|
گفتار ساده و آشنا
|
خدایا ببخش
سلام خدا ...سلام مهربون ...!
خدای مهربون امشب پشیمون اومدم به در گاهت طلب مغفرت كنم . خدایا ببخشم از گناهایی كه تومحضرت انجام دادم و خودمو زدم به نفهمی خدایا عفوم كن از معصیتایی كه كردم بعدش بجای استغفار توجیهش كردم . خدایا ببخش که ناخواسته دل بنده هات رو شکوندم .ولی نیتم خیر بوده. هرچند نادانم... خدایا دلشون رو بدست بیارکه بهترین مهربانانی... این نادان رو ببخش ... خدایا شرمسارم ...خدایا ببخش که خودت گفتی بیا و فقط به خودم بگو ... اقرار کن گنه کاری ... کسی رو آگاه نکن که من ستارالعیوبم ... تا ببخشمت و من فراموش کردم ...خدایا ببخش که امیدم به غیر تو بود .. ای امید، نا امیدم نکن... دلم صید راهت شده و باز تیر نگاهی قلبم را به اتش کشیده.. ای خدا از چه میترسم . من تورا دارم نیازم چیست و بدا به حالم که تمام داراییم را فراموش میکنم ... دلی که تو در آنی کجا به بیراهه رود کما اینکه من زندگی ام در بیراهه ها سپری شد... راه تویی و غیر تورا پسندیدم و شادمان شدم... چه شادی گذرایی که مرا در منجلابی رها کرد که خود هم طاقت آن را ندارم ... چیزی جز مشتی گناه ندارم .. اشکم جاری نمیشود... آنقدر دلم تاریک و سرد شده که یاد محبوسگاه های وحشیان میافتم... نوری نیست تا امیدی جاری شود... مگر من بنده ات نیستم ... به که قسمت دهم ای ارحم الراحمین... زنگار دلم را گرفته .. غرق سکوت میشوم .. دستانم بالا و سرم پایین .. شرمساری اجازه ام نمیدهد...
خدایا ببخش !!!
پروردگارا!
میدانم که جهانت وادی امتحان است ومی دانم که سخت ترین وادی این امتحان محبت است! ولغزنده ترین وادی محبت ؛ محبت به غیر خودت !!! خداوندا ! از این بنده حقیرو گناه کارت این خواهش را بپذیر واین بیچاره را به محبت غیرخودت امتحان نكن كه بسیار از این وادی وحشتناك می ترسد. مهربانا آنقدر این بنده ات دلتنگ شده كه هوای رفتن به سرش زده! هوای پرواز با بال های سفید بر فراز زیبایی ها... بیا وحاجتش را بده! بیا وبرای همیشه ببربش كه سخت دلتنگ رفتن است! هوس زیاد شده ... میترسم .. میترسم به گناهانم هم رشوه دهم .. میترسم غیر خودت مرا زمین گیر کند.. خدایا از خودت نصیبم کن ... چرا که زیبایی دنیا مرا در خود حل ننماید ... نیازم تویی... بی نیازم نکن...
:: یا ارحم الراحمین ::

الهی!
بنده ات را ببین! ببین كه با چه كوله بار قلیلی از ثواب وچه كیسه ای پر از گناه آمده ،
ببین كه چگونه دلش را زباله دان انسان وزرق وبرق دنیا پر كرده است.دلت برایش نمی سوزد!
دلت برایش نمی سوزد كه اینچنین در گرداب هوس گیر كرده ،كه این چنین دل خسته وناتوان كنج ویرانكده خیالاتش نشسته است.نگا هش نمی كنی !لبخندی بروی خسته غمگین از گناهاش نمی زنی!
دستش را نمی گیری،آخر امروز محتاج ترین روز زندگی اوست! امروز روز امتحان اوست! كمكش كن كه تو.............كه تو بهترین ماوایش هستی ،ای بهترین دست گیرنده.....! دست من را هم بگیر... دیده ام مسلمان کافر شده و دیده ام عاشق ، بیگانه شده ... من از امتحان میترسم ... صیاد زیاد و دل من هنوز پر از نیاز ...اگر مهربانا ، شما دانه ام ندهی در چه صیدهای گرفتار میشوم ... بال و پرم میشکند... مرغ بی بال در درون قفس و بیرون برایش تفاوتی دارد ؟
بنده رو سیاهت را ببین ...
چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــي ز قفـس پريده باشد
پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد
من از آن يکي گـزيدم که بجـز يکـي نديدم
که ميان جمله خوبان به صفت گزيده باشد
عجب از حبيـبم آيد که ملول مي نمايد
نکند که از رقيبان سـخني شـنيده باشد
اگر از کسي رسيده است به ما بدي بماند
به کسي مبـاد از ما که بدي رسـيده باشد

التماس دعا ...
اللهم عجل الولیک الفرج
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم ســـــردیها، خــــدایا
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مـَــهــــی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهـــــی
که ناله ای خرد با آهــــی
داد از این بی دردیـــــــها، خــــــدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام مــــی
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنــــهان
که چه دردی دارم بر جــان
وای از این بی همرازی خـــــدایا
وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنــــون زد
مردم چشمم جام به خــــون زد
آه .. دلبــرم زنا شکیبی
با فسون و خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خــــــــــدایا

سلام دوستان خوبم...
داره کم کم عید فطر از راه میرسه ... آدم یاد قیامت می افته ... با خودش میگه هیچی ندارم ... توشه ای ندارم تا روز قیامت سربلند باشم... زمانم که مثل برق میگذره ... روز عید فطرم باید بریم حساب کتاب... ده روز مثل باد گذشت .. هیچ باری جمع نکردم ... کوله ام خالی خالیه ....
یا اما حسن (علیه السلام ) دارم به نیمه میرسم... چشمم به شب تولد کریم اهل بیت و شبای قدره ... اینجا اگه امضا کنی شب قدرهم میدونم میتونم دستم رو دراز کنم...خودت کمک کن والا دست خالی کجا برم ...
سحرگاهان که شبنم ایتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد ... به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت ... خوب دیدن ، خوب بودن ،خوب ماندن را ؛
اللهم عجل الولیک الفرج
|
|
|
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنٍ الرَّحِیمِ |
|
اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على
عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ
الْحَرامِ فى عامى هذا وَفى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظام
فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلاّمُ
خدايا اى پروردگار ماه رمضان كه در آن قرآن را فرستادى و بر بندگان روزه را در اين ماه واجب كردى درود فرست بر محمد و آل محمد و روزيم گردان حج خانه محترم خود كعبه را در اين سال و در هر سال و بيامرز برايم اين گناهان بزرگ راَ

سلام... دوباره ماه رمضان شد ... دارم از یه کوچه باصفا رد میشم. چقدر سرسبزه و زیبا... وسطش به اندازه راه یک آدم جاده درست کردن...کناره هاش درخته و پای درختا گل و چمن... درختای زیبایی که تا حالا ندیدم...نه زیاد بلندن نه زیاد کوتاه ... هیچ روشنایی وجود نداره اما انگارکوچه رو نورانی کردن... یه جوی آب از یه سمت کوچه در حال حرکته ... چه آب زلالی... چه گلای خوش بویی... اما عطر یاس بیشتر از همه به مشامم میرسه...یه صوت دلنوازی میاد... آره چقدر قشنگ دارن قرآن میخونن ...
در یک خونه بازه... یه دختر خانوم کم سن و سال ، به گمونم سه سال بیشتر نداره جلوی دروایستاده ... فکر کنم مهمون دارن. انقدر قشنگ دعوت میکنه که به گمونم بانی مجلسه... شنیدم کسی با صدای خوش آهنگی صدا زد رقیه جان،دخترم ، تعارف کن مهمونا بیان داخل... مردم رو تعارف میکنه ... سلام کردم و جواب زیبایی شنیدم... چقدر مهربون بود ... رفتم داخل ... وای که چی بگم... یه حیاط بزرگ که یه چاه آب و یک تنورو چندتا درخت نخل توش نمود داره...
چشمام درست میبینه خداجون ؟؟؟ این همه آدم و این اسمای آشنا ... برق عجیبی تو چشمام دیده میشد... اسماء ائمه بیشتر از همه به گوشم میخوره...مثل اینکه دیر اومدم...سفره رو پهن کردن... وسط چارچوب در وایستادم ، چه آدمای نورانی و پاکی دور سفره نشستن ... وای خدای من ، یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه. پاهام حرکت نمیکنه... انگار که اینجا جای من نیست باید برگردم ...
از وقتی دیدمشون انگار دارم از غصه دق میکنم... سرم رو نمیتونم بالا بگیرم ...به خودم میگم، میشه منم برم و کنارشون بشینم ؟؟؟ اما نه ... روم نمیشه ... مهر و محبت ازچهره هاشون میباره... دارن دعا میخونن... اینا که انقدر زیبا رو هستن ... انقدر به خدا نزدیکن... منه زشترو رو راه نمیدن... میدونم...راستش اصلا من لیاقت ندارم برم پیششون. من وقتی خوش بودم ،کی به یاد خدا بودم... اینا رو نگاه کن...چقدر قشنگ اسم خداشون رو میارن... دلم میسوزه ، سرم رو میندازم پایین.
برمیگردم جلوی در... پاهام یاری نمیکنه... میشینم کنار در. تکیه ام رو میدم به دیوار کاهگلی... میرم تو فکر و با خودم حرف میزنم : دیدی ... دیدی دنیا چقدر سیاهت کرده ؟؟؟ ببین قلبت باهات راه نیومد. چقدر فرصت داشتی ولی ... دیدی چقدر قشنگ با معبودشون حرف میزدن. لبم رو گاز گرفتم ...اما یه چیزی ته قلبم هست که میگه درسته بدم... درسته گنهکارم و زشتم... اما خدا جون خیلی دوست دارم... دوستت دارم که تنهایی و هیچ کی رو کنارت نمیبینم..
خدا جون با تموم بدیم میخوام همیشه خدام باشی... چون مهربونی...هیچکی رو از تو مهربونتر سراغ ندارم... با اینکه من بدی کردم اما تو هنوز اون کاری رو نکردی که من سزاوارشم. هیچ جا آبرو داری نکردم، عوضش هیچ جا آبروم رونبردی... تا تنها شدم ، فراموشت کردم و تو تنهاییام فراموشم نکردی... همیشه گناه کردم ، عوضش یه راههایی رو جلوم گذاشتی که برگردم ولی من قدر ندونستم.
خدای عزیزم با این همه خوبی که در حقم کردی همیشه بدی کردم ... چه صبوری و چه رحیمی... چطوری روم بشه کنار این خوبان بشینم و اسم زیبات رو صدا کنم ؟؟؟ اما خداجون هر چند همیشه بی احترامی کردم...ولی طاقت ندارم کسی به شما بی احترامی کنه. اخه مهربونم که میتونه ببینه کسی به مهربونش بی احترامی میکنه ؟.
بازم میرم تو فکر. صورتم خیس شده ... دلم گرفته ... زانوم رو بغل میکنم و میگم حقمه هرچی سرم بیاد... خودم کردم... یادم اومد خدا تو قرآن گفته بود اونایی که ظلم کردن در واقع به خودشون ستم کردن.. اما خدا جون اگه نبخشیم چی بهت میرسه؟ واگه ببخشیم چیزی از رحمانیتت کم میشه ؟ به خودم میگم چقدر گستاخ شدی.. تو چیکار کردی که خدا دلش بهت خوش باشه ...
یه کمی که گذشت ، یاد دختری افتادم که جلوی در بود... گرمی یه دست رو روی شونم حس کردم... اما سرم رو بالا نمیگیرم ... روم نمیشه کسی صورتم رو ببینه... ببینه و بگم چی شده ؟ بگم چیکارا کردم ؟... یه صدای آشنا میگه پاشو...غریبی نکن... رسم ما نیست مهمونمون جلوی درب بشینه...ما خودمون غریب بودیم... پاشو... گفتم نه من مهمون نیستم ... گفت پس فکر کردی چطوری اومدی اینجا ؟ ... بازم رفتم تو فکر... هرچی فکر کردم یادم نیومد واسه چی اومدم... بادستاش شونم رو اروم فشار داد... گفت پاشو که منتظرن... خوب نیست اینجا بشینی...دستم رو گرفت وبلندم کرد... سرم رو گذاشت رو شونش... شرمندم کرد... اروم در گوشم
گفت ... اون موقع که حتی فکرشم نمیکردی همونی که مهربون میخونیش خواست بازم ببینتت ...
سلام
وقتی گريبان عدم با دست خلقت مـی دريد
وقتی ابد چشـم تو را پيش از ازل مـی آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمانها مـی کشيد
وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم میچشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی
چيـــزی نمی دانـم از اين ديوانگـــی و عاقلـــی
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمــانت مـــرا از عمــــق چشمـانم ربــود
وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودمو چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی
انشاالله که خوبه خوب باشین.
بازم اومدم تا به روز بشم و یه حال و هوایی تو وب بگیرم. اینجا من رو خیلی آروم میکنه . نمیدونم چطوری بتونم احساساتم رو تو این خونه کوچولو بیارم که اگه بعدا هم خوندم مثل امروز همین حال و هوا رو داشته باشم. این یکی دو هفته خیلی روزای خوب و قشنگی بود و هست... خدا رو شکر... نیمه پر برکت شعبان پر از نور و روشنی بود و ما راهی شهرستانمون بروجرد شده بودیم. جشن ازدواج یکی از آشناهامون بود. البته چشمتون روز بد نبینه ما هر وقت بریم بروجرد ... یا عروسی باید بریم... یا عزا... یا هر دو !!! مثل این سری...

این چند روزه همش تداعی خاطرات قدیمی و ایجاد خاطرات قشنگ قشنگه جدید، بخصوص روز جمعه که یه روز رویایی و خیلی خیلی قرمزی بود واسه من که مکمل سبزی زندگی منه ... ( تو پرانتز یه چیزی بگم اول : دوستای خوبم تا به حال دقت کردین داستان های قرآن همشون به خوبی و خوشی تموم میشه ؟ همشون مثبت بینن. خدا تو قرآن با ماها حرف میزنه. میگه تو هم مثبت نگاه کن و قشنگ ببین. حالا هر چی هم میبینم جز قشنگی چیزی نصیبم نمیشه ... دقت کنین خوشبختی نصیب چه کسانی میشه .. مومنان ، صابران ، متفکران ،... اگه از هر کدومشون یه نموره بدست بیاریم اونوقت چی میشه ...)

راستی داشتم از جمعه میگفتم . روز جمعه که دیگه خیلی خیلی خوش گذشت به من...جمعه به یاد موندنی من شد. ای خدا بازم میشه ؟؟؟ نمیدونم کسی میفهمه امروز چه اتفاقی افتاده یا نه ، اما خدا رو شکر که یه بار دیگه هم به لطف خدا نفسی تازه کردیم ... میدونین آخه تجدید پیمان تو زندگی هم هر از گاهی لازمه حتی با یک نگاه کوتاه یا با گفتن چند کلمه که وابستگی ها رو بیشتر میکنه و دلها رو نزدیکتر . خلاصه کاری که باید انجام داد تا زندگی زیباتر بشه ...بقول قدیمیا ماهم غنچه دلمون وا شده . اونم کجا ... توی کوه های بالای درکه. جایی که بایداز کوه ، استقامت و از آب روشنی و صداقت و از طبیعت زیبایی و اصالت رو یاد گرفت ، ببینید این همه احساس قشنگ که با هم درگیر بشن چی بوجود میارن... چیزی جز زیبایی میشه دید ؟؟؟ نمیتونم از احساسم توضیح زیادی بدم اخه بلد نیستم. میترسم خرابش کنم.میدونم مطلب رو گرفتین ... واسه دل ماهم دعا کنین ... ایشالله یه دل دریایی داشته باشیم.

طعنه بر طوفان نزن ، ایراد بر دریا مگیر ، عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد . . .
فاصله ها هیچ وقت خاطره ها رو پاک نمی کنند!
این شعر فروغ فرخزاد هم که خیلی دوسش دارم ...
For you …
اي شب از روياي تو رنگين شده / سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روح چشم من گسترده خويش / شادي ام بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني که شويد جسم خاک / هستي ام ز آلودگي ها کرده پاک
اي تپش تن سوزان من / آتشي در سايه ي مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشار تر / اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيد ها / در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست / هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اي دل تنگ من و اين بار نور ؟ / هاي و هوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمن زاران من / داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم / هر کسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريکي ست درد خواستن / رفتن و بيهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سينه دل سينه ها / سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش ،نيش ماران يافتن / زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرار ها / گم شدن در پهنه ي بازار ها
آه ، اي با جان من آميخته / اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان / آمده از دوردست آسمان
جوي خشک سينه ام را آب تو / بستر رگ هايم را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه / با قدم هايت قدم هايم به راه
اي به زير پوستم پنهان شده / همچو خون در پوستم جاري شده
گيسويم را از نوازش سوخته / گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ، اي بيگانه با پيراهنم / آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب / آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه ، آه اي از سحر شاداب تر / از بهاران تازه تر سراب تر
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگي ست / چلچراغي در سکوت و تيرگي ست
عشق چون در سينه ام بيدار شد / از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم / حيف از آن عمري که با من زيستم
..............
اي تشنج هاي لذت در تنم / اي خطخط پيکرت پيراهنم
آه مي خواهم بشکافم زهم / شادي ام يک دم بيالايد به غم
آه ، مي خواهم برخيزم ز جاي / همچو ابراي اشک ريزم هاي هاي
اين دل تنگ من و اين درد عود ؟ / در شبستان ، زخمه هاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟ / اين شب خاموش و اين آواز ها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار / گاهوار کودکان بي قرار
اي نفس هايت نسيم نيم خواب / شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من / رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شور شعر آميخته / اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي / لاجرم شعرم به آتش سوختي
چند شب پیشم خونه یکی از آشناهامون سمت شاه عبدالعظیم دعوت بودیم. از زیر پل خبرنگار شهید ، محمود صارمی که میخواستیم رد شیم یاد خاطراتشون دوباره زنده شد.توی خوابگاه دانشگاه تهران 4 تا رفیق صمیمی بودن ، اهل بروجرد ، آقا محمود و عموی من و آقا مرتضی و آقای ساکی که هم اتاقی هم بودن . عموم گهگداری من رو میبرد خوابگاه . واسه اینکه من رو اذیت کنن ، 2 تاشون دست و پای عموم رو میگرفتن و یکیشونم من رو میگرفت، نشون میدادن که میخوان از پنجره بندازنش بیرون . من هرچی تقلا میکردم آقای ساکی نمیذاشت... چقدر ادمای خوبی بودن. چه روزای قشنگی بود . یه بچه کوچولو رو با کلی دنگ و فنگ میبردن تو خوابگاه که اذیتش کنن. هر 4 تاشون شر بودن. روزی که خبر ترور آقا محمود به گوشمون رسید خیلی ناراحت شدیم . غیر قابل باور بود... خوش به حالش که شهید شد اما خانوادش ...خدا رحمتش کنه ... ان شاالله...
میبینین خدا هرکی رو بخواد عزیز میکنه. اقا محمود هم عزیزه ملت شدن . یه روز کسی نمیشناختشون اما حالا یک ایران با نامش آشنا شده. باورتون میشه ؟ بدون هیچ ادعایی ...
مهربونا چقدر بزرگ و توانایی ولی ما چقدر نادان و ...
اول یه داستان که خیلی دوستش هم دارم میزارم. دوم معذرت خواهی به خاطر اینکه دیر جواب کامنتاتون رو میدم.البته در اولین فرصت جبران میکنم. سوم اینکه ایشالله این روزای مونده به ماه رمضان ما رو هم دعا کنین تا شاید یه ذره سبک شیم بعد بریم مهمونی خدا و پربار برگردیم.
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود , شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست , سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .
دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه میکرد , ولی داروساز توجهی نمیکرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .
داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترک جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترک توضیح داد : برادر کوچک من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .
آن مرد , دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم , نجات جان پسرم یک معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار !
ایشالله زنده باشیم و آقامون رو ببینیم ...
بچه دعا واسه سلامتی آقا یادتون نره ...

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
بنام او که خالق یاس ونرگس است ![]()
یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت ![]()
در کودکی خوانده بودیم" آن مرد درباران آمد"؛
غافل ازاینکه تاآن مردنیاید، باران نمی بارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام آقا جونم
فدات شم ارباب جونم . میدونی آقا دارم از قصه میمیرم.ذلم گرفته . روزه تولدت نزدیکه و میخوام به جای جشن گرفتن ، درد دل کنم اخه آقا جونم یا صاحب الزمان ، میدونی میخوام چی بگم ؟؟؟من که میدونم تو میدونی من چیکاره ام... میخوام بگم یا صاحب الزمان اگه بیام بگم غلط کردم ما رو تحویل میگیری ؟؟؟ بیام بگم اشتباه کردم ... بگم ببخشید بازم نگام میکنی؟؟؟ آره آقا جون بد کردم ؟؟؟ میدونم چی میگی... میدونم چجوری جواب این رو سیاه رو میدی. همیشه شرمندم میکنی... حتما میگین اره عزیزم تو بیا، بیا چرا تحویل نگیرم ، من مگه جز شما کسی رو داریم ؟؟؟ کسی جز شما در خونه من میاد مگه ؟؟؟ خوب آقا جون من اینا رواینجا میگم یا از مجلست که بیرون میرم نمیدونم چه مرگم میشه بازم بد میشم ، میرم بازم خراب میشم... هی آبروت رو میبرم... بد کردم آقا... غلط کردم ... اونوقت بازم میگی تو بیا فقط معذرت خواهی کن ما می بخشیمت ... تو بیا ... غم دلت رو نگیره یه وقتا ... من به تو نزدیکم . آخ قربون اون قلب مهربونتون برم آقا جون...ای عزیز زهرا ... تو پسر علی و زهرایی... تو پسر همون طبیب کرببلایی ...آره آقا از شما و خانوادت چی بگم .؟؟ هر چی خیمش رو دور کرد به آقا و رفت اون دور دورا خیمش رو علم کنه ،که امام حسین بهش نزدیک نشه ، دید نه نمیشه آقا میاد نزدیکش ... اره آقا محبش رو دوست داره ... دید آقا از خودش بهش نزدیک تره ... یه دفعه آقا با اون صدای پر از عاطفه صداش زد گفت زُهیر پا در رکابی ؟؟؟شاید گفت ای محب حسین... ای کسی که حسین به دلت نشسته ... برگرد عزیزم بیا پیش خودم . بیا که دوست ندارم تو راه رو اشتباهی بری ...
زُهیر وقتی اومد پیش امام حسین یه نگاه به آقا کرد ، دید چقدر نزدیکه به آقا .. چقدر آقا صمیمی باهاش حرف میزنه... گفت حسین جان ، شما چقدر پیر شدی ... محاسنت سفید شد ... مهرشون به دل هم افتاده بود ... به آقا دل بسته شده بود ... شما چقدر مهربونین... تو رو به حضرت عباس دستم رو بگیر... وای دست ... چی گفتم ...
امشب شب تولد حضرت علی اکبر هست... تو رو به دردانه امام حسین به جوونیمون رحم کن ...
![]()
![]()
![]()
![]()

آقا جون شما چرا داری گریه میکنی؟؟؟ بد حرف زدم ؟ بازم ببخشید نمیتونم حرف دلم رو بزنم... بخدا میخوام ها... میخوام تو رکابت باشم اما خیلی بدم میدونم... آقا جون، ای نازنینم ،خودت اصلا بزنم شاید درست شم... آقا جونم قربون چشمای نازت بشم گریه نکن... غلط کردم من لیاقت آوردن اسم پدرتون رو ندارم ... غلط کردم... ببخشید آقا میدونم ماها باعث شدیم شماهم محاسنتون سفید شه ... آخه چقدر از دست ما حرص بخوری ... چقدر بدیم ...
میشه مهرتون تو دل ماهاهم بیشتر شه... خيلي دوست داشتم باطنم بهتر از ظاهرم باشه، عشقي عشقي، اما افسوس... آقا اصلا بیا ببین تو خیمه دلم چه خبره .. همه جا آتیش گرفته ... تو رو به خدا مقداری آب بروی دلم بریز... دارم میسوزم ... داد میزنم ... درسته بی آبرو هستم اما ... ای خدااااااااا ... من آقام رو می خوام... دوسش دارم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چرا باغ دل سبزم خزان است
چرا روز است و خورشيدم نهان است
اميد آخرين شام تارم
يقينا مهدي صاحب الزمان است

بیهوده در اضطراب ماندیم همه
در تاب و تب و عذاب ماندیم همه
این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد
عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای روح دعا ای مهدی جان 1170 بهار وخزان گذشت و هنوز هم نیامدی
عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 آقا جان! یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد .برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0
بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!
نازنینم! آقا جان! ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟
کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟
یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0 دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است وبیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم .نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0
این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود / مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند / هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد
کاش می شد
که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد
کاش می شد
مهدی جان
بی تو غروب ها همیشگی اند
بی تو صبح ها رویایی اند
بی تو عشق ها دروغی اند
به امید آمدنت، دل ها هوایی اند
هر روزی که می گذرد،یک روز به ظهور امام زمان نزدیک تر می شویم؛
اما به خود امام زمان چطور؟؟؟
تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد .
سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.
او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "
صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
كشتي مي آمد تا او را نجات دهد .
مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "
آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "

نمي دانم از گناهكاربودن نوشتن آرايه ي ادبي مي خواهد يانه؟
نمي دانم روسياه بودن را در قالب كلمات
به نثردر آوردن
تخيل مي خواهد يا نه؟
اما.....
امااين را مي دانم كه
يا صاحب الزمان روسياهم
فقط شرمنده ام همين!
خوشا به حال یتیمان عصر علی (ع) به آنها سر می زد هر عصر علی(ع)
آقا جونم تو این دم صبحی نمیدونم چی میخوام. آقا جون میخوام با این زبون دلم رو ورق این دنیا بنویسم آی مردم من آقام رو دوست دارم. میدونم گنهکارم میدونم خیلی بدم. آقا به خدا خبر دارم دلت ازم خونه...نگام کن چقدر بدبختم. ببین... میبینی؟ چیه ارزش نگاه کردنم ندارم نه؟معلومه ندارم. توگناه غلط میخورم و باکم نیست اره میدومنم.دست خودم نیست. اما آقا جون دلم گرفته. اومدم بنویسم دیگه خسته شدم.از بس ... آقا اگه تو رو نداشتم به چه امیدی نفس میکشیدم. خودم میدونم بدم و تو خیلی خوبی. اخه اگه شما نخوای من کی میتونم اسم نازنینت رو بیارم؟ اقا میخوام بگم دلم گرفتارت شده. ای عزیزی که از ازل همه گرفتارت شدن منم خاطرخوات شدم. بهم نمیاد نه؟ اره بازم دروغ میگم،اخه تا حالا چند دفه رو حرفم موندم؟؟؟ ای لعنت به من و اشکای دروغینم...
گنهکارا رو هم می پذیری؟بپذیر که امشب خداییم، بپذیر که پر از پریشانیم،ولی میدانم که به من نظر داری، وگرنه من که باشم که نام تو را آرم.

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد بیا
یا دل از فرقت تو پیر شود بعد بیا
ای کبوتر به کجا ، قدر دگر صبر نما
آسمان ، پای پرت پیر شود بعد بیا
باش تا صفحه آیینه دل پاک کنم
نکند روی تو دلگیر شود ، بعد بیا
یک نفر حسرت لبخند ، تو را می گرید
خنده کن ، عشق نمک گیر شود بعد بیا
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد بیا
ظاهر هر کس و ناکس به تو مشغول شدست
صبر کن عشق تو اکسیر شود بعد بیا
خواب دیدم شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد بیا
بنفشه منوچهری

هميشه بر اين باور بودم كه مي توان در كنار شقايقها و با وجود عشق![]()
زندگي را معنا بخشيد اما... چند صباحي است كه اقاقي ها حديث تلخ![]()
دوری تو را در كوچه باغ شهر زمزمه مي كنند . كاش بدانی ! كاش![]()
بدانی که با ترانه ي نگاهت هم صداي چكاوك هاي عاشق می خوانم كه![]()
" زندگي بي تو معنا ندارد ![]()
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشیدو باد و باران آیئنه گردان جمال بی مثال توست.
آسمان را با ریسه های ستاره زینت می کنیم
همه ی افق ها را آب می زنیم
با دستهای لبخند و لبهای بارانی هر چه کوه بر روی زمین است به بوسه می گیریم
بال فرشتگان را با نوازش اندازه می کنیم
که لحظه...لحظه ی گلچین کردن ترانه از دنیاست
ای ماه ببین که شب چه زیباست...
یار آمده ..
یار آمده اینجاست
ای ماه ببین که شب چه زیباست
امشب همه ی جهان چه زیباست
"فرزاد حسني"
خداوندا!
نداي تو را ميشنوم
كه مرا به سكوت درون ميخواند
حضورت را حس ميكنم
و در مييابم كه در هر چه روي ميدهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكستها ميگذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...
سلام
استشمام عطر خوشبوي رمضان از پنجره ملکوتي شعبان گواراي وجود پاکتان.
تولد سه اختر فاضل است
حسين و سجاد و ابوفاضل است
![]()
![]()
![]()
ای جان ...![]()
![]()
![]()
![]()
شعبان که مه سرور هر مرد و زن است.
تابان ز وجود جلوه چهار تن است.
هم مولد سجاد و ابالفضل و حسین
هم مولد پاک حجت بن الحسن است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شعبان ماه عیدها و عید ماههاست .
تو این ماه که روزی قسمت میشه ایشالله بهترین سهم نصیب شما شه.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از همتون ممنونم که دعام کردین. ایشالله که دعای خیرتون همیشه همراه ما باشه... و انشاالله به هر آرزوی زیبایی که تو سرتون دارید میپرورونین برسین. نمیدونین چه آرامشی داشتم . با اینکه حرص درس خوندن تا لحظه های آخر قبل کنکور دست از سرم برنداشت اما همش خیالم راحت بود. نمیدونم اما یه چیزی بهم امید میداد. اینکه همیشه کارای خدا حکمت داره و قرار نیست من از اون سر در بیارم و وجدانم راحت بود واسه اینکه من تلاشم رو کردم دیگه باقیش با اوستا کریم...
سوالا رو خیلی سخت داده بودن اما تنها واسه من اینجوری نبود... این رو اکثر دوستام هم میگفتن. غافلگیر شده بودیم. سوالایی که جوابشو تو کتاب هم ندیده بودیم... راستی دوستای خوبم تو اون دنیا هم از این سوالا میدن؟؟؟ نکنه غافلگیر شیم ؟؟؟ نکنه الان اشتباه کنیم و فکر کنیم همه جوابا تو جزوه ما هست ... و تا تهش تو اشتباهاتمون غوطه ور شیم . اخه وقتی کنکور داریم دایم نکته های مهم رو یادآوری میکنیم و میگیم نکنه این تو کنکور بیاد و ما یادمون نباشه... حالا میگم نکنه اونی که داریم یادآوری میکنیم اصلا اشتباه باشه... خیلی باید مواظب بود... چقدر خوبه مرجع اصلی رو پیدا کنیم تا خیالمون راحت شه... راستی یه معلم خوبم شرطه نه ؟
شما چقدر خوبین سری مطلب رو گرفتین...
سرتون رو درد نیارم. میخوام بگم ما مرجع رو داریم اما بدبختانه استادمون چند وقته که غایبه... هرچی هم بخونیم نمیفهمیم. نمیفهمیم و اخرش میگیم این سوال تو جزوه ما نبود... بایدم غصه بخوریم مگه نه ؟؟؟
استاد جون دلمون داره شور میزنه تو رو به جون مادرت بیا دیگه...بسه غیبت...

غروب دل انگیز و پر غصه رو وقتی دوست داریم که بدونیم فردا روی ماه یار مهربون رو میبینیم...
دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریما
عصر جمعه توی ایوون می شینم مثل قدیما
تو دلم می گم آقا جون تو مرادی من مریدم
من به اندازه ی وسعم طعم عشقتو چشیدم
کاشکی از قطره ی اشکت کمی آبرو بگیرم
یعنی تو چشمه ی چشمات با نگات وضو بگیرم
برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتم
یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار گذاشتم
یادم یکی بهم گفت هر کی تنهاست توی دنیا
یه دونه نامه ی خوش خط بنویسه واسه آقا
کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه
بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه

دوستای خوبم قرار گذاشتم با اقامون بعد کنکور برم مشهد... ایشالله فرا پس فردا عازمم. قول میدم سلام دوستای خوبم رو به آقا برسونم. وای که چقدر دلم تنگه... ای جان... ایشالله تولد امام حسین (علیه السلام) یا حضرت عباس (علیه السلام) مشهدم .
ایشالله یه روز اقا بیاد و تو ببینیش
اولین حرفی که بهش میگی چیه؟
الهى رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم و تو از ما بگذر.
الهى ما را ياراى ديدن خورشيد نيست، دم از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم.
مهربانم! می بینی چه تغییر کرده است همه چیز؟ می بینی چه آرام شده است
دلم؟ می بینی همه روزهای تلخم تمام شده است؟ می بینی؟ ...
دلم عجیب امیدوار است و این حسی نیست که آنچنان که باید به زبان بیاید اما
خوب می دانم که تو آنچه را که می نویسم٬با چشم دل می خوانی و درک می کنی.
پس جای نگرانی نیست. حالا تو بگو حق دارم که احساس خوشبختی کنم یا نه؟
تکیه کردن بر امن ترین تکیه گاه دنیا٬ تنها یک کلمه به ذهنم می آورد و نام تو در سرم
می چرخد و بس.
تمام این روزهای سرخوشیمان به یک طرف و امروزمان به یک طرف. ناب ترین لحظه های
با تو بودن ...
آشفته شد عاشقانه ام٬ نه؟ بس که سرخوشم و از خود بی خود. تو می دانی چه می گویم.
تو تمام آنچه را هم که بر زبان نیاورم می دانی ...
خبرت هست که از خوبی خود بی خبری
به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخ چون شمعی که بر جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت این آشوب چیست مر تو را این سوختن مطلوب چیست گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم
دلم در سایه ی لطفت چو قصری پادشاهی بود
شهنشاه دلم بودی شعارت دادخواهی بود
چو بر من خیره میگشتی خدا را در تو میدیدم
جهان در چشم مست تو نگاهت آسمانی بود
غلام حلقه بر گوشت من حیران دیوانه
نگویم عاشقی هایم ز روی قدر دانی بود
چو میرفتی قدم هایت به روی قلب من بنشست
تو بد کردی بر این بنده اگر از خیر خواهی بود
اگر عدلت چنین باشد دگر از من چه میماند
جفا کردی به حق من اگر این قدر دانی بود

غروب این همه غربت چرا نمی آیی ؟
زمین به دور سرم چرخ می زند پس کی
تمام می شود این روزهای یلدایی ؟
کجاست جاذبه ات آفتاب من ؟ خسته است
شهاب کوچکت از این مدار پیمایی
کبوترانه دلم را کجا روانه کنم ؟
کجاست گنبد آن چشمهای مینایی ؟
تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی.
تمام مشکل بشر این است که خیال می کند ظهور یکی از راههای نجاتش است و حال آنکه ظهور تنها راه نجات است

هنـــــــوزم انتـــــظار و انتـــــظار اسـت
هنـــوزم دل به سـینه بیـقـــــرار است
هنـــــــوزم خـــواب میبینم به شبــــها
همان مردی که بر اسبی سوار است
همـــان مــردی
که آیـــد جمعـه روزی
و این پایــــان خــــوب انتــــــظار است ...
تو دعای ام داوود نوشته
ای خدایی که یحی رو به ذکریا داد و ما بگیم علی اکبر و به حسین (علیه السلام) نداد.
ای خدایی که درد و رنج رو از ایوب گرفت و ما میگیم از زینب نگرفت .
خدایی که یوسف رو به یعقوب برگردونر و حالا ما میگیم یوسف زهرا رو بر نگردوند ...
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق گویی سواری میرسد
فقط ۱۲ -۱۳ روز تا کنکور کارشناسی مونده... ای خدا ...
دعام کنین ...
به نام آغارگری که نه سرآغازی دارد و نه پایانی
خدایا از آن می ترسم که باز به غیر تو بنگرم.
از آن می ترسم که باز فراموشت کنم، که تو فراموش نخواهی کرد.
خدایا از آن می ترسم که عادی شوم.
خدایا می خواهم مثل خودت باشم و فراموش نکنم حقیقت را.
خدایا حیران و سرگردان توام، تو نیزکمکم کن که واله و مجنون گردم.
خدایا می خواهم تو خدایم باشی نه دنیا، که دنیا نیز خدای بسیاری ست.
خدایا آزاد و رها هستم و در این رهایی تو را دیدم، که فرد محبوس در دنیا تو را نخواهد دید...
سلام دوستای خوبم.
چقدر سیاه شده ایم !
تا باران چقدر مانده است ؟
میلاد فرخنده ی حضرت جواد الائمه امام محمد تقی
علیه السلام مبارک باد.

یادش بخیر. پارسال شب ولادت اقا با سه تا از دوسام رفتیم مشهد. کاش امسال هم قسمت میشد. ایشالله فردا پس فردای کنکور یعنی اولای مرداد بازم بریم. یعنی قرارش رو گذاشتیم...
باز هم مشهد مسافرها هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد: آقا به دادم می رسی ؟
چقدر خاطره خوبی بود...![]()
![]()
راستی یه تبریکم به دکتر احمدی نژاد بگم.خیلی دوستون داریم. اگه تونستین گوشه پایین روزنامه کیهان تو همین صفحه رو بخونین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزگار داره تند تند میگذره و من هنوز سرخطم و شروع نکردم به نوشتن اما دریغ که نیمی از وقت گذشته و ترس تموم وجودم رواشغال کرده .میترسم که بیان و بگن ورقه ها بالا وچیزی تو برگم نباشه. اخه اگه تو امتحانا تو برگه چیزایی بنویسی شاید استاد رحمش بیاد و یه ریزه کمکت کنه اما نه اینجا مثل کنکوره و نمره منفی داره. فکرکنم شهریوری شدم...
راستی فردا جمعه ی دوست داشتنی هست اما چرا دیگه مثل قدیما نیست.؟؟؟ یادمه دم غروب یه حالی دیگه بود. فضا سنگین میشد و دلا گرفته میشد . اما الان دیگه اونجوری نیست. من که میگم اسمون که عوض نشده این ماییم که عوض شدیم...
یا صاحب الزمان جمعه به جمعه کو به کو چشم به راه در میشویم تا شاید
نور جمال دل ارای تو قلبان سیاه ما را روشن کند تا مگر این امید مانده
برای ما کمی اراممان کند و بتوانیم به زندگی یعنی عشق به معشوق
حقیقی در راه اصلی امید برسیم . ای تنها امید ما. ای منتقم ظلم ها .ستم
زمانه ما را از پای انداخته ما منتظر ذوالفقار تو هستیم . ای خوب این
درست است که خوبان را با بدان راهی نیست اما میدانیم که تو اهل دل
شکستن نیستی پس انتظار میکشیم حضور سبزت را.اما اگر پیراهن
صبرمان پاره شد چه کنیم ؟؟؟
باز هم جمعه ...
هق هق آسمان از دست زمين
و صدای گنجشک خيسي
که از گلويش حسرت می بارد
و من با پاهای ترک خورده روی سنگفرش خيسی
که آيينه قلب توست راه مي روم
تمامي نيمکت خط خطی شده
کجا بنويسم آمدم نبودی؟

وعده کردی که بیایی غم دل با تو بگویم
زنگ و گرد دل خسته به شراب تو بشویم
شب و روزم به سر آمد به امید گل رویت
اسف است راحت جانم ،گل روی تو نبویم
تو حدیث دل و عشقی به سراپرده غیبت
سوز سینه نگذارد غم هجر تو نگویم
تو عزیز دل صدها گل پاکیزه صفاتی
من سرگشته توانم غم دل با تو بگویم؟
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو كه آيا , من نيز
در روزگار آمدنت هستم ؟
![]()
![]()
![]()
راستی منم کنکور دارم دعام کنین. اینم هدیه به شما... دعا یادتون نره ...![]()
![]()
![]()
![]()
آقا گفت : فکر می کردم شما سه تا را تو نماز جمعه ببینم
- آخه آقا ، می دونین ما نمیتونیم بیایم ، باید درس بخونیم ، کنکور داریم
- کنکور یعنی چی ؟
- آقا یک امتحان سخت . بین همه هست ، همه سال آخری ها ، باید رتبه مون خوب بشه تا قبول بشیم ، باید زحمت کشید ، سخته ، خیلی باید زحمت کشید تا رتبه خوب بشه ، از همه چیز امتحان می گیرن . باید تو همه چیزها آدم قوی باشه تا رتبه اش خوب بشه ، اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا .
آقا به دقت به حرفهای کورش گوش می کرد حتی آنها را زیر لب تکرار می کرد (( یعنی یه امتحان سخت ... اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا ... آقا .... یا سیدی ...اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم ))
بعد آقا یه دفعه زد زیر گریه . علی هم انگار با سیم وصل شده باشه به آقا شروع کرد به گریه کردن .
آقا همین جور پشت سر هم می گفت :
- باید رتبه مون خوب بشه ، ما آبرو داریم ... اگه رتبه بد بشه ، آبرو میره ...سخته ...همه سال آخری ها هستن .... بغضش رو نیمه کاره خورد .
به تک تک ما نگاه کرد ، انگار می خواست رازی رو به ما بگوید . بعد گفت : ثلاث مائه و ثلاث عشر .... به فارسی میشود ؟
- علی زودتر از ما دو تا گفت: سیصد وسیزده آقا
- بله ، احسنت ، سیصد وسیزده صحیح است .
- رفقا ، آدم باید رتبه اش کمتر از سیصد وسیزده بشه ، وگر نه آبرویش می رود . خیلی ها دارند زحمت می کشند ، به این سادگیها نیست ...
بغض کرده بود و فریاد می کشید . لحنش به دعوا می زد :
آدم بمیرد بهتر است از اینکه رتبه اش بد شود ... اگه قرار است رتبه مون بدتر از ثلاث مائه ... بدتر از سیصد وسیزده شود . بهتر است آدم بمیرد . خفت داره ...
آقا از حال رفت و ......
بر گرفته از کتاب ناصر ارمنی نوشته رضا امیر خانی
به امید ظهور حضرت عشق

اى منتهاى صبورى،
آنگاه كه مىرفتى گفته بودى كه جمعه روزى خواهى آمد.
از آن روز ، همه جمعهها را پاس داشتهام.
به همان سان كه همه هفته را در انتظار جمعه ماندهام.
جمعه ، بوى تو را مىدهد.
جمعه اميد را پررنگتر از هر زمان در دلم زنده مىكند.
جمعه كه مىرود، غمى ديگر در دلم چنگ مىاندازد.
غروب جمعه كه فرا مىرسد ، پشت همه درختها مىشكند.
اى همه خوبى!
وقتى كه مىرفتى، گفتى كه آسمان فرا رسيدنت را خبر خواهد داد
و مكه ،جايى است كه تو را به من و مرا به تو مىرساند.
از آن روز ، هر صبح و شام رو به سوى مكه آوردهام.
شايد نگاهم به كعبه ، يادآور روزى باشد كه تو خواهى آمد.
مكه نام تو را و خاطره زيبايت را در دلم زنده مىكند.
وه كه چقدر كعبه را دوست دارم.
كعبه را كه پشت تو را محكم می دارد
روزى كه خواهى آمد.
و فریاد سر خواهی داد :
انا بقیت الله
اللهم عجل لولیک الفرج
سلام
ایام غمبار فاطمیه و درگذشت مرجع عالیقدر حضرت آیتالله بهجت رو به همه ی عزاداران فاطمی به خصوص امام عصر و رهبر عزیزمون و داغداران اهل بیت تسلست میگم.
نمیدونم از چی بنویسم. دلم خیلی گرفته... از فاطمیه ؟ از روزای جمعه؟ از آیت الله بهجت ؟ از درد دل ؟ ازچی؟؟؟
حالا ميروي حالا که تازه داشتي دست دلم را مي گرفتي .نگفتي جان عاشقان با غمت چه کنيم...نگفتي بي تو در اين ماتمکده چه کنيم...بي شک آسمان هم در غم درگذشت اين عالم رباني مي گريد
گفتم که: الف، گفت: دگر هيچ.
در خانه اگر کس است،يک حرف بس است.
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم)): کسي که بداند هر که خدا را ياد کند،
خدا همنشين اوست، احتياج به هيچ وعظي ندارد، مي داند چه بايد بکند
و چه بايد نکند، مي داند که آنچه را که مي داند،بايد انجام دهد، و در
آنچه که نمي داند، بايد انجام دهد، و در آنچه که نمي داند، بايد احتياط کند.))
والسّلام عليکم و رحمة الله و برکاته
الاقل محمد تقي البهجة

رندان تشنه لب را آبي نميدهد کس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
...
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهاي برون آي اي کوکب هدايت
خلاصه اینکه : عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند .حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد .
پیامبر اکرم(ص):
هنگامی که عالمی می میرد در دیوار اسلام رخنه ای ایجاد می شود که هیچ چیز نمی توتند آن را جبران نماید.
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود ای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
واقعا نعمت و برکتی بس عظیم از دنیا گرفته شد اما چرا در این زمان ایشان قصد قطع امداد ما و پرواز را کردند ؟ چه چیزی قلب بزرگ ایشان را چنان آزرده که نیازمندان فیضشان ؛بلکه تمام شیعیان را محروم از برکاتشان کردند؟!

ایران اسلامی و جهان اسلام و بلکه عالم خلقت، یکی از ارکان و اوتاد خود را از دست داد.
مرحوم آیتالله العظمی محمد تقی بهجت، مردی که هیچ گاه چشمان آسمان پیمایش بر فیض سحر بسته نماند و از لبان مبارکش جز کلام وحی و سخنان معصومان و اولیای خدا نتراوید و به اختیار خود، چشم بر جهان فروبست. زمان دردانه خود را از دست داد و زمین گوهری یکدانه را در برکشید.
منابع حکایات: کتاب فریادگر توحید، مؤسسه فرهنگی اهل بیت و کتاب «برنامه سلوک» به اهتمام دکتر علی شیروانی
گرچه داغ آن عالم فرزانه و عارف کم نظیر بسیار سنگین است اما با حضور حضرت بقیه الله عجل الله تعالی فرجه الشریف دل داغدار ما تسلی می یابد که اگر تک تک عارفان از این جهان رخت بربندند هنوز حجت خدا و آن عزیز دل زهرا گرچه در پس غیبت اما در این جهان فانی حضور دارند و هنوز راه زمین به آسمان بسته نشده است. مردی که سراپای وجودش لبریز از انتظار حضرت ولی عصر (عج) بود از دنیا رخت بربست و به سوی مولا و معبود و ارباب خود پرواز کرد. کسی که منتظران سالخورده را به نزدیکی و دیدار و ظهور یار بشارت میداد در ایام عزای بانوی مسلمین تشیع به آغوش گرم ائمه رفت تا با غریب الغربا امام حسن مجتبی (ع) و شاه تشنه لبان حضرت سیدالشهدا امام حسین (ع) به ناله و شیون بپردازد.
مهدی جان. ای دردانه ختم رسل دل ما هنوز در خود به جستجوی توست. بیا و این آتش را در دل ما دامن بزن تا با کام وصال یار بسوزیم نه در حسرت و ناکامی. بیا که سخت محتاج توایم. بیا ارباب. بیا که دنیای ما تاریک و سرد است و تا هنوز مقداری نور ایمان در شهر دلمان هست نگاه تو مارا به حرکت درآورد. مهدی جان باطری قلبمان رو به کاستیست. دیگر صبرمان هم از دوریت صبر ندارد. تو را به یار قدکمان حیدر قسم بیا بیا بیا ...
اللهم عجل لولیک الفرج
سلام
مینویسم به یاد دانه های لطیف اشک . مینویسم به نام غیرتمندان با غیرت . به یاد دستهای بسه و دلهای شکسته . به نام نامی عشقبازان . به نام احساس . به شهادت آتش و مسمار و درب . با درد و غصه ای از جنس خون دل . مزرعه زندگی ام را رنگ غمت سیاه کرده. دیگر بی عشق مرا تابی نیست ...
این قدر مزن طعنه بر این احساسم
من پیرو مردانگی عباسم
بیهوده تلاش می کنی ای سنی
من غیرتیم به مادرم حساسم
من چه کنم خدای من چاره در این مقام چیست؟
کوچه پر از حرامیا این همه ازدحام چیست؟
مردم هجوم اورند چو نیش کژدم اورند
اتش و هیزم اورند مقصد این عوام چیست؟
چرا شتاب اورند؟چه بی حساب اوردند؟
به کف طناب اورندمقصد این حرام چیست؟
اتش ظلم شعله ور خانه امن در خطر
سگان حار حمله ورمعنی فکر خام چیست؟
علی ولی اعضم است علی وصی خاتم است
علی شه دو عالم است گناه این امام چیست؟

گرچه مظلومی مولا سندی معتبر است
این سند ثابت و امضا شده با میخ در است
شهادت اولین فدایی اولین مظلوم عالم رو به همه دوستای خوبم و به خصوص امام عصر تسلیت میگم. میدونم دلش خونه... .
لعنت به عدو که روح تقوی را کشت
ایمان و کمال و عشق و معنا را کشت
باز آ و بگیر انتقامی سنگین
از آنکه ز راه ظلم زهرا را کشت
ایشالله اماممون و اربابمون زود زود میاد و انتقام خون پاکشون رو میگیره ... مگه گناه یه مادر مظلوم با بچه ۶ماهه درون سینش چی بود ؟؟؟ چون از مظلومی شوهرش حمایت کرد ؟ چون دید دین خدا رو دارن زیر پا میزارن؟ چون دید قرآن ناطق تنهاست ؟؟؟ چون حقش رو میخواست ؟؟؟ مگه فدک سند نداشت ؟؟؟
میبینین بچه ها مادر تا آخرین لحظه دلش با بچشه . میخواستم از اون متنای قشنگ که آدم رو به فکر میبره بزارم اما مثل اینکه باید اینجا خودمونی حرفا رو زد .
مي روم زينب تو و جان حسين
كربلا و يوم الاحزان حسين
گرچه من در قتلگه آيم ولي
جاي من كن بوسه باران حسين
زهرا چه فرشته است ؟ خدا ميداند
او از چه سرشته است ؟ خدا ميداند
بين در و ديوار از آن ضرب لگد
براو چه گذشته است ؟ خدا ميداند
بچه ها یکی از دوستا میگفت وقتی به خونه ی حضرت حمله ور شدن خانوم لباس خونگی به تن داشتن. میرن پشت درب تا چشم اون لعنتی ها به خانوم نه یفته که در رو آتیش میزنن و با لگد به سمت در حمله ور میشن. مسمار در به سینه بی بی میره... بچه ها یه میخ داغ رو تصور کنین که سرخ شده از بس داغه وقتی به پوست و گوشت نفوذ کنه چه حالتی میشه؟؟؟
نماز عشق را خواندم به پشت درب اين خانه
ولي من سجده خود را ميان کوچه هاکردم ....
بچه ها دیدید با زنای حامله چه برخوردی میکنن ؟؟؟ نمیزارن زیاد کار کنن که نکنه سختشون شه . تا حالا دیدین یه زن رو تو کوچه بزنن؟ تازه اون زن حامله باشه ... تازه با پسر نازش باشه ... دیدین بچه های کوچیک چقدر مامان دوستن ؟ نمیتونن اشک مادر رو ببینن. البته که مادر اونجا مثل شیر ایستاد اما دل خون بود ... این صحنه از سر بچه دیگه بیرون نمیره .
امام حسن فداش بشم مثل مادر زود پیر شد. همون شب آقا پیر شد.
درسینه کسی غصه محبوس نبیند
در خواب کسی این همه کابوس نبیند
بعد از من غمدیده خدایا طفلی،
در کوچه کتک خوردن ناموس نبیند
اي كه ره بستي ميان كوچه بر فاطمه
گردنت را مي شكست آنجا اگر عباس بود

مادرا من خجلم
تو ببخشا که اگر صورت من نیلی نیست
یا که رخساره حق خواهی من ضربه خور سیلی نیست
پلک سالم دارم
بازو و پهلوی من بی درد است
لیک چشمانم اگر بهر تو گریان نشود نا مرد است
شد فدک باغ نمک بر دل پر ریش علی
مادرم شکر خدا که نخوردی به زمین پیش علی
میدونین اوج عشق بازی کجاست؟؟؟ وقتی خبر شهادت خانوم به مولا میرسه از هوش میره... چند بار به هوش میاد و دوباره به همون حال می افته... تا اینکه میرسه بالای سر خانوم.
اى نام خوشت ورد زبانم زهرا
از داغ تو سوخت جسم و جانم زهرا
برخيز على به ديدنت آمده است
اى درد و بلاى تو به جانم زهرا
خداحافظ مادر
خدا مادرم را کجا می برند
گمانم برای شفا می برند
خدا حافظ ای شمع افروخته
خدا حافظ ای مادر سوخته
خدا یا گل من که نیلی نبود
جواب پیمبر که سیلی نبود
گل من در این کوچه پرپر شده
گل من فدائی حیدر شده
نماز شبت شد قضا مادرم
برای تو سجاده می آورم
به سجاده تو نظر می کنم
ببین چادرت را به سر می کنم
چندی به سفر بودم و چندی به حضر....دیدم بسی ز اهل دانش و هنر
معلوم شده ز صحبت اهل بصر....ذکری نبود نکوتر از لعن عمر
هر کس که بگوید که تبری ضرر است....او را نه زدین و نه ز ایمان خبر است
فرزند علی اگر تبری نکند....فرزند علی نیست زنسل عمر است
((اللهم عجل الولیک الفرج))
التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحيم
الَلهُمَ کُن لِوَليِکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَنِ، صَلَواتُکَ عَليهِ وَ عَلي آبائِهِ
في هـذِه الساَعةِِ وَ في کُل ساعةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً
وَ دَليلاً وَ عَـينًا حَتي تُسکِنَهُ اَرضَـکَ طَوعًا وَ تُمَتِعَّهُ فيها طَويلاً
سلام
امام حسن عسکری علیهالسلام فرمودند:
پارساترین مردم کسی است که در نزد شبهات(اموری که شخص حرمت یا حلیت آنها را نداند) توقف نماید(و به پیش نرود)؛ عابدترین مردم کسی است که واجبات را بر پا دارد؛ زاهدترین مردم کسی است که حرام را رها نماید؛ سختکوشترین مردم کسی است که گناهان را ترک کند.
تنهای تنها، نشسته است؛ در پستوی خانه در سوگ پدر... شیونها، نشان از شهادت دارند. دوست و دشمن آمدهاند. فرصت تماشای پیکر پاک پدر را از چشمانی معصوم میستانند و برای بدرقهای غریبانه، تا مسجد شهر میکشانند. دشمنان، خرسند بودند و دوستان، ناامید؛ که آوای غلامی نیکسیرت، آنان را نوید دیدار بخشید. خوبان بازمیگردند. با دیدن کودک، سر به سجده مینهند و با او - تا همیشه - دست بیعت میدهند... .
آری، خورشید دین، هرگز غروب نمیکند.
شادی قیامت می کند زهرا کرامت می کند
پیغمبر عیدی می دهد مهدی امامت می کند
موسی گل افشانی کند عیسی ثناخوانی کند
زیبد خلیل بت شکن هر لحظه قربانی کند
مولا امیرالمؤمنین در کعبه مهمانی کند
یا سیدی یابن الحسن امامتت مبارک
پیراهن ختم رسل بر قامتت مبارک
اقا جان امامتت مبارک.

ان شاءالله امسال يه کاري کنيم وقتي تقويم سال 8۸ رو باز ميکنيم يه تعطيلي رسمي ديگه بهش اضافه شده باشه:
اولين سالگرد ظهور حضرت مهدي (عليه السّلام) - تعطيل
صداي آه از زمين
به گوش ماه مي رسد
نوشته روي جاده ها
كسي ز راه مي رسد
بيا كه دستهاي ما تو را نشانه كرده اند
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
فردا روز قشنگیه ! خیلی قشنگ ! ![]()
و اما
سالهاست که کوچه روبه دریای ما، پاییز انتظار را خلاف بادهای غروب میراند و باز، برگریزان غیبت و رگبار حسرت را پایانی نیست. اما هنوز، پنجرهای شسته از عبور باران، خواب میبیند که به همین زودیها، آن ستاره موعود بازمیگردد.
پس عتاب در راه ماندگان بیچراغ را به خودشان واگذارید که تا آغاز روشنایی کوچه یلدا، فاصلهای نیست. زورقهای به گل نشسته را بر آب برایند و بادبانهای شکسته را رو به قبله خورشید برافرازید؛ زیرا دلهای منتظر، ترس از دریای توفانی را تاب نمیآورند.
همه اهالی چشم به راه خورشید، دل خوش دارند که حدیثی نوشته از نور و روان بر آب، خواب پنجره رو به صبحشان را به خیر و گشایش تعبیر کرده است.
آری! روز فرج نزدیک است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
- در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست.
- آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند .
راستش مخالف گریه کردن نیستم و این حرفای دکتر شریعتی رو هم رد نمیکنم اما کاش واقعا بدونیم چرا گریه میکنیم. کاش بیشتر فکر کنیم و این اشرف مخلوقات نیاز داره هر از گاهی انقلابی انجام بده تا به یه هدف والا برسه. ایشالله اقا میاد و انقلابی رو ببینیم که منتظرشیم.
سلام
عید فطر ضیافتی است برای پایان این میهمانی !
عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست !
عید فطر قبولی انفاقهای به قصد قربت است !
عید فطر پایان نامه دوره ایثار و گذشت است !
امیر المومنین حضرت علی علیه السلام می فرمایند :
ای مردم ! این روز ، روزی است که نیکوکاران در آن پاداش می گیرند و زیانکاران و
تبهکاران در آن مایوس و نامید می گردند و این روز شباهتی زیاد به روز قیامت دارد
خداوندا ! از تو می طلبم آنچه بندگان شایسته ات از تو خواستند
و به تو پناه می برم از آنچه بندگان خالصت به تو پناه می برند

امروز با دو تا داستان کوتاه میخوام عید فطر رو تبریک بگم.
ایشالله بعد یه استفاده کامل این هدیه الهی به کامتون معنی بده.
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
دعامون کنید .
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقا ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می ده و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه.بعد بطری رو برمی گردونه به زن .زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم
نتیجه ی اخلاقی : ؟؟؟
اگه ممکنه نتیجه ای که گرفتید رو تو قسمت نظرات بگید
میتونی چشاتو ببندی و منو تو ذهنت تصور کنی ...... تونستی ؟..... به شما تبریک میگم ! شما ماه رو رویت کردی !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عید سعید فطر مبارک !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
/گل.jpg)
اللهم عجل الولیک الفرج
مهربانا:
سايبانی از جنس اشک و نياز میخواهم
تا سجاده دلم را در آن بگسترانم
و با دستان خسته قنوتم
از تو بخواهم
که بر وجود سردم
نور نگاهت را بتابانی
و گل های زيبای عشق و ايمان را
بار دگر در من تازه گردانی ...

از فاطمیه اکتفا به نامش مکتید نشناخته توصیف مقامش مکنید
هر کس که در او محبت زهرا نیست علامه اگر هست سلامش مکنید
دعای حضرت زهرا (س)
برای همه امور مادی و معنوی
پروردگارا مرا به آنچه روزی فرمودهای قانع کن که از آن چه از نعمتهايت دارم راضی باشم و مرا با الطاف و محبتهايت پوشش بده و برای هميشه به من عافيت، دوری از امراض روحی و جسمی، عنايت فرما.
پروردگارا مرا ببخش و به من رحم فرما آن گاه که مرا از دنيا میبری.
پروردگارا در جستجوی آنچه برايم در نظر نگرفتهای سرگردان و عاجزم مفرما و آن چه را برايم خواستهای به آسانی و سهولت در اختيارم قرار ده.
خدايا پاداش نيکو به پدر و مادرم مرحمت فرما و به هر کس که حقی بر گردن من دارد با او چنين کن.
پروردگارا مرا برای آنچه آفريدهای برای همان قرارم ده و به آنچه که خود متکفل انجام آن برايم شدهای، مشغولم مفرما.
خدايا مرا عذاب مفرما در حالی که من از تو طلب بخشش دارم و محرومم مفرما در حالی که از تو تقاضا و خواهش میکنم.
الهی مرا نزد خودم ذليل و بیمقدار قرار ده ولی مقام خودت را نزد من عظيم فرما و اطاعت خويش و انجام آن چه رضای تو در آن است و پرهيز از آنچه تو را به خشم میآورد را در همه امور به من الهام فرما.
ای مهربانترين مهربانان.
. . . نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ 
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .
دکتر علی شریعتی
آدهه ی غم بار فاطمیه رو به همه تون تسلیت می گم انشالله ما رو هم اگه دلتون گرفت اگه چشاتون بارونی شد اگه... یاد کنید .
(¯`°´¯) .• ¤*•,¸. •*¤*,¸.NOVRUZ MOBARAK!!!•1387*¤* •,¸.¸,•*¤ *•,¸.¸,•*¤*•,¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.,•*¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸,• ¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸,•¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸, .(¯`°´¯)• (¯`°´¯) .• ¤*•,¸. •*¤*,¸.HAPPY NEW YEAR!!!•1387*¤* •,¸.¸,•*¤ *•,¸.¸,•*¤*•,¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.,•*¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸,• ¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸,•¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸, .(¯`°´¯)• (¯`°´¯) .• ¤*•,¸. •*¤*,¸.SALE NOW MOBARAK!!!•1387*¤* •,¸.¸,•*¤
اهل دانشگاهم رشته ام علافيست جيبهايم خالي ست پدري دارم حسرتش يك شب خواب! دوستاني همه از دم ناباب و خدايي كه مرا كرده جواب. اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره! خوب ميفهمم سهم آينده من بيكاريست من نميدانم كه چرا ميگويند مرد تاجر خوب است و مهندس بيكار وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست! ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد! وبه آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم