در انتظار آمدنت هستم !
به نام آغارگری که نه سرآغازی دارد و نه پایانی
خدایا از آن می ترسم که باز به غیر تو بنگرم.
از آن می ترسم که باز فراموشت کنم، که تو فراموش نخواهی کرد.
خدایا از آن می ترسم که عادی شوم.
خدایا می خواهم مثل خودت باشم و فراموش نکنم حقیقت را.
خدایا حیران و سرگردان توام، تو نیزکمکم کن که واله و مجنون گردم.
خدایا می خواهم تو خدایم باشی نه دنیا، که دنیا نیز خدای بسیاری ست.
خدایا آزاد و رها هستم و در این رهایی تو را دیدم، که فرد محبوس در دنیا تو را نخواهد دید...
سلام دوستای خوبم.
چقدر سیاه شده ایم !
تا باران چقدر مانده است ؟
میلاد فرخنده ی حضرت جواد الائمه امام محمد تقی
علیه السلام مبارک باد.

یادش بخیر. پارسال شب ولادت اقا با سه تا از دوسام رفتیم مشهد. کاش امسال هم قسمت میشد. ایشالله فردا پس فردای کنکور یعنی اولای مرداد بازم بریم. یعنی قرارش رو گذاشتیم...
باز هم مشهد مسافرها هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد: آقا به دادم می رسی ؟
چقدر خاطره خوبی بود...![]()
![]()
راستی یه تبریکم به دکتر احمدی نژاد بگم.خیلی دوستون داریم. اگه تونستین گوشه پایین روزنامه کیهان تو همین صفحه رو بخونین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزگار داره تند تند میگذره و من هنوز سرخطم و شروع نکردم به نوشتن اما دریغ که نیمی از وقت گذشته و ترس تموم وجودم رواشغال کرده .میترسم که بیان و بگن ورقه ها بالا وچیزی تو برگم نباشه. اخه اگه تو امتحانا تو برگه چیزایی بنویسی شاید استاد رحمش بیاد و یه ریزه کمکت کنه اما نه اینجا مثل کنکوره و نمره منفی داره. فکرکنم شهریوری شدم...
راستی فردا جمعه ی دوست داشتنی هست اما چرا دیگه مثل قدیما نیست.؟؟؟ یادمه دم غروب یه حالی دیگه بود. فضا سنگین میشد و دلا گرفته میشد . اما الان دیگه اونجوری نیست. من که میگم اسمون که عوض نشده این ماییم که عوض شدیم...
یا صاحب الزمان جمعه به جمعه کو به کو چشم به راه در میشویم تا شاید
نور جمال دل ارای تو قلبان سیاه ما را روشن کند تا مگر این امید مانده
برای ما کمی اراممان کند و بتوانیم به زندگی یعنی عشق به معشوق
حقیقی در راه اصلی امید برسیم . ای تنها امید ما. ای منتقم ظلم ها .ستم
زمانه ما را از پای انداخته ما منتظر ذوالفقار تو هستیم . ای خوب این
درست است که خوبان را با بدان راهی نیست اما میدانیم که تو اهل دل
شکستن نیستی پس انتظار میکشیم حضور سبزت را.اما اگر پیراهن
صبرمان پاره شد چه کنیم ؟؟؟
باز هم جمعه ...
هق هق آسمان از دست زمين
و صدای گنجشک خيسي
که از گلويش حسرت می بارد
و من با پاهای ترک خورده روی سنگفرش خيسی
که آيينه قلب توست راه مي روم
تمامي نيمکت خط خطی شده
کجا بنويسم آمدم نبودی؟

وعده کردی که بیایی غم دل با تو بگویم
زنگ و گرد دل خسته به شراب تو بشویم
شب و روزم به سر آمد به امید گل رویت
اسف است راحت جانم ،گل روی تو نبویم
تو حدیث دل و عشقی به سراپرده غیبت
سوز سینه نگذارد غم هجر تو نگویم
تو عزیز دل صدها گل پاکیزه صفاتی
من سرگشته توانم غم دل با تو بگویم؟
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو كه آيا , من نيز
در روزگار آمدنت هستم ؟
![]()
![]()
![]()
راستی منم کنکور دارم دعام کنین. اینم هدیه به شما... دعا یادتون نره ...![]()
![]()
![]()
![]()
آقا گفت : فکر می کردم شما سه تا را تو نماز جمعه ببینم
- آخه آقا ، می دونین ما نمیتونیم بیایم ، باید درس بخونیم ، کنکور داریم
- کنکور یعنی چی ؟
- آقا یک امتحان سخت . بین همه هست ، همه سال آخری ها ، باید رتبه مون خوب بشه تا قبول بشیم ، باید زحمت کشید ، سخته ، خیلی باید زحمت کشید تا رتبه خوب بشه ، از همه چیز امتحان می گیرن . باید تو همه چیزها آدم قوی باشه تا رتبه اش خوب بشه ، اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا .
آقا به دقت به حرفهای کورش گوش می کرد حتی آنها را زیر لب تکرار می کرد (( یعنی یه امتحان سخت ... اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم آقا ... آقا .... یا سیدی ...اگه رتبه مون خوب نشه قبول نمی شیم ))
بعد آقا یه دفعه زد زیر گریه . علی هم انگار با سیم وصل شده باشه به آقا شروع کرد به گریه کردن .
آقا همین جور پشت سر هم می گفت :
- باید رتبه مون خوب بشه ، ما آبرو داریم ... اگه رتبه بد بشه ، آبرو میره ...سخته ...همه سال آخری ها هستن .... بغضش رو نیمه کاره خورد .
به تک تک ما نگاه کرد ، انگار می خواست رازی رو به ما بگوید . بعد گفت : ثلاث مائه و ثلاث عشر .... به فارسی میشود ؟
- علی زودتر از ما دو تا گفت: سیصد وسیزده آقا
- بله ، احسنت ، سیصد وسیزده صحیح است .
- رفقا ، آدم باید رتبه اش کمتر از سیصد وسیزده بشه ، وگر نه آبرویش می رود . خیلی ها دارند زحمت می کشند ، به این سادگیها نیست ...
بغض کرده بود و فریاد می کشید . لحنش به دعوا می زد :
آدم بمیرد بهتر است از اینکه رتبه اش بد شود ... اگه قرار است رتبه مون بدتر از ثلاث مائه ... بدتر از سیصد وسیزده شود . بهتر است آدم بمیرد . خفت داره ...
آقا از حال رفت و ......
بر گرفته از کتاب ناصر ارمنی نوشته رضا امیر خانی
به امید ظهور حضرت عشق

اى منتهاى صبورى،
آنگاه كه مىرفتى گفته بودى كه جمعه روزى خواهى آمد.
از آن روز ، همه جمعهها را پاس داشتهام.
به همان سان كه همه هفته را در انتظار جمعه ماندهام.
جمعه ، بوى تو را مىدهد.
جمعه اميد را پررنگتر از هر زمان در دلم زنده مىكند.
جمعه كه مىرود، غمى ديگر در دلم چنگ مىاندازد.
غروب جمعه كه فرا مىرسد ، پشت همه درختها مىشكند.
اى همه خوبى!
وقتى كه مىرفتى، گفتى كه آسمان فرا رسيدنت را خبر خواهد داد
و مكه ،جايى است كه تو را به من و مرا به تو مىرساند.
از آن روز ، هر صبح و شام رو به سوى مكه آوردهام.
شايد نگاهم به كعبه ، يادآور روزى باشد كه تو خواهى آمد.
مكه نام تو را و خاطره زيبايت را در دلم زنده مىكند.
وه كه چقدر كعبه را دوست دارم.
كعبه را كه پشت تو را محكم می دارد
روزى كه خواهى آمد.
و فریاد سر خواهی داد :
انا بقیت الله
اللهم عجل لولیک الفرج
زمر : قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿ 44 ﴾ جزء 24