|
گفتار ساده و آشنا
|
سلام
یا صاحب الزمان بیقرارم هر زمان از غم هجر تو من دلخسته ام ...
امروز اومدم یه چیزایی بنویسم و برم با دلی پر . امیدوارم دعام کنین. اخه شاید دیگه آخرین مطلبی باشه که مینویسم و شایدم خدا خواست و بازم بیام ...
اینجا همه دلخوشی منه چرا که اونی که من رو دلخوش میکرد به ادامه دادن شاید بیاد و اینجا حرفای من و بخونه.
اره دوستای عزیز به امیدی روزگارمون سپری میشد هیچی بین ما نبود که پنهان باشه اما نمیدونم چرا اخرش اینجوری شد...
چرا یه دفه همه مشکلا رو سر آدم خراب میشه ؟ اما اونا همه به کنار این رفتن به کنار. نمیدونی چی میکشم اخه میدونستی که من ...
اومدم به خاطر انتخابتون بهتون تبریک بگم. یادم نمیره هر کی میرفت خونه خدا میگفتم واسمون دعا کنه. به بعضیا میگفتم اول اسممون رو رو پرده خونه خدا بنویسه ولی ...
چی بگم جز اینکه ارزوی خوشبختی واست کنم. اما منم آدم بودم و ...
یادته اسم خودت رو گذاشتی غریبه اشنا بعد خودت گفتی غریبه ای که بازم داره تنه میشه؟
نمدونم چی میشد که اینجوری باهام رفتار میکردی. دیگه اون صبر قدیما رو ندارم تو که میخواستی اینجوری باهام رفتار کنی چرا دوباره اومدی؟ تو که میدونستی اونبار چی کشیدم. تا کجا که نرفتم و چه فکرایی که نکردم. تو که به قول خودت واسه این فاصله اشک میریختی پس حرمت اون اشکا چی شد؟ یادم نمیره ... اما هیچ وقت انقدر غریب وتنها نبودم. منم خدایی دارم.
خیلی دلم گرفته خیلی. دوباره همه چی رو تکرار کردی اما از اون مزاحم تلفنی فهمیدم که چی شده ...
تو که میدونستی تا اینجا برسیم چقدر سخی کشیدیم.
از دستای کوچیک حضرت رقیه خواستم کمک کنه
مطمئنم بی جواب نمیذارتم....چون هر وقت ازش چیزی خواستم نشده که بهم نده....یا حضرت رقیه به نفسم کمک کن
بخدا سر نماز دعات میکنم . دعات میکنم عاقبت بخیر شی . عیبی نداره که من رو شکوندی و اینجوری عذابم دادی اما چیکار کنم نه میتونم فراموش کنم نه از یاد ببرم.
خیلی داغونم. کاش واسه اخرین بار ...
هر چی بنویسم بازم کمه . کاش لااقل جوابمو میدادی...
کاش میدونستی ... ...گفتم بیام اینجا یکم واست بنویسم شاید دلم آروم بگیره ولی انگار نه انگار.....تنها چیزی که میتونه آرومم کنه یه خوابه...تو رو خدا اگه هنوز ۱ذره دوستم داری..اگه هنوز ۱ ذره جا برام تو قلبت مونده برام دعا کن
میخوای بهت بگم ؟ اونی که میگفتی همه وجودته یک هفتس که دیگه مرده ...
از یه مرده چی بنویسم؟
حالا شرمنده بلد نبودم درست حسابی جمله سازی کنم.
از اینجا به بعد مبحث جداست. ایشالله ارباب میاد...
چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند ، در این قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند
راز شقایق
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

من دگـر خـسته شـدم
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
.........................
خلاصه :
اگر بار گران بودیم
رفتیم ٬
اگر نا مهربان بودیم
رفتیم ...
خداوندا!
نداي تو را ميشنوم
كه مرا به سكوت درون ميخواند
حضورت را حس ميكنم
و در مييابم كه در هر چه روي ميدهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكستها ميگذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...