت بن الحسن است


شعبان ماه عیدها و عید ماههاست .

 تو این ماه که روزی قسمت میشه ایشالله بهترین سهم نصیب شما شه.

از همتون ممنونم که دعام کردین. ایشالله که دعای خیرتون همیشه همراه ما باشه... و انشاالله به هر آرزوی زیبایی که تو سرتون دارید میپرورونین برسیننمیدونین چه آرامشی داشتم . با اینکه حرص درس خوندن تا لحظه های آخر قبل کنکور دست از سرم برنداشت اما همش خیالم راحت بود. نمیدونم اما یه چیزی بهم امید میداد. اینکه همیشه کارای خدا حکمت داره و قرار نیست من از اون سر در بیارم و وجدانم راحت بود واسه اینکه من تلاشم رو  کردم دیگه باقیش با اوستا کریم...

سوالا رو خیلی سخت داده بودن اما تنها واسه من اینجوری  نبود... این رو اکثر دوستام هم میگفتن. غافلگیر شده بودیم. سوالایی که جوابشو تو کتاب هم ندیده بودیم... راستی دوستای خوبم تو اون دنیا هم از این سوالا میدن؟؟؟ نکنه غافلگیر شیم ؟؟؟ نکنه الان اشتباه کنیم و فکر کنیم همه جوابا تو جزوه ما هست ... و تا تهش تو اشتباهاتمون غوطه ور شیم . اخه وقتی کنکور داریم دایم نکته های مهم رو یادآوری میکنیم و میگیم نکنه این تو کنکور بیاد و ما یادمون نباشه... حالا میگم نکنه اونی که داریم یادآوری میکنیم اصلا اشتباه باشه... خیلی باید مواظب بود... چقدر خوبه مرجع اصلی رو  پیدا کنیم تا خیالمون راحت شه... راستی یه معلم خوبم شرطه نه ؟

شما چقدر خوبین سری مطلب رو گرفتین...

سرتون رو درد نیارم. میخوام بگم ما مرجع رو داریم اما بدبختانه استادمون چند وقته که غایبه... هرچی هم بخونیم نمیفهمیم. نمیفهمیم و اخرش میگیم این سوال تو جزوه ما نبود... بایدم غصه بخوریم مگه نه ؟؟؟

استاد جون دلمون داره شور میزنه تو رو به جون مادرت بیا دیگه...بسه غیبت...

غروب دل انگیز و پر غصه رو وقتی دوست داریم که بدونیم فردا روی ماه یار مهربون رو میبینیم...

 

دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریما

عصر جمعه توی ایوون می شینم مثل قدیما

تو دلم می گم آقا جون تو مرادی من مریدم

من به اندازه ی وسعم طعم عشقتو چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار گذاشتم

یادم یکی بهم گفت هر کی تنهاست توی دنیا

یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا

کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه

دوستای خوبم قرار گذاشتم با اقامون بعد کنکور برم مشهد... ایشالله فرا پس فردا عازمم. قول میدم سلام دوستای خوبم رو به آقا برسونم. وای که چقدر دلم تنگه... ای جان... ایشالله تولد امام حسین (علیه السلام) یا حضرت عباس  (علیه السلام) مشهدم  .

ایشالله یه روز اقا بیاد و تو ببینیش

 

اولین حرفی که بهش میگی چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:26  توسط مصطفی  | 

الهى رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم و تو از ما بگذر.
الهى ما را ياراى ديدن خورشيد نيست، دم از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم.

مهربانم! می بینی چه تغییر کرده است همه چیز؟ می بینی چه آرام شده است
دلم؟ می بینی همه روزهای تلخم تمام شده است؟ می بینی؟ ...

دلم عجیب امیدوار است و این حسی نیست که آنچنان که باید به زبان بیاید اما
خوب می دانم که تو آنچه را که می نویسم٬با چشم دل می خوانی و درک می کنی.
پس جای نگرانی نیست. حالا تو بگو حق دارم که احساس خوشبختی کنم یا نه؟

تکیه کردن بر امن ترین تکیه گاه دنیا٬ تنها یک کلمه به ذهنم می آورد و نام تو در سرم
می چرخد و بس.

تمام این روزهای سرخوشیمان به یک طرف و امروزمان به یک طرف. ناب ترین لحظه های
با تو بودن ...

آشفته شد عاشقانه ام٬ نه؟ بس که سرخوشم و از خود بی خود. تو می دانی چه می گویم.
تو تمام آنچه را هم که بر زبان نیاورم می دانی ...

خبرت هست که از خوبی خود بی خبری

به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری

 

یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخ چون شمعی که بر جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت این آشوب چیست مر تو را این سوختن مطلوب چیست گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم

مرو ای دوست

دلم در سایه ی لطفت چو قصری پادشاهی بود

شهنشاه دلم بودی شعارت دادخواهی بود

چو بر من خیره میگشتی خدا را در تو میدیدم

جهان در چشم مست تو نگاهت آسمانی بود

غلام حلقه بر گوشت من حیران دیوانه

نگویم عاشقی هایم ز روی قدر دانی بود

چو میرفتی قدم هایت به روی قلب من بنشست

تو بد کردی بر این بنده اگر از خیر خواهی بود

اگر عدلت چنین باشد دگر از من چه میماند

جفا کردی به حق من اگر این قدر دانی بود

 

گفتم: خدایا! همنشینم باش. گفت: من مونس کسانی هستم که مرا یاد کنند
گفتم: چه آسان به دست می آیی. گفت: پس ساده از دستم مده .
 
خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی كوچك جالب اینجاست كه تو به این بزرگی هیچ وقت من رو به این كوچیكی فراموش نمیكنی ولی من به كوچیكی تو به این بزرگی رو گاهی فراموش میكنم.
 
 
 
 
جمعه رسیده  است و باز تنهایی

غروب این همه غربت چرا نمی آیی ؟

زمین به دور سرم  چرخ  می زند پس کی

تمام می شود این روزهای یلدایی ؟

کجاست جاذبه ات آفتاب من ؟ خسته است

شهاب کوچکت از این مدار پیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم ؟

کجاست گنبد آن چشمهای مینایی ؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی.

 

تمام مشکل بشر این است که خیال می کند ظهور یکی از راههای نجاتش است و حال آنکه ظهور تنها راه نجات است

 

هنـــــــوزم انتـــــظار و انتـــــظار اسـت

هنـــوزم دل به سـینه بیـقـــــرار است

 هنـــــــوزم خـــواب میبینم به شبــــها

همان مردی که بر اسبی سوار است

همـــان مــردی

 که آیـــد جمعـه روزی

و این پایــــان خــــوب انتــــــظار است ...

 

تو دعای ام داوود نوشته

 ای خدایی که یحی رو به ذکریا داد و ما بگیم علی اکبر و به حسین (علیه السلام) نداد.

ای خدایی که درد و رنج رو از ایوب گرفت و ما میگیم از زینب نگرفت .

خدایی که یوسف رو به یعقوب برگردونر و حالا ما میگیم یوسف زهرا رو بر نگردوند ...

 

 ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر

گردی به پا شد در افق گویی سواری میرسد 

 

فقط ۱۲ -۱۳ روز تا کنکور کارشناسی مونده... ای خدا ...

دعام کنین ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:59  توسط مصطفی  | 

سلام

سلامی به وسعت دریا و سکوت کویر

به زیبایی آسمون و آرامش انسان

یه سلامم به ماه خون به شهر عشق

توی این شهربزرگ توی این شهرجنون .خودمون ودلمون .خودمونیم وخدا

 

يادداشت های سوخته ام را به همراه تمام ناگفته هايم , در بطری نهاده به امواج خروشان دريا سپردم......سال ها گذشت و من در انتظار اين که پيامی از تو نرسيد , مايوسانه از امواج دريا نيز دل بريدم . اما حيف ....بعد از رفتنت فهميدم تقصير تو نبود......گناه دريا نيز نبود .....در بطری باز مانده بود !!!

 

راستش بازم دیوونه شدم .

امشب نمیخواستم بیام و چیزی بنویسم اما نمیدونم چی شد که یک دفعه حال و هوای اینجا زد به سرم و اومدم... دله دیگه بهونه میگیره. مگه میشه بهش گوش نکرد؟

امروز بد جوری دلم گرفته ای کاش یه خورده از نویسندگی حالیم می شد تا اینجا رو با حرفام خط خطی می کردم

دعام میکنین نه؟

نمیدونم خوشم یا ناخوش...

محرم نزدیکه ایشالله آقا خودش یه نظری به همه ما بکنه و خودش خریدارمون شه...

خیلی دوست دارم از محرم بنویسم . از اون روزای خوشی که طلبید. از اون حال و هوای قشنگ بین الحرمین. از سرخی حرمهای زیبا و سکوت آب القمه. از مقام ها و از عطر یاس. از جایگاه مشک و دستها . از قتل گاه و خیمه گاه . از تل زینبیه . از صحن زیبای اقای مهربون. از گلدسته های محترم با ادب حضرت عباس. فدای شما شیم. ایشالله بازم قسمت شه.

فرا رسیدن ایام سوگواری سید الشهدا امام حسین (علیه السلام) را با همه ی دوستان تسلیت عرض می نماییم و امیدواریم عشق و شورحسینی همیشه در وجودتان شعله ور باشد.


محرم...

از دشت جنـــون بوی خدا  می آید                               

                                               مجــنون به سر از بهر فــــدا می آید   

وز جلوه عشــــق ناب در دشت بلا                               

                                             از عـــــرش صــدای ربنـــا می آیــد 

     

جامی ز می دشت بلا می خواهم                                 

                                                 از دست عزیز نینـــــوا می خواهم

خاکیم به راه ساقی تشنه لبان                              

                                               یارب مددی که کـــربلا می خواهم 

 اما الان دلم بهونه کرده گذشتش رو درست کنه.

نمیدونستم چرا  به حکمت خدا داشتم کمکم بدبختانه ....

خدا من رو ببخشه اصلا من بندشم هر کاری هم بکنه اختیار داره.

 گاهی اوقات یه تلنگر لازمه تا آدم بخودش بیاد.

راستی خیلی خوشحالم.

واسه اینکه امسالم یه جورایی میشه نوکری ارباب رو انجام بدم.

غلامتم...

رفتم دکتر و قرار شد کارامون رو انجام بدیم تو همین روزا عمل کنم اما وقتی داشتیم صحبت میکردیم مادرم یه نگاهی بهم انداخت و گفت اگه عمل کنی محرم چی میشه؟ هییت و آشپزخونه و... ؟ منم یه نگاهی کردم و رفتم تو فکر نکنه به محرم نرسم و نباشم ... یهو صدای دکتر رو شنیدم که گفت حالا که اسم هییت و امام حسین علیه السلام اومد ایشالله ۲روز بعد عاشورا عمل میکنی ناراحت نباش . ایشالله خودش کمک میکنه. خیلی خوشحال شدم .قربون آقای خوبمون برم که اجازه دادن یه محرم دیگه هم باشم و ... . میدونم عمر دست خداست اما شاید جواز موندنمون تو همین عاشورا تاسوعا امضا بشه.

میدونین گاهی اوقات دلم خیلی میگیره .از دست خودم بیشتر... وقتی میدیدم  فکرایی که اصلا فکر کردن به اونا من رو بجایی نمیرسوند داغونم میکرد تا یه جایی که دیگه خسته میشدم ... خدایا میترسم. میترسم گاهی این فکرا هم من رو از واقعیت زندگی دور کنه. آخه خیلی وقتا جواب درستی واسه حل معادلات ذهنم ندارم. رو راست بگم جلو خودم کم میارم.

خدا جونم شرمندتم. این همه نعمت دادی و من رو خوشبخت کردی. خانواده و دوستای خوبی نصیبم کردی پدر مادر مهربون. این همه نعمت و فراوانی دادی . من رو تو یه کشور شیعه متولد کردی. شرمندتم هیچ کدوم رو ندیدم. بازم کارم پیشت افتاد و یادم اومدم خدا ... . خیلی وقتا یادم میره که خدا ... . شرمنده ام.

حال شما دعا کنین. این روزا حال و روزم عکس اون  شبای وهم انگیز پیش شده و حال خوشی دارم.واقعا خیلی چیزا حتی ارزش فکر کردنم ندارن.

 بیایم وقتی دریا رو میبینم نگاهمون همش به ساحل نباشه . شاید اونی که متظرشیم توی دریا به کمک نیاز داشته باشه. چشمامون رو خوب باز کنیم و خوب به همه صدا ها توجه کنیم شاید اون صدا آشنا باشه.

این روزگاری که من میبینم مثل باد میگذرن و همه چیز رو با خودشون میبرن حتی خاطرات و زیبایی ها و حرمت ها رو . پس چرا به خاطره هایی که به ما تعلق ندارن فکر کنیم؟ میگم اگه اون خاطرات متعلق به ما باشن دیگه با باد نمیرن اگه باد بخواد اونا رو ببره مارم باید با خودش ببره...

حالم رو بعضی چیزا میگیره. یاد روزی که بابا بزرگم فوت شد می افتم. آه...

نمیدوین از چی اینقدر پرم. این شعر رو میذارم و میگم دارم مصداقش رو میبینم.آدمای مرد نمای نامرد رو میبینم. مردهای به ظاهر نجیب و حیوان سیرت رو میبینم.چی بگم.

بازم فکر... میترسم . میترسم شک به حکمت خدا بشه. خدا خودت میدونی چیکار میکنی اما ما دیگه طاقتمون داره تموم میشه...

مواظب باشیم جزو این آدما نباشیم

روزهای بودنش همه با او بيگانه بودن

کسی نه شاخه گلی می آورد

نه برايش می خنديدند و نه می گريستند

وقتی رفت ....

برايش دسته گل آوردند..همه آمدند

سياه پوشيدند و برای رفتنش گريستند

شايد تنها جرمش نفس کشيدن بود

 

 این شعر یاد افتاد

 

با زبان دل به نومیدی صدایت می‌کنم

رو به من آور که با عشق اشنا یت می‌کنم

نا امیدم گر کنی می‌میرم اما باز هم

در همان حالت که می‌میرم دعا یت می‌کنم

 

 

آقا جون چیکار کنیم تا بیایی. میدونی که ما اهل عمل نیستیم داریم کم میاریم....

سلام بهونه ی قشنگه من برای زندگی

آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه ها هر چی بگم بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو نمیدونی بی تو چه دری کشیدم

حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم

نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته؟

یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب

یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه؟

غم غریبی عزیزم زردو شکستت نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه

سرفه های مکررم ماله هوای دوریه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟

دلت می خواد من می اومدم یا تنها رفتی بهتره

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه داَیم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقتی نگیر

حرف من و به دل نگیر همش ماله غریبیه

تو نیستی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو این جا واسم جهنمه

دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه

دلم برات شور میزنه این دل و بی خبر نذار

تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم

فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن

نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن

فردا روز جمعه هست  و روز حضرت صاحب .

اللهم عجل الولیک الفرج

بازم دعامون کنین

آخر سرم این دعا

 

خدایا! با من آن کن که تو شایسته آنی از آمرزش و بخشش ورحمت و نه آنکه من سزاوار آنم از عذاب ومجازات ونقمت ، بحق رحمتت ای هر چه جوی لطف از چشمه جود تو

 

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 4:15  توسط مصطفی  | 

سلام

یا صاحب الزمان بیقرارم هر زمان    از غم هجر تو من دلخسته ام ...

یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم
 
یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم
***
کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم
 
نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم
 ***
به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم
 
می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
 ***
می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم
 
آره اون می مــــونه پیشم همه جـا حتی تو قلب
 
 
با اجازه میخوام متن های چند تا دوست رو قاطی کنم و بنویسم. یه چیزی از داخلش در بیاریم. ببینیم میتونه روی صحبت با کی باشه و با چند نفر باشه. شک ندارم نظرهای ادما مثل عقایدشونه. یکی عاشق خداست و همه چی رو بدید اون میبینه  و یکی عاشق بندشه.
یکی جدایی دو تا عاشق رو تصور میکنه و یکی مرگ یکی از دو طرف رو...
خلاصه نظرات با هم همیشه فرق داره.
راستی اگه شعرا رو خوندین یه معنی دو پهلو ازشون داشته باشین. یعنی اگه برداشتت عشق زمینی بود یه بارم با برداشت عشق معنوی بخون ببین کدومش لذتش بیشتره.
زیاد حرف زدم.دعام کنین.
خدا کنه هیچ بنده ای احساس نا امیدی نکنه.
 
 

امروز اومدم یه چیزایی بنویسم و برم با دلی پر . امیدوارم دعام کنین. اخه شاید دیگه آخرین مطلبی باشه که مینویسم و شایدم خدا خواست و بازم بیام  ...

اینجا همه دلخوشی منه چرا که اونی که من رو دلخوش میکرد به ادامه دادن شاید بیاد و اینجا حرفای من و بخونه.

اره دوستای عزیز به امیدی روزگارمون سپری میشد هیچی بین ما نبود که پنهان باشه اما نمیدونم چرا اخرش اینجوری شد...

چرا یه دفه همه مشکلا رو سر آدم خراب میشه ؟ اما اونا همه به کنار این رفتن به کنار. نمیدونی چی میکشم اخه میدونستی که من ...

اومدم به خاطر انتخابتون بهتون تبریک بگم. یادم نمیره هر کی میرفت خونه خدا میگفتم واسمون دعا کنه. به بعضیا میگفتم اول اسممون رو رو پرده خونه خدا بنویسه ولی ...

چی بگم جز اینکه ارزوی خوشبختی واست کنم. اما منم آدم بودم و ...

یادته اسم خودت رو گذاشتی غریبه اشنا بعد خودت گفتی غریبه ای که بازم داره تنه میشه؟

نمدونم چی میشد که اینجوری باهام رفتار میکردی. دیگه اون صبر قدیما رو ندارم تو که میخواستی اینجوری باهام رفتار کنی چرا دوباره اومدی؟ تو که میدونستی اونبار چی کشیدم. تا کجا که نرفتم و چه فکرایی که نکردم. تو که به قول خودت واسه این فاصله اشک میریختی پس حرمت اون اشکا چی شد؟ یادم نمیره ...  اما هیچ وقت انقدر غریب وتنها نبودم. منم خدایی دارم.

خیلی دلم گرفته خیلی. دوباره همه چی رو تکرار کردی اما از اون مزاحم تلفنی فهمیدم که چی شده ...

تو که میدونستی تا اینجا برسیم چقدر سخی کشیدیم.از دستای کوچیک حضرت رقیه خواستم کمک کنهمطمئنم بی جواب نمیذارتم....چون هر وقت ازش چیزی خواستم نشده که بهم نده....یا حضرت رقیه به نفسم کمک کن

بخدا سر نماز دعات میکنم . دعات میکنم عاقبت بخیر شی . عیبی نداره که من رو شکوندی و اینجوری عذابم دادی اما چیکار کنم نه میتونم فراموش کنم نه از یاد ببرم.

خیلی داغونم. کاش واسه اخرین بار ...

هر چی بنویسم بازم کمه . کاش لااقل جوابمو میدادی...

کاش میدونستی ... ...گفتم بیام اینجا یکم واست بنویسم شاید دلم آروم بگیره ولی انگار نه انگار.....تنها چیزی که میتونه آرومم کنه یه خوابه...تو رو خدا اگه هنوز ۱ذره دوستم داری..اگه هنوز ۱ ذره جا برام تو قلبت مونده برام دعا کن

میخوای بهت بگم ؟ اونی که میگفتی همه وجودته یک هفتس که دیگه مرده ...

از یه مرده چی بنویسم؟

 

 حالا شرمنده بلد نبودم درست حسابی جمله سازی کنم.

از اینجا به بعد مبحث جداست. ایشالله ارباب میاد...

چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند ، در این قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند


 

راز شقایق 
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ
خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

333

من دگـر خـسته شـدم

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،

من دگـر خسته شـدم ...

باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!

قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

من دگـر خـسته شـدم

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

 .........................

چند وقت پیش یه دوستی گفت "ببخشید" چیزی نیست که آدم همینجوری خرجش کنه ؛ تازه می فهمم چی گفت و چه عمیق و پر معنا گفت
 
دعام کنین . اگه موندم بازم میام و مینویسم.

خلاصه :

اگر بار گران بودیم

 رفتیم ٬

اگر نا مهربان بودیم

رفتیم ...

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:28  توسط مصطفی  | 

 

بسم الرب الرضا

سلام

این هفته هفته شادی اهل بیت کامل کامل بود به دوستداراشون و ارادتمنداشون تبریک میگم....

میلاد با سعادت امیرالمومنین حضرت عشق آفرین مولالموحدین اسدالله غالب علی ابن ابیطالب و صاحب جود و سخا پسر امام رضا حضرت جوادالائمه علیه سلام رو به تمام پیروانش به خصوص امام عصر عجل الله فرجه شریف تبریک میگم....

راستش میخوام از سفرم به مشهد بگم . قربونت بشم اقا جونم که مای ... رو بازم طلبیدی. نمیدونم چی بگم و چطوری تشکر کنم.

 

الــســلام ای مــهـربانـم جــان جـانـم یـامـولا

الـســلام ای چــاره سـازم دل نـوازم یـا مـولا

من حقیرم و سربه زیرم از گناهان خسته ام

گر چه پستم با تو هستم دل به زلفت بسته ام

تو عشق دل زهرا پاکی و بی همتا سیدی یا مولا

من آهوی این صحرا بی کسم و تنها سیدی یا مولا

یارضا یا رضا ای گل فاطمه یا مولا

یارضا یارضا قسمت ما کن کربلا

 

این روزا قطار گیر نمیاد و اتوبوسم به سختی پیدا میشه . مام یه دفعه زد به سرمون که بریم مشهد. از قبل امتحانات قصد کرده بودم که برم اما فکر نمیکردم بتونم اینجوری برم. قرار شده بود با قطار با یکی از بچه ها بریم اما خوب با آشنا بازی هم نتونسته بود هماهنگ کنه . دیگه معلوم شده بود هر جوری هم برم روز تولد آقا امام جواد(ع) نمیتونیم به مشهد برسیم. خلاصه حتما شمام واستون پیش اومده به یه همچین خواسته ای وقتی نرسی چقدر ناراحت میشی.منم تو خونه نشسته بودم و با خودم فکر میکردم تا اینکه نزدیکای ساعت ۱۱ شب دوستم یه پیام فرستاد و گفت پایه ای با ماشن خودمون بریم ؟ داشتم شاخ در میاورم با اون اتفاقایی که قبلا رخ داده بود حالا چطور شد؟؟؟

با اینکه خیلی خسته بودم گفتم اره خوب . انگار اقا خودش هم دوست داشت ما بریم و روز تولد ناز دونشون رو بهشون تبریک بگیم...

یک ساعت وقت داشتیم اماده شیم بماند که ساعت نزدیک دو شب بود که از تهران را افتادیم. اما خداییش همه چیز جور یکباره جور شد چهار نفر شده بودیم. من و رضا و مانی  و محمود.

مانی اصلا قرار نبود بیاد و از هیچی خبر نداشت اما نمیدونم چی شد که اقا اینجور طلبیدش شب تولد پسرش با چه وضعییتی که نمیخوام سرتون رو درد بیارم  ... اقا خواسته بود که راهی شه. خوشا به سعادتش. خودشم گیج کار امام رضا بود...

محمودم که سرباز بود ولی اصلا تیریپش به سرباز جماعت نمیخورد و میدیدن فکر میکردین هر کاره ای باشه بجز سرباز ...

رضا هم که خدا خیرش بده ما رو راهی کرد و راه افتادیم...

خلاصه با جیبای پر از خالی عازم شدیم و رضا شد مادر خرج و تا ته سفر اسم ننه روش موند .

رسیدم مشهد . قرار شده بود تو چادر بخوابیم اما اقای سرباز تو سربازی فقط بلوف زدن رو یاد گرفته بود (نا گفته نماند بچه آقایی بود )تو اون گرما با مشقت فراوان یه خونه که در اندازه ما باشه پیدا شد وقتی این وضییت رو دیدم تازه فهمیدم مردای متاهل چه مصیبتی میکشن.

حالا بماند چه ها شد و چه ها گذشت.

خونه ما تو خیابون امام رضا بود خیلی دلم میخواست برم حرم تا این که بلاخره قسمت شد و راهی شدیم

چه لحظه ای بود. واسه نماز به صحن رضوی رسیدیم اما بعد نماز رفتیم صحن سقا خونه طلایی و کنار پنجره فولاد. اخه اقا روز ولادت پسرش از همیشه کریمتر میشن...

چه لحظه ای بود هر چهار نفرمون انگار باورمون نمیشد...

بخصوص مانی که واسه اولین بارش بود میومد و پنجره فولاد رو میدید.

 

Imam Reza, Mashhad , حرم امام رضا(ع)، صحن انقلاب

خداییش یاد همه بودم . سریع زنگ زدم خونه.

 

یکی داره داد میزنه تو صحن گوهرشادتو یکی دخیل بسته آقا به پنجره فولاد تو

خدایا ایشالله هر کی به هر چی میخواد برسه...

 

زبونمون باز میشد و یه چیزای میگفتیم و میخواستیم که خودمونم نمیدونستیم چیه...

 

 

چشمهامان خسته است. گویى در غبار اوهام فرو رفته‏ایم.

دستهاى لرزانمان در انتظار دامان ترحم است.

و این، گونه‏هاى خشكیده‏مان كه در قحطى شبنم مى‏میرد!

كاسه‏هاى گدایى احساسمان را بنگر كه به خشكسالى معرفت دچار شده‏اند.

كجاست آن ییلاق سبز نگاهت كه سپیده دمانش شبنم افشان است؟

كجاست آن حضور نورانى كه لحظه‏هاى حیاتش ثانیه‏هاى بارانى و زمزمه‏هاى نورانى است؟

كجاست آن خضرا نشین صحرا گرد كه قافله عشق را رهنماست؟

اى مهربان! او را برایمان بنمایان كه كاسه‏هاى گداییمان را به تصدقى پر سازد و گونه‏هاى بهت زده‏مان را دست نوازشى كشد و لب هاى خشكیده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سینه غربت كشیده‏مان را به قربت محبت ‏برساند. نگاه او را عشق مى‏ورزیم.

چه خیانتی از این بالاتر که من احسان شما رو با گناه جواب دادم؟

کدوم رندی جام شراب ساقی رو پس از نوشیدن میشکنه؟

کدوم بی مرامی از این بدتر که مرام سراسر مهر و صفای تو رو  با بی مرامی جواب دادم و کارم رو بجز خودت به کس دیگه ای هم گفتم؟

آقا جون می دونم  که درد دلامو تو میدونی نه بخاطر قلم آلوده و هزار رنگ من که بخاطر اون همه دل دور و تنگ و شکسته که از پنجره نز نگاه تو به پنجره فولاد تو چنگ می زنن و بخاطر اشکهایی که جاری تر از زلال سقا خونه ات میچکند توی جام شکسته دلاشون !تو رو جون فاطمیه مادرت زهرا(سلام الله علیها) اینبار هم خودت دل ما رو بخون و بجای من جواب  رو بده!

 

این دفعه هم این جام زهر را با یه جرعه شراب ناب مهر رضویت عوض کن نمی رم پیش بنده که تو خودت کفافم میدی. تو تا حالا بیچاره ام نکردی تا حالا تو این گرگ بازار یه ...  حساس و زودرنج و تنها و بشدت متفاوت رو رها نکردی. چی خواستم که ندادی؟

کدوم امیدم رو به یاءس تبدیل کردی؟

کدوم غم رو برنداشتی و بجاش آرامش هدیه ام نکردی؟

غلظت و شدت و کینه و حسادت و صفتای بد دیگه رو برنداشتی و بجای همه اش این قلب نرم و بارونی و شیشه ای رو ندادی ؟ خب همین برای همه دنیام کافی نیست؟

قلبی که همیشه برای دیگرون می تپه آرزوش اینه که غمی تو دل هیچ زائری نباشه!

تا اومدم چیزی بگم به خودم نهیب زدم که ای بینوا مگه تا حالا حواله ات رو به کس دیگه ای داده بود؟ این چی  بود؟ چرا از کس دیگه بخوای مشکلت را حل کنه؟این بود که نمی دونم چی شد که حرفای دل رو واسه  امام رضا گفتم !

 

زآستان رضایم خدا جدا نکند

منو جدایی از این آستان خدا نکند

 

 

حال من به شود گر پای نهی بر سر من ای غریب الغربا بحق جوادت

نمیتونم توصیف کنم چه حالی بود ... همه شاد شاد بودن. همه چیز تو حرم قشنگ و زیبا بود .

خیلی طولانی شد اگه بعدا حس نوشتن از اونجا بهم دست داد تا بتونم قشنگ توصیف کنم حتما مینوسم...

ایشالله قسمت همه شه.

اما اخرش

توی ایـن دنـیـا که هـمـش رو به فـنـاست

به خدا یه دل دارم اونم مال امام رضاست

 

 

الوداع ضامن آهو

  

آقا جون چقدر زود تموم شد این لحظه ها چقدر زود ، این روزها طلوع می کرد و چه زود غروب می کردند ، چقدر زود این شور حال تموم شد .

یادش بخیر اون روزی که تازه اومدیم با بچه ها آقا جون چه زود گذشت .

 

این رو می گم آقا جون یه جوری دلم اینجا پیشت گیره پیش پنجره فولاد پیش صحن گوهرشاد .

آقا جون کمکم کن تو رو فراموش نکنم و به عهد هام وفادار باشم .

 

 

نمی دونم میتونم به قولهایی که با تو توی صحن بستم عمل کنم . نمی دونم اگه برگشتم باز هم همون آدمی میشم که قبلا بودم کمکم کن واسه دفعه دیگه که می خوام بیام مشهد بتونم سرم رو بالا بگیرم .

 

 

عـاشـقـونـه دونـه دونـه بـی بـهـونه مـیـخونیم

قول می دم که تا قیامت پای عشقت بمونیم

قـول مـیدم کـه یـا رضـا جـان آبـروتـو نـبـریـم

چـی مـیشـه مـثـل کـبوتـر روی گـنبـد بـپـریـم

آه زائراتو عشقه  خادماتو عشقه  نوکراتو عشقه

آه مشهدتو  عشقه گنبدتو ععشقه  پرچمتو عشقه

یارضا یا رضا ای گل فاطمه یا مولا

یارضا یارضا قسمت ما کن کربلا

        

بوسه ای از آن ضریحت کن نصیب عاشقان

گــوشــه ی چـــشــم مـلـیـحــت آرزوی نـوکــران

یـاد مـشـهـد یـاد گـنـبـد در دلـم خـون مـی کـنـه

راهروی صحن گوهر شاد مست مجنون می کنه

من موج پریشانم  در دل طوفانم نام تو درمانم

تو آب حیات ما راه نجات ما صوم صلات ما

یارضا یا رضا ای گل فاطمه یا مولا

یارضا یارضا قسمت ما کن کربلا

 

 

خوش به حال کبوترات اقا جونم

به امید دیدار با یار وفا دار ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:45  توسط مصطفی  | 

سلام

خدا کنه همه خوب باشید.خوب خوب نه مثل من داغون.دارم داغون میشم زیر بار این فکر و خیالای نمبدونم به جا یا بیجا.

میترسم بخوابم و برم تو فکر و اون حالت بد روحی بازم بیاد سراغم.

روح که نه یه کم نفس خدا که تو جسمم دمیده که اونم داره مثل نفس کشیدن خودم میشه چند تا در میون.

نمیدونم واسه چی  اینجا تعریف میکنم ولی میدونم که کمتر کسی پیدا میشه به دل من راه بیاد و تو راه کم نیاره.

 

 

بازم دلم گرفته/ از چی گله کنم..؟ 

 

 اخه بدون دلیل مگه میشه کاری کرد نمیدونم چرا مگه من یا بد کردم؟؟؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی

دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی

 روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

   وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من 

شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من !

دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم

ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:58  توسط مصطفی  | 

 

هو العشق و هو الحی و هو الهو


خوشا هو هو
 زدن با حضرت او!

 

 

 

 

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله


هر کس به آنچه می داند عمل کند، خداوند دانش آنچه را که نمی داند به او ارزانی می دارد

 

 

نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد


ناشر حکم ولایت به ولی می نازد


گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی


عجب اینجاست (( خدا)) هم به علی می نازد

 

 

 

در این عید بزرگ از آقا واسه لین بنده حقیر هم عیدی بخواین.و در حق همه بندگان خدا دعا کنید که خدا

 

 

 رهامون نکنه. بعضی وقتها به این فکر می کنم که می گن زمانی که آقا ظهور می کنند مسلمانان فکر می کنند دینی جدید آورده اند.

 

 خدا به دادمان برسد. و رهایمان نکند. در پناه خدا . 

 

یادمه صید از پی صیاد عنوان یک سریالی بود که من خیلی دوستش داشتم ماجرایی شبیه به ماجرای شمس ومولوی .

 

از اون به بعد هم خیلی به عنوان مطلب فکر کردم عنوان جالبیه و خیلی دوست دارم من هم صید بشم .
اما صیاد ما کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

سلام مجدد...میتونم هی کم بی ربط حرف بزنم؟؟


همیشه همینه کوتاه نظرات چیز کوچک رو بزرگ و بزرگ رو کوچک!! مهم رو ندیده و ندیده ها رو 
 

 مهم میدانند...چرا؟؟وای بر من جاهل!!!

 

التماس دعا...قبولی حاجات...موفق باشید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 4:6  توسط مصطفی  | 


هر كسي حق دارد در زندگي


فاتح قله ي انديشه هايش باشد


و در اغاز طلوعي ديگر


دور از حس به هم ريخته ي دلتنگي


بي خبر از شب تند احساس


سمت يك باور شيرين و حتي بهتر


طالب سهم خود از قصه ي دنيا باشد


زندگي فصل مهمي است


كه هيچ نرود از خاطر


تلخي ايامش... خنده ناكامش...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:22  توسط مصطفی  |